۱۳۹۰ خرداد ۲, دوشنبه

What do we do now the orgy is over?*


 
آزادی ِمنفی و من ِتصویری

رودلف کارناپ در خود-زنده‌گی‌نگاشت ِفکری‌اش می‌نویسد:

 این واقعیت که هر کس می‌داند سرانجام خواهد مرد نباید زنده‌گی او را بی‌هدف یا بی‌معنا سازد. او خود اگر تکلیف‌هایی برای خود بگذارد و با بیش‌ترین توان ِخود برای تحقق ِآن‌ها مبارزه کند، و همه‌ی وظیفه‌های ویژه‌ی همه‌ی افراد را بخش‌هایی از وظیفه‌ی بزرگ ِانسانیت بشمارد، که هدف‌اش از بازه‌ی محدود ِزنده‌گی ِهر فرد بسی فراتر می‌رود، به زنده‌گی ِخویش معنا بخشیده است.

این نگاه از سوی کسی که به عنوان ِیکی از افراطی‌ترین اندیش‌مندان ِسخت‌سرترین شکل ِپوزیتیویسم، یعنی پوزیتیویسم ِمنطقی، شناخته شده، درآمد ِخوبی برای نوشته‌ی کوتاهی‌ست که قصد ِپرسیدن از رابطه‌ی وضعیت ِانسانی ِانسان و آزادی ِمنفی را دارد. در تاریخ ِفلسفه‌ی علم، کارناپ یکی از قلمبیده‌گی‌های سنت ِفلسفه‌ی تحلیلی‌ست، فلسفه‌ای که به لحاظ ِمعرفت‌شناختی امکان ِطرح ِفلسفی ِپرسمان‌هایی از آن دست که در واگویه‌ی بالا آمده را خارج از دایره‌ی فلسفه‌ورزی می‌انگارد و، به نحوی ضمنی، از رهگذر ِطرد ِبسیاری از مسائل ِانضمامی ِواقع‌مند در سرشت ِزنده‌گی ِانسانی، ازاساس فاقد ِتوانایی ِلازم در فهم و نقد ِچندوچون ِشکل‌یابی ِمعنا در وضعیت‌های عینی ِحیات ِبشری است. این گونه از طرد ِمعرفت‌شناختی البته ثمره‌ی گجسته‌ی علم‌زده‌گی ِفلسفه‌ی آنگلوساکسونی‌ست که محدودیت و فروبسته‌گی ِمیدان ِمعرفت‌شناسی در آن قرین است با بی‌مایه‌گی ِزیبایی‌شناختی و بی‌اثری ِاجتماعی – مسأله‌ای که، دست ِکم، چیزی‌ در حدود دو سده به طور جدی گریبان ِبسیاری از رشته‌های علوم ِانسانی را گرفته و شاید تا آخرالزمان ول نکند. طرد، یا به بیان ِبه‌تر اخراج ِارزش‌داوری در زمینه‌های اخلاقی و فرهنگی از عرصه‌ی اندیشه‌ی ِنظری، که عمدتاً به نام ِبی‌طرفی و بی‌غرضی بخش ِضروری ِگفتمان ِعلم ِمدرن به شمار می‌رود، در عمل به آن نوعی از بی‌تفاوتی ِارزشی در سطح ِنظریه‌پردازی می‌انجامد که در آن یک نظریه‌ی "خوب" نظریه‌‌ای‌ست پرداخته‌ی یک ذهن ِبی‌طرف (خالی از جهت‌گیری‌های فرهنگی) که مثال ِآرمانی‌اش را باید در هوش ِمصنوعی و نرم‌افزارهای مدیریت سراغ گرفت. طبیعتاً در حالی که ارزش‌های لیبرالی ِاصیل در رابطه با پلورالیسم ِنظری و رواداری عموماً به نسخه‌های لوث‌شده‌ی تسامح ِتام و بی‌قیدوشرط ِاجتماعی ترجمه می‌شوند، بی‌اثری ِفرهنگی و بی‌تفاوتی ِاخلاقی ِخاسته از چنین نظریه‌هایی پشتوانه‌ی نهادی ِلازم برای بقا و بازتولید خود را به لحاظ حقوقی و عرفی فراهم می‌آورند {نکته‌ی به‌لحاظ ِتاریخی و نظری مهم در این‌جا یادآوری ِاین است که شکل ِاصیل ِایده‌ی وبری "بی‌طرفی ِارزشی" هیچ ارتباطی با بی‌تفاوتی ِفرهنگی و ضرورت ِپرهیز از پیش‌نهادن ِبرنهادهای هنجاری در نظریه‌پرداز‌ی ِاجتماعی ندارد. کسانی که با ایده‌های جدی و پُرمایه‌ی وبر، و خاصه با متن ِتاریخی ِمبارزه‌ی او با تجربه‌‌گرایی ِافراطی ِمکتب ِتاریخ‌گرایی و مضمون ِ"نظریه‌ای بودن ِمشاهدات" آشنا هستند، نیک می‌دانند که این ایده درنهایت و در پی‌گیری منطقی ِآن، مانع ِشکل‌گیری و استقرار ِآن گونه‌هایی از نظریه‌های علمی می‌شود که محتوای ایدئولوژیک ِخود را زیر ِنقاب ِبی‌تفاوتی ِفرهنگی پنهان می‌کنند و کارکرد ِشناختی-اکتشافی ِخود را به کارکرد ِمستخدمانه‌ی دانش ِپوزیتیو در بازتولید ِساختار‌های نظم ِحاکم می‌فروشند – مثال ِروشن ِاین نظریه‌ها نظریه‌ی اقتصادی ِمتعارف است}.

تصدیق و استقرار ِنهادین ِشکل‌های غیرفرهنگی ِدانش در علوم ِاجتماعی تنها یکی از، و البته یکی از مهم‌ترین، پیامدهای (نا)خواسته‌ی تربیت ِسوژه در فرهنگی‌ست که از هر چیز (از انتزاعی‌ترین شکل ِحیات ِذهنی گرفته تا کره‌ی ِزمین) تنها به آن بخشی مجوز ِبقا می‌دهد که از غربالی که عیار ِ"کاربردی‌بودن" را می‌سنجد به سلامت گذشته باشد. معنای ضمنی ِواگویه‌ی بالا‌ از کارناپ، یا به بیان ِدقیق‌تر نیتی که در آن در پی ِطرح معنای زنده‌گی ِانسانی است، را نه می‌توان با ارجاع به داده‌های حسی و مشاهده سنجید و نه بنا بر اصل ِتحقیق‌پذیری و طرد ِ"امر ِبیان‌ناپذیر" و تبعیت از اصول ِکارکردگرایانه‌ی مسلط در اپیستمه اندیشه کرد. اتفاقاً معنای زنده‌گی را، که به درستی در پی‌گیری ِوظیفه‌ای که افق ِهستی‌شناختی ِآن از مرزهای فروبسته‌ی بودباش ِمحدود ِشخصی فرامی‌گذرد تصویر شده – و ضرورتاً، در کمال ِابهام، این وظیفه نیز با آوردن ِلفظ ِاساساً بی‌مدلول ِ"انسانیت" به نحوی فراگشوده مقید شده – تنها می‌توان در دایره‌ای به (نا)مرکزیت ِامر ِبیان‌ناپذیر اندیشه/تمرین کرد.

به احترام ِاین قطعه از آقای کارناپ ( که دست ِکم در این جا با واگذاردن ِبازی به هم‌‌مکتبی‌های ژرف‌اندیش‌تر و فیلسوف‌تر ِخود (مور و ویتگنشتاین و ... )، عیان می‌دارد که گاهی عقل ِسلیم، در افقی کلی‌تر و واقع‌بینانه‌تر، انسانی‌تر از عقل ِتحلیلی ِاتاق ِکار می‌زید و می‌زاید) و به نیت ِمحتوم‌به‌شکست ِپوزشی صوری(!) از تمام ِدشنام‌هایی که در سال‌های دور و نزدیک به او و سایر ِشوریده‌‌گان ِوادی ِمنطق ِصوری روا داشته شده، و البته از سر ِمطایبه و تفریح، ساختار ِریطوریقایی ِاین نوشته را به سیاق ِتحلیلی‌ها ورز داده‌ام.

1. آزادی ِمنفی به‌مثابه‌ی رهایی از موانع ِ(که عمدتاً به نام موانع ِ"بیرونی" از آن‌ها یاد می‌شود و به طور ضمنی بر پیش‌فرض ِکیهان‌شناسی ِدکارتی که تعریفی اتمیستی و مونادواره و درون‌ماندگار ِهسته‌ی اندیشه/خواست دارد، دلالت می‌کند)  بازدارنده در راه ِبه تحقق رساندن ِنیت و پی‌گیری ِقصد تعریف می‌شود. آزادی ِمنفی این سان تماماً بر گرد ِحیث ِسلبی ِدلالت معنادار می‌شود/می‌کند و عاری از شأن ِامر ِایجابی است. امر ِمنفی در گزاره‌هایی که منطقاً اصل ِآزادی ِمنفی را "می‌نامند"، فاقد ِایجاب است؛ چون در این صورت، ناگزیر واجد ِمنفیت ِایجاب‌گری ِبرنهاده‌ای می‌شود که در مقام ِ"امر" و دستور به عمل، منفیت ِمحض و فروبسته‌ی گزاره را آلوده می‌سازد. به بیان ِدیگر، آزادی ِمنفی فاقد ِسویه‌ی دیالکتیکی ِامر ِمنفی است (گزاره‌ی "نه‌بود ِعوامل ِبازدارنده" خود را اندیشه/نفی نمی‌کند)؛ دلالت ِآزادی در-خود تمام می‌شود بی آن که برای-خود واجد ِمعنایی شود، بی آن از محتوای خود به ‌عنوان ِیک نیت آگاه شود؛ بدین ترتیب امر ِمنفی در گزاره‌ی آزادی ِمنفی پی‌گیر ِوضع ِمخاطب ِخود نمی‌شود. امر ِمنفی ِفاقد ِامر ِمنفی همان هسته‌ای‌ست که بی‌کسی ِسوژه‌ای که خطاب‌گیر ِپیش‌نهاده‌ی آزادی ِمنفی گشته، از فروبسته‌گی ِدالی و خود-ارجاع‌گری ِآن، هیولاوار، سر بر می‌کشد.

2. به زبانی کانتی-لکانی، امر ِمطلق ِشارع ِآزادی ِمنفی عاری از خطاب و صداست. آزادی ِمنفی، در نحوه‌ی بسیط ِگزارش ِخود، سوژه را اسیر ِوهم ِغیاب ِدیگری ِبزرگ می‌سازد: دیگر هیچ صدایی نیست که من را به چیزی امر کند، من اکنون قادر است نیت و قصد و خواست ِخویش را در فضایی عاری از صدا و دیگری (در فضای سارتری ِبود ِخودآگاهی) پی‌گیری کند. بنا به اصل ِآزادی ِمنفی، فقدان ِخطاب‌گر عین ِآزادی است، یعنی سوژه می‌تواند در غیاب ِصداهایی که از عرصه‌ی نمادین می‌رسند، آزادی را زیست کند. اما اگر بپذیریم که سوژه روان دارد(!)، آن‌گاه تصدیق ِغیاب ِعرصه‌ی نمادین (غیاب ِدالی که ورای تصویرسرای ِهستی ِآینه‌ای ِسوژه دلالت‌یابی کند) به مثابه‌ی ظهور ِآزادی ِسوژه، ضرورتاً یا بر روان‌پریشی ِاین سوژه دلالت خواهد کرد و یا بر پس‌رفت ِروان به مراحل ِاولیه‌ی شکل‌گیری ِاخته‌گی ِنمادین. سوژه‌ی برنهاده در آزادی ِمنفی، در مرگ ِپدر ِنمادین (صدا، دیگری، نهاد) در محرومیت از وجه ِواقعی ِفالوس ِنمادین، عاشق ِانگاره‌هایی‌ست که تصویر ِوهم‌آلود ِاو، در یک‌پارچه‌گی‌اش، را به مثابه‌ی هسته‌ی هستی می‌انگارد. من در شکل ِحدی ِرهایی از قیدهای بیرونی، رهاگشته از شرط‌های سنت، زبان، قانون و نهاد، حکم ِیک شبح را دارد، شبحی به همان اندازه آزاد که بی‌میل و بی‌نیت – چون میل اساساً بر پایه‌ی پاره‌ها، رد‌ها و خاطره‌های نام ِپدر خود را در مقام ِنیت برمی‌نهد.

3. کل ِعرصه‌ی نمادین ِمعاصر از قضا در شکل‌گیری ِاین جهان ِسراپا تصویری به سوژه‌ی روان‌پریش مدد می‌رساند. رسانه: با مسخ ِمادیت ِ"نیاز" به مجازیت ِمحرومیت؛ سیاست: با مسخ ِسویه‌ی عاشقانه‌ی پراکسیس به پراکسیس ِمعطوف به یوتوپیا؛ علم: با مسخ ِدانستن و آگاهی به تکنولوژی؛ حقوق: با مسخ ِاخلاق به قانون... به بیان ِدیگر، پدر ِنمادین ِمتبلور در عقلانیت-ساختار ِحاکم، که محوناپذیر است، با هرچه‌بیش‌تر تصویری‌‌کردن ِپدیدارشناسی ِسوژه از خود و جهان، به همان اندازه که جهان ِاو را از صدا و خطاب تهی می‌سازد، او را به دست ِصداهایی که تنها در وضعیت ِوهم‌ناک ِسراپا تصویری ِاو قادر به باشیدن اند منکوب می‌سازد. خسته‌گی و یأس ِسوژه از جنس ِاستیصالی‌ست که یک کر در یک مجلس ِمهمانی ِتولد ِخویش تجربه می‌کند. صداها بسیارند ولی من ِمحصور در خلأ/آکنده‌گی ِتصویر/خطاب‌ها هیچ‌یک را نمی‌شوند و در آزادی ِمطلق ِناشی از بی‌مسئولیتی در برابر ِتفسیر ِاین خطاب‌ها و اشاره‌ها، در خود فرو می‌رود و کیفور می‌شود {تنها وقتی که از نیرو پُر ایم (وقتی عاشق ایم، معترض ایم، می‌اندیشیم: در حالاتی که بیش‌ترین استقلال را نسبت به هستی ِتصویر داریم) عمیقاً نسبت به شعبده‌‌های تصاویری که در تیزرهای ِتبلیغاتی فوج می‌زنند مصون ایم!}

4. در آزادی ِمنفی، نه کیفیت ِنیت و قصد مهم است و نه غایت ِسوژه‌ی بهره‌مند از آزادی. درست به همین دلیل آزادی ِمنفی، به لحاظ ِعقیدتی، برداشتی آزادانه/ول‌انگارانه از ایده‌ی آزادی است، و دقیقاً به همین خاطر – چون فاقد ِسویه‌ی امر ِمنفی ِامر ِمنفی است، چون فاقد ِضرورت ِپرسش از آزادی است – خصلتی الاهیاتی دارد و فراخور ِپرستش ِانسان ِتصویرباز ِامروزین. آزادی ِمنفی نیازمند ِدرنظرگرفتن ِخصلت ِاساسی ِهستی ِانسانی، یعنی وجه ِرابطه‌ای ِشکل‌گیری ِنفس است. شکل پروبلماتیک ِآزادی ِمنفی، چنان که از سوی لیبرال‌های اصیلی مانند برلین طرح شده، نیز اساساً تنها با پاس‌داشت ِمؤکد بر ذات ِتقابلی ِآزادی که ناگزیر مسأله‌ی "آزادی برای چه" را در دل ِ"رهایی از" قراریاب می‌کند، تقریر می‌شود. آزادی مثل ِهر مفهوم و هر فضیلت ِدیگری، امری‌ست زبَرطبیعی‌ و متعلق به وضعیت ِاجتماعی و برساخته‌ و برسازنده‌ی فرهنگ که حیات و پویایی ِآن بازبسته‌ است به واساختن ِبی‌پایان ِآن در جای-گاهی گفت‌و‌گویی؛ جای-گاهی که هرگز به شکل ِمحض ِآزادی ِمنفی رخصت نمی‌دهد در مقام ِیک کلیشه به افسون‌سازی و سرکوب میل کند. نه گفتن به برنامه، به طرح، به هدف، به نیت، به دیگری، (در عوض ِاستیضاح ِبی‌امان ِحالات ِمسقر ِاین‌ها و گفت‌و‌گو به‌ منظور ِشکل‌دادن به طرح‌هایی نوین از آن‌ها) همان آری گفتن به خدای حی‌وحاضری‌ست که پُرجلوه‌ترین حضورش را اکنون در رواداشت ابتذال ِزنده‌گی ِآزاد-از-معنای امروز تجربه می‌کنیم.

5. درنهایت، آن شکل از آزادی که "انکار ِموانع ِبیرونی برای من" را در سطحی جمعی، در بافتاری که انکار و طرد سوی‌مند به محقق‌ساختن ِآرمانی است فراشخصی که، درنهایت، با کم‌رنگ کردن ِبار ِضمیر ِاول‌شخص در توجیه ِ"انکار" از وجهه‌ی تصویری ِمن ِآرمانی می‌کاهد، می‌تواند میل را جای‌گیر در مبادله‌ی نمادین با دیگری به امری اجتماعاً سودمند و وجداناً موجه تبدیل کند. هدف ِانکار ِمضمر در آزادی ِمنفی، زمانی به هدفی خواستنی برای همه تبدیل خواهد شد که این انکار محتوای غایت‌شناختی ِخود را در هدفی ورای زنده‌گی ِشخصی خانه دهد. این که این هدف چیست و بازآرایی ِانکار چه گونه باید معطوف به آن صورت گیرد تنها در وضعیت ِگفت‌و‌گویی ِایدئال با دیگری قابل ِبحث (و نه لزوماً دست‌یافتنی) است.


*
بودریار در "ترانمایی ِشر" تصویری تکان‌دهنده از وضعیت ِهول‌ناک ِانسان ِساکن در وضعیت ِتحقق‌یافته‌ی آرمان ِآزادسازی ِبی‌امان ِساخت‌بندی‌های ِاجتماعی به دست می‌دهد. انسان‌ها در آرمان‌شهری که بر پایه‌ی اصل ِآزادی ِمنفی ِمحض محقق گشته، پس از یک اُرجی ِتمام‌‌عیار و هرکسی، فروخسته از کام‌روایی ِمطلق، هاج‌وواج به یکدیگر نگاه می‌کنند و از هم می‌پرسند: حالا چه کار کنیم؟

۱۳۹۰ اردیبهشت ۶, سه‌شنبه

از بیژن و یاوه‌های اقتصادی


یادداشتی درباره‌ی کامنت‌های "بیژن و ما"

باز هم یک پُست ِخوب ِدیگر و سلسله‌ای از کامنت‌ها و نظرها که با منطق ِخام‌پندار ِحاکم بر سرهای خالی‌الذهن مسأله‌ی "خیر ِاقتصادی" را بر سر ِانسانیت ِملحوظ بر نیت ِنگارنده می‌کوبند. بلاهت و، صادقانه‌تر بگویم، وقاحت ِاین ذهنیت‌ها (نمی‌گویم افراد، چون می‌دانم عوامل ِساختاری و فراشخصی ِبسیاری در شکل‌دادن به چنین ذهنیت‌هایی دست‌اندرکار بوده و هستند – همان عواملی که نور و روشنایی و خوش‌بختی ِحیات ِکنونی‌مان را وام‌دار ِحضور ِپدرانه‌شان هستیم) غلیظ‌تر و بدگوارتر از آنی‌ست که به شور و میل ِبایسته برای قلم‌زدن ِاساسی مجال ِسربرکشیدن دهد؛ با این حال به گمان‌ام رسید که شاید ذکر ِچند مطلب به زبان ِساده برای انگیختن ِذهنیت ِاین کامنت‌گذارها به فهم ِبه‌تر ِدرونه‌ی این پُست ِنیک‌پی خالی از فایده نباشد:

پیشرفت، به عنوان ِمسیری برای سعادت ِبشر، اغلب به منزله‌ی یکی از محوری‌ترین اسطوره‌های مدرنیته معرفی می‌شود؛ اسطوره‌ای که براساس ِآن کامنت‌گذارها عمدتاً با حسی آمیخته با تمکین ِبی‌چون‌وچرا به اقتدار ِمعنایی‌اش هستی ِبیژن را تأییدپذیر انگاشته اند. هم‌بسته‌گی ِرشد ِکمی ِحیات ِاقتصادی با به‌یابی ِحیات ِانسانی در کل، ریشه در همان اخلاقیات ِکاسبانه‌ای دارد که از جنبش ِدین‌پیرایی به این سو سعادت ِبشری را در عمران ِ(که البته می‌توان خواند تخریب ِ)کره‌ی خاکی تعبیر کرده است – تبارشناسی ِوبر از این اخلاقیات و تأثیر ِآن بر شیوه‌ی تولید ِسرمایه‌داری هنوز برای بسیاری از اقتصادخوانده‌ها مغفول است‌، بگذریم... . در مؤثربودن و عاملیت ِرشد ِاقتصادی در به‌بود ِوضعیت ِفراگردهای عملکردی ِنظم ِاجتماعی (دست ِکم با فرض گرفتن ِتقدیر ِتاریخی حاکم بر شکل ِزیستی ِانسانیت ِمعاصر) شکی نیست؛ هیچ انتظاری هم نسبت به دانش‌ورزی ِاجتماعی، سیاسی و انتقادی ِاقتصادخوانده‌ها و دخالت‌دادن ِمتغیرهای مطرح‌شده‌ در سایر ِعلوم ِانسانی در رابطه با مسأله‌ی رشد ِاقتصادی نمی‌توان داشت (آن‌ها به اندازه‌ی کافی زیر ِدستگاه ِنشخوار ِمعادلات ِسنگین ِآماری له‌و‌لورده می‌شوند و به قدر ِکافی وقت ِخود را صرف ِپاس‌داری از پاداش ِاین لهیده‌گی‌ها می‌کنند، که با برچسب‌های دانشگاهی و منزلت ِاجتماعی ِباسمه‌ای عرضه می‌شود، که عذر ِتک‌رشته‌ای‌بودن ِذهن‌شان کاملاً پذیرفتنی‌ست!)، اما به‌گمان‌ام این انتظار گزافی نیست که از یک اقتصادخوانده – با این فرض که فردی منطقی‌ست و آگاه به اصول ِدانش‌ورزی – توقع داشته باشیم تا حداقل با ذهنیتی آشنا با ادبیات ِاقتصاد ِتوسعه (که می‌دانم مغضوب ِاذهان ِنئولیبرالی ست – داستان‌اش باشد برای بعد) درکی به‌نسبت پیچیده‌تر و واقع‌بینانه‌تر از پدیده‌ی رشد را در نظرات ِخود در رابطه با چنین مسائلی دخیل کند و، بازهم حداقل، نظریه‌ی رشد را در چارچوب ِاجتماعی‌تر ِمفهوم ِپیچیده‌ی توسعه بفهمد. البته، با توجه به خودشیفته‌گی ِنهادین ِحاکم بر سنت ِفکری ِهمه‌دانی میان ِما ایرانیان، شاید گزینه‌ی به‌تر برای اقتصادخوانده‌ها { دراین‌جا روی حرف‌ام کامنت‌گذارهاست} این باشد که در برابر ِمسائل ِپیچیده‌ی انسان‌شناختی و جامعه‌شناختی که نظریه‌ی اقتصادی ِحاکم، به جبر ِپارادایمی ِخود، قادر به اندیشیدن به متغیرهای منظور در آن‌ها نیست، سکوت کنند؛ یا حداقل بگذارند عقل ِسلیم‌شان – که در بسیاری از این مسائل موشکاف‌تر و تأملی‌تر از نظریه عمل می‌کند – درین‌باره به قضاوت بنشیند! مسائل ِتربیتی که لزوماً تقلیل‌پذیر به مسأله‌ی انباشت ِسرمایه‌ی انسانی در اقتصاد ِرشد نیستند (سرمایه‌ی فرهنگی، عقلانیت ِفرهنگی، نظریه‌های توانشی، ارزش‌های زیبایی‌شناختی و ...)، مسائل ِمربوط به روان‌شناسی ِاجتماعی و نقد ِتأثیر ِساختارهای ِهنجارین ِنهفته در تکنولوژی‌های تربیتی ِجدید بر ساختارهای شخصیتی ِانسان‌ها (شکل‌گیری ِشخصیت‌های مصرف‌گرا، خودشیفته و بی‌اعتنا)؛ مسائل ظریف ِسیاسی ِمربوط به تحریف ِذهنیت‌ها توسط ِعلوم ِمدرن که خادم ِدربست ِرشد ِکور ِرَویه‌های تکنولوژیک شده اند، تنها بخشی از این مسائل هستند که ذهنیت‌های اقتصادگرا {کامنت‌گذارهای این پست} در مواجهه با آن‌ها باید – و این باید حجتی اساساً علمی و گفتمانی است- زبان به دهان بگیرند و کم‌تر خود را به یاوه‌درایی بیاندازند.

پیش‌تر درباره‌ی خجسته‌گی ِنگاشتن ِاین گونه از پست‌ها از چای داغ گفته ام و هم‌چنان شخصاً، با خرج ِنوعی خوش‌بینی ِاجتماعاً لازم، مدافع ِاین رویه هستم. دلیل ِاصلی شاید این باشد که این وبلاگ، بنا به هر دلیلی، اقبال ِبه‌نسبت خوبی در میان ِاقتصادخوانده‌ها دارد و از این نظر از بُرد ِمناسبی در فضای مجازی – این واپسین فضای شبه‌عمومی ِباقی‌مانده در ایران – برخوردار است. از این رو وقتی لابه‌لای تحلیل‌های روز از اقتصاد ِبازار و خاطرات ِشخصی، بهانه‌ای پیش می‌آید تا حرفی و اشاره‌ای از انسانیت شود و با نگاه به وضعیت‌های انضمامی پای ِدغدغه‌ای دیگرخواهانه و جمعی به میان کشیده می‌شود، باید این راست‌قلمی‌ها را به فال ِنیک گرفت. اما نکته‌ی مهم‌تر این که امیدوارم خود ِنگارنده‌ی چای داغ از میان ِهمین کامنت‌ها که از دوستان ِغار و قبیله‌اش می‌خواند دریابد سخن‌گفتن از امر ِانسانی در این روزگار تا چه حد به امری عجیب‌و‌غریب، رنگ‌باخته و مثله‌شده بدل گشته؛ دریابد چه بلایی سر ِعلم آمده که به مثابه‌ی دم‌ ِدستی‌ترین و البته خفه‌کننده‌ترین وسیله برای به انجام رساندن ِهدف ِمقدس ِ"امتناع از ارزش‌داوری" به کار گرفته می‌شود و فرد را به نام ِسعادت و زیر ِضرب ِسنگین‌ترین شکل ِسعادت (سعادتی که در قالب ِنظریه سنگ شده) از تلاش برای دفاع از سعادت معاف می‌کند؛ بی‌شرمی ِچنین بلاهت ِمد ِروزی تا جایی‌ست که "رشد" – که سهم و ارز ِآن در خوش‌بختی ِواقعی ِانسان‌ها تا به حال چندان بیش‌تر از سهم و ارز ِاسطوره‌ی پیش از خود، یعنی "تقرب"، نبوده است – بهانه‌ای می‌شود برای عبور از بیژن‌ها و سلام دادن به دم‌و‌دستگاهی که شخصیت ِوالای بیژنی‌ را تکثیر می‌کند. بی اغراق باید گفت، فردا، یا شاید هم پس‌فردا، زمانه زمانه‌ای‌ خواهد بود که در آن جامعه‌ی "رشدیافته"‌ی بیژن‌سالار تیمارستانی بزرگ می‌سازد برای هر آن کسی که بخواهد جعبه‌ی سیاه ِبنگاه ِتولید ِبیژن را باز کند. آن وقت دیگر شاید تنها بتوان، به استعاره، از تجسم ِمرگ ِمنیژه در جذامی که فیهاخالدون ِبیژن را از ریخت انداخته صحبت کرد...

۱۳۹۰ فروردین ۱۵, دوشنبه

آزادی و امر ِمحال


یادداشتی بر نوشته‌ی "سوسیالیسم غیرممکن است"

1.
نوشته‌ی "سوسیالیسم غیرممکن است" که به قلم ِیکی از دوستان ِدانش‌ور و هوش‌مندم نوشته و خوش‌بختانه در مجله‌ی خوش‌پرداخت ِمهرنامه چاپ شده، به همان اندازه که محتوایی گم‌شده زیر ِبار ِزیرعنوان ِنسبتاً بی‌ربط ِخود دارد، نوشته‌ای بیان‌گر است در رابطه با نگاه ِکژدیسه‌ای که لیبرال‌های نوپای ایرانی از سوسیالیسم دارند. وقتی این نوشته را خواندم به یاد ِاین گفته‌ی کامو افتادم که "ناتوانی ِمارکسیسم ِارتدوکس در جذب و فهم ِیافته‌های پس از مارکس، هم‌سر ِناتوانی ِهمه‌ی خوش‌بینی‌های بورژوایی ِدوران ِمارکس است"؛ گفته‌ای که متأسفانه به ساده‌گی می‌توان عبارت ِ"دوران ِمارکس" را از آن حذف کرد. این نوشته هم‌چون دیگر نوشته‌هایی که از لیبرال‌های ایرانی می‌خوانیم لب‌ریز از جابه‌جاگیری‌های اصطلاح‌شناختی و مفهومی است – مغلطه‌هایی که البته به نظر می‌رسد برای آن دسته از دانش‌آموخته‌گان ِاقتصاد که دستی هم در نظریه‌ی اجتماعی و سیاست دارند یا دست ِکم برخلاف ِهم‌رشته‌های کور و دبنگ ِخویش، سر ِخود را در زیر ِبی‌معنایی‌های شگرف ِنظریه فرونکرده اند، چندان حساسیت‌برانگیز نیست، یا این که درست مثل ِهم‌تایان ِخود در جبهه‌ی مخالف (چپ‌های ایران) دقت و حساسیت ِنظری را در برابر ِهدف ِوالا و مقدس ِتخریب ِجبهه‌ی رقیب(؟) خُرد می‌شمارند. به هر روی، فارغ از این کژتابی‌های نظری که کم‌شمار هم نیستند، چیزی که مرا واداشت تا یادداشتی بر این نوشته بنویسم، نکته‌ی روش‌شناختی ِظریفی‌ست که باز هم باید گفت چپ‌ و راست در غفلت از آن مشترک اند: غفلت از زمان‌مندی، ناآگاهی ِتاریخی، نادیده‌گرفتن ِویژه‌مندی ِتاریخی و بی‌توجهی به سرشت ِبافتاری ِنظریه. اسلوب ِنقادانه‌ی این نوشته خواننده را به یاد ِنقدهای سده‌ی نوزدهمی ِآن دسته از لیبرال‌های جگرسوخته‌ای می‌اندازد که از حول ِانحلال ِآزادی در دیگ ِجوشان ِسوسیالیسم ِدولتی و کمونیسم ِتزاریستی، نه تنها آرمان و هدف از اندیشیدن ِنقادانه، بل‌که اساساً خود ِروش ِاندیشیدن و نقد را از یاد برده بودند. نگاهی سرسری به تاریخ ِاندیشه برای نشان‌دادن ِاین واقعیت کافی‌ست که دریابیم، از افلاطون تا هابرماس، چه‌گونه روش‌مندترین، بُرنده‌ترین و رادیکال‌ترین نقدها نسبت به پروژه‌ی سوسیالیسم ِدولتی به دست ِخود ِچپ‌گراها صورت‌بندی شده است. بی‌شک این پروژه، در مقام ِپروژه‌ای که سودای طرح‌بندی ِشکل ِنوینی از امر ِاجتماعی و امر ِسیاسی-اقتصادی را در سرهای داغ از گشنه‌گی می‌پروراند، به آن اندازه‌ باردار ِعناصر ِاحمقانه بود که حتا آن دسته از ذهن‌های طاغی که از مرگ ِانسانیت در عصری که آزادی در حد ِکیک ِبزرگ‌تر و حرکت ِسریع‌تر ِچرخ‌دنده‌ها تعبیر می‌شد، آن را به پرسش گیرند و نقد کنند (سیاهه‌‌ا‌ی طویل از این عناصر می‌توان نوشت که ارزش ِنظری ِتعریف ِصرف ِآن‌ها بسیار بیش‌تر از خواندن ِزنده‌گی‌نامه‌‌های جذاب و شاهکارهای دشمنان ِسرسخت ِکمونیسم و سوسیالیسم است: تناقضات ِوحشت‌ناکی که در رابطه با خصلت ِپیش‌گوایانه‌ی جبرگرایی ِتاریخی ِمارکسیسم و روش ِماتریالیستی کل ِدستگاه ِنظری ِمارکسیسم را مسأله‌دار می‌کنند؛ ذات‌گرایی ِنظری در رابطه با الگوی ِتولید، طبقات ِاقتصادی-اجتماعی، و مسأله‌ی آگاهی؛ اقتصادگرایی و تقلیل ِمعرفت‌شناختی ِساختارهای هنجارین و فرهنگ؛ پوزیتویسیم ِنهفته در برداشت ِمارکس نسبت به شکل‌بندی‌های اجتماعی؛ تاریخ‌باوری و علم‌باوری ِنخ‌نمای ِمارکسیسم تنها چند قلم از مجموعه‌ی این عناصر به حساب می‌آیند). برای هر کسی که اقبال ِاین را داشته که خوانشی دقیق و نقادانه از نظریه‌های مارکسی داشته باشد روشن است که شیره‌ی اندیشه‌ی مارکسی را باید در فراگردی هرمنوتیکی در تاریخ ِنقد ِمارکسیسم فرایافت؛ تاریخی که، استوار بر منطق ِدیالکتیک، نقد ِنظریه‌ی مارکسیستی را هم راستا به فهم ِواسازانه‌ی چه‌گونه‌گی‌های تحقق ِایده‌ی سوسیالیسم پیش می‌برَد. بر ما که بخت ِاین را داشته‌ ایم تا چنین تاریخی را در دورانی اندیشه کنیم که دهه‌ها از تجربه‌ی عبرت‌آموز ِشوروی می‌گذرد، برای ما که می‌توانیم مارکس را در پرتوی نوشتارگان ِعظیمی که در جامعه‌ی سیاسی ِپسااستعماری و پسالیبرالی ِدولت ِرفاه، در جامعه‌ی اقتصادی ِپساصنعتی و جامعه‌ی فکری ِپسامارکسیستی عرضه شده خوانش کنیم، بی‌تردید رسالت ِنظری ِسنگینی در نقد ِسوسیالیسم واگذار شده که حق ِآن را دست ِکم باید با دقت در انتخاب ِموضوع و جدیت در نگارش ِنقد برآورده ساخت. از این منظر، خواندن ِشبه‌نقدهایی مثل ِنوشته‌ی منظور، بیش از آن که از سر ِبی‌دقتی و شتاب‌زده‌گی ِژورنالیستی خاطر را پریشان سازد، ذهن را از آن جا آزرده می‌کند که اذهانی چنین تیزبین و دغدغه‌مند ِآزادی چه گونه در نقد چنین خام‌انگارانه اندیشه می‌کنند و می‌نویسند. حال بپردازیم به خود ِنوشته.

2.
منظور ِنویسنده از آن دورانی که در آن سوسیالیست‌ها برنده‌ی فضای روشن‌فکری بوده‌اند چیست؟ اصلاً منظور از برنده‌بودن در فضای روشن‌فکری چه می‌تواند باشد؟ اگر مُراد چیره‌گی و فرادستی در تولید ِنظریه و اندیشه است، که باید گفت معیارهایی مثل ِشکست‌خوردن و خوب‌کارکردن – معیارهایی که متأسفانه ذهنیت ِاقتصادزده جز بر اساس ِآن‌ها قادر به ارزیابی ِعقلانیت‌ نیست – ازاساس فاقد ِموضوعیت اند. ذکر ِ"برنده‌بودن" از جانب ِنویسنده شاید بیان‌گر ِآن تصویر ِخامی‌ست که او از برخوردها و تعارضات ِفرهنگی و اندیشه‌گی دارد، برخوردهایی که هر ذهن ِآگاهی می‌‌داند تا چه حد طبیعی ِجریان‌ها و موقعیت‌های تاریخ ِاندیشه اند و هرگز نمی‌توان آن‌ها را در حد ِ یک بازی یا یک نبرد ِقهری که پیروزی و شکست آن‌ را ساخت می‌دهد نگریست. پرشی که نوشته را از تحلیل(؟) ِ"فضای روشن‌فکری" به توصیف ِموقعیت ِاقتصادی ِچین و کوبا پرت می‌کند نسبت ِماهیتی ِنزدیکی با مغلطه‌ی تحلیل ِمدرنیسم و اشکال ِمدرنیزاسیون ِاقتصادی-اجتماعی دارد – ول‌انگاری ِنظری‌ای که شاید تنها "جامعه‌ی باز" اجازه‌ی بسط ِآن را می‌دهد، ول‌انگاری‌ای که در آن بازاربنیادشدن ِاقتصاد ِچین با شمار ِجمعیت هم‌بسته می‌شود، و کاسترو در شادی از انزوای ِمیزس سیگار می‌گیراند.

میزس بی‌شک یکی از جدی‌ترین و احترام‌برانگیزترین اقتصاددانانی‌ست که در حوزه‌ی گفتمانی ِاقتصاد ِاتریشی می‌اندیشیدند. او به حق پدر ِعلم ِاقتصاد ِاتریشی نامیده می‌شود، گفتمانی غنی و پُرمایه که، برخلاف ِاقتصاد ِنئوکلاسیک، اقتصاددانی صاحب‌نظر در حوزه‌ی نظریه‌ی اجتماعی و سیاسی پرورانده که غنای اندیشه‌شان شانه به شانه‌ی اندیشه‌های جدی‌ترین فیلسوفان ِاجتماعی می‌ساید. نظریه‌های بنیادین ِاو در رابطه با اصول و روش ِعلم ِاقتصاد در کتاب ِ"کنش ِانسانی" طرح شده اند و از همان جا می‌توان بر کانتی‌بودن ِشیوه‌ی فکری ِاو صحه گذاشت، امری که از منظر ِفلسفه‌ی علم ِپساپوپری تنها می‌توان واجد ِارزشی عتیقه‌ای باشد. با این حال بحث ِمطرح‌شده از سوی نویسنده در رابطه‌ با مسأله‌ی محاسبات ِغیربازاری یکی از مهم‌ترین و درست‌ترین نقدهای تکنیکی ِواردشده به اقتصاد ِمتمرکز بر برنامه‌ریزی ِمرکزی‌ست. اما باید گفت میزس از درک ِاهداف ِاقتصادی ِسوسیالیسم ِدولتی ِمورد ِنظر ِخود (نسخه‌ی شوروی) اطلاع ِچندانی ندارد. هدف ِاصلی در چنان نظامی، دست ِکم تا اواخر ِحکومت ِاستالین، نه توزیع ِعادلانه، که دست‌یابی به رشد ِگسترده و پیشرفت ِتکنولوژیکی در حداقل ِزمان ِممکن بود؛ بهانه همان ضرورت ِمقدمه‌چینی برای تحقق ِکامل ِتوهم ِسوسیالیستی ِ"به هرکس به اندازه‌ی کارش" بود، این که نخست باید بنیان‌های تولید را تا حد ِمطلوبی از پیشرفته‌گی ِتکنولوژیکی تقویت کرد تا در آینده هدف ِحکومت ِخیرخواه ِسوسیالیستی، یعنی توزیع ِبرابر ِامکانات ِاقتصادی فراهم شود – خیرخواهی‌ ِشیدازده‌ای که هرگز محقق نشد و نخواهد شد، و مردم دهه‌ها زیر ِشبح‌واره‌ی آن در حالی که بخش ِاعظم ِتولید ناخالص ِداخلی صرف ِتجهیز ِکالاهای سرمایه‌‌ای می‌شد، فقر را تحت ِحکومت ِحاکمیتی فقر‌ستیز نفس می‌کشیدند. این هیچ ربطی به نظریه‌ی توزیع ندارد. آرمان چنان توهمی‌ست که تحقق ِتوزیع ِاقتصادی ِدرست(؟) همواره در آن به تعویق می‌افتد، چه نظریه براساس ارزش ِکار باشد، چه بر پایه‌ی بهره‌وری ِنهایی. این توهم البته معصوم‌تر از آن توهمی‌ست که رضایت ِفردی را در سهم ِمتورم ِاو از توزیع ِاقتصادی که با بزرگ‌ترشدن کیک تعیین می‌شود سراغ می‌گیرد؛ کیکی که سر و صورت ِفرد را باید در آن فرو کرد مگر تا دلالت‌های ریز و درشت ِاجتماعی و سیاسی ِبزرگ‌شدن‌ ِچنین کیکی را نبیند.

اغراق نیست اگر هایک را یکی از اصیل‌ترین و اندیش‌مندترین اقتصاددانان ِتاریخ ِعلم ِاقتصاد بدانیم. بُرد ِبصیرت‌های او در حوزه‌ی علوم ِاجتماعی ِمدرن (از ایده‌های بنیادین ِلیبرالیسم ِاصیل گرفته تا نهادگرایی و نظریه‌های اجتماعی ِتحول‌گرا) دست ِکمی از عمق ِاندیشه‌های مارکس ندارد؛ با این حال مدت‌هاست که دیگر کانون ِسازمان‌دهنده به بحث‌های او در زمینه‌ی انتخاب ِاجتماعی، یعنی فایده‌گرایی ِمبتنی بر مفهوم ِمطلوبیت ِاقتصادی، دست ِکم در سطح ِنظریه‌ی اجتماعی ِانتقادی از اعتبار افتاده است. در همین رابطه بحث بر سر ِدو کارویژه‌ای که از سوی نویسنده مطرح شده، ما را به نقد ِرادیکال ِفایده‌گرایی ِاجتماعی گذر می‌دهد. نقش ِمکانیسم ِقیمت و نقش ِعلامت‌گذارانه‌ی آن در حوزه‌ی مبادله‌ی اقتصادی-اجتماعی در جامعه‌ی پیچیده‌ی امروز بر کسی پوشیده نیست. هیچ چیز به اندازه‌ی اطلاعاتی که قیمت در اقتصاد ِبازار به بازیگران ِاقتصادی می‌دهد روشن‌گر ِجای‌گاه‌ها و موقعیت‌ها و گزینه‌های انتخابی نیست، این امر اما تماماً مشروط است به امکان‌پذیری ِشرایط ِآرمانی ِرقابت ِکامل – همان شرایطی که اقتصاد ِخُرد با مقوله‌بندی از آن قصه‌پردازی‌های خود را آغاز می‌کند. آرمانی‌بودن و "ناممکن‌بودن" ِاین شرایط اما دست ِکمی از شبح‌واره‌گی ِشرایط ِسازمانی ِیک جامعه‌ی کمونیستی ندارد. ساختاربندی ِاجتماعی ِاطلاعات ِنامتقارن، نقش ِسیاره‌های قدرت در شکل‌دهی به خورشید ِخوش‌تاب ِاطلاعات و علامت‌ها، و مهم‌تر از همه فروکاست ِپوزیتویستی ِانتخاب ِاجتماعی به انتخاب میان ِگزینه‌های موجود که عرصه‌ی کنش ِاجتماعی را از تعامل ِنقادانه و بازسازی‌های ضروری در شکل‌بندی ِنظم ِحاکم تهی می‌سازد، هیچ جایی در نظریه‌ی علامت‌دهی ِهایک ندارند. جای تعجب اما نیست، چون پوزیتیویسم، که شاخک‌های ذهن ِلیبرال تنها می‌تواند نقش ِآزادی‌ستیز ِآن را در پروژه‌ی سوسیالیسم ِعلمی ردیابی کند، اندیشه را از رسالت ِپرداختن به مهم‌ترین بخش ِواقعیت ِاجتماعی در زمانه‌ی حاضر – یعنی ساختاریابی ِانتخاب – معاف کرده است. باری، هایک به‌درستی اقتصاد را نظمی خودانگیخته معرفی می‌کند که انتخاب ِسوژه در متن ِآن طبیعتاً براساس ِجای‌گشت ِمحاسبه‌ناپذیر ِنیروهای اقتصادی تعیین می‌شود. اما اقتصاد ِمنظور در این‌جا اقتصاد در بدوی‌ترین و آغازین‌ترین شکل ِممکن از مبادله است؛ شکلی اساساً ناموجود در کلیت ِاجتماعی ِحاضر. پس از "ثروت ِملل"، پس از جداشدن ِاقتصاد از تدبیر ِمنزل، پس از پا گرفتن ِعلم ِاقتصاد به مثابه‌ی یک رشته‌ی تعلیمی، پس از تقسیم ِاجتماعی ِکار و تخصصی‌شدن و نهادی‌شدن ِمالکیت (خصوصی یا عمومی)، پس از سرمایه، چیزی به نام ِاقتصاد ِخودانگیخته وجود ندارد. به این معنا، اقتصاد ِمورد ِنظر ِهایک، یک نااقتصاد است که صرفاً با خرج ِهمان مقداری از توهم که با آن می‌توان برنامه‌ریزی ِمرکزی را اقتصاد انگاشت، می‌توان آن را اقتصاد نامید! آرمان ِرقابت ِکامل درست به‌سان ِآرمان ِکمونیسم ایده‌ای بدوی است؛ پُربی‌راه نیست که سوژه‌ی اقتصاد ِخُرد نه من و نه شما در جامعه‌ی شهری، که رابینسن کروزوئه در جنگل معرفی می‌شود. هایک همان‌اندازه که در فهم ِتمایز میان ِفردگرایی ِبورژوایی و فردیت، میان ِخصلت ِسازنده و انسانی ِجمع در گماینشافت و خصلت ِمخرب ِجمع در گزلشافت، میان ِقبیله‌گرایی و روابط ِخویشاوندی در جوامع ِبدوی و اجتماع‌گرایی ِاکتیویست‌ها ناتوان است، از درک ِتمایزی که خصلت ِتقلیل‌گرایانه‌ی ِتحول‌گرایی ِاسپنسریسم را از خصلت ِدموکراتیک ِانتخاب‌گرایی ِداروینیسم جدا می‌کند نیز عاجز است (نگاه کنید به گذری آنارشیستی به ...).

در رابطه با بنیادین‌بودن ِنقدهای پوپر و شورمندی ِنقدهای فریدمن چیز ِزیادی نمی‌توان گفت. امروز دیگر کم‌تر کسی را می‌توان یافت که در قلمروی ِنقد ِاجتماعی نوشتارهای این دو را مرجع گیرد، مگر اقتصادخوانده‌ها و لیبرال‌های ایرانی که متأسفانه دایره‌ی مطالعاتی ِمحدودشان – و البته تنبلی و ساده‌انگاری‌‌ای که ثمره‌ی خجسته‌ی دانش‌آموزی ِعلم ِاقتصاد است – آن‌ها را از خواندن ِمتون ِدست‌ ِاول ِاندیشه‌ی لیبرال محروم ساخته است. خوش‌بختانه‌ در نسخه‌های مدرن‌تر ِعلم‌ورانی که دستی هم در امر ِاجتماعی برده‌اند کم‌تر سروکارمان با این نوع از ژورنالیسم ِساده‌انگارانه می‌‌افتد.

سرانجام باید یادآور شد که نقدهای واردشده از این افراد تماماً متوجه شکل ِسازمان‌یافته‌ی سوسیالیسم ِدولتی است که عمدتاً در قالب ِسوسالیسم ِاستالینیستی تجربه شده است. و جالب این که بسیاری از سوسیالیست‌ها این شکل از سوسیالیسم را به خاطر ِدورشدن از ایده‌ی اجتماعی ِسوسیالیسم، که همان فراهم‌آوردن ِبستری برای مشارکت ِفعال ِهمگانی در رابطه با تعیین و پرورش ِامر ِاجتماعی و شکل‌دادن به امر ِسیاسی تعریف می‌شود، به پرسش گرفته اند (سوسیالیسم ِدولتی سوسیالیسم بدون ِسوسیالیسم). به بیان ِدیگر، همان اندازه که شکل‌بندی‌های اجتماعی-اقتصادی-سیاسی ِمتعلق به سرمایه‌داری ِکورپوراتیستی ِمتأخر بیگانه از شکل‌بندی‌های مربوط به سرمایه‌داری ِتجاری و صنعتی ِقرون ِپیش است، سوسیالیسم ِشورویایی هم وجوه ِافتراقی ِبسیاری با انواع ِدیگر ِسوسیالیسم (سوسیالیسم ِگیلدی، سوسیالیسم ِدموکراتیک، سوسیالیسم ِبازار، و ...) دارد که بی‌توجهی به آن سبب ِدامن‌زدن به سطحی‌انگاری ِاصطلاح‌شناختی‌ای همانند ِآن چه در نوشته‌ی منظور پیش آمده می‌شود، جایی که بی‌دقتی در تصریح ِاصطلاحات و قراین ِتاریخی کل ِچارچوب ِمفهومی ِتحلیل را مسأله‌دار می‌کند. 

3.
سوسیالیسم ناممکن است. سوسیالیسم اساساً به همین دلیل، به دلیل ِحفظ ِهمین مُحالیت از عصر ِطلایی تا کنون، شایسته‌ی (باز)اندیشه شدن است. اندیشه، تا آن جا که به منزله‌ی حاملی امین برای ایده‌ی آزادی تعریف شود، تنها تا بدان‌ جایی پاس‌دار ِآزادی‌ست که امر ِمحال را در خود نگه دارد و واقعیت و عمل را در گرمای ِاین نگه‌داری فهم کند و دگرگون سازد. سوسیالیسم، نه در مقام ِعلم، که تنها در مقام ِامر ِناممکن، در مقام ِآرمانی که خواست‌ و اراده‌ی انسانی در برپاساختن ِبستری آماده برای حضور ِبی‌اضطرار ِاراده‌ی آزاد و آفریننده‌ی همگان از آن نیرو می‌گیرد ولی هرگز آن را نمی‌ساید، در مقام ِامری همواره در آن‌جا که انگیزه‌های را در این‌جا برمی‌افرازد، واجد ِحقیقتی توانشی‌ست. البته امر ِمحال تنها مادامی که تن به محک ِعرصه‌ی عمومی، که همان سوسیالیسم ِفعال و خودنقدگر است، سپارد قادر به حفظ ِچنین حقیقتی است. حقیقتی که اساساً در سطح ِدیگری از آن شکلی از کلیت ِاجتماعی که نئولیبرالیسم آن را متصور می‌شود امکان ِهستن می‌یابد. کوری ِتدریجی نسبت به دست‌اندازهای انحرافی‌ای که تمام ِپروژه‌های معطوف به تحقق ِسعادت ِانسانی در خطر ِابتلا به آن اند، کوری‌ای که در پوپولیسم (این صورت ِنهایی ِتحقق ِآزادی ِمنفی در آزادی‌خواهی ِلیبرالیستی) و استالینیسم (شکل ِبوروکراتیزه‌‌شده‌ی ایده‌ای که ماهیتاً تن به سازمان‌یابی ِقهری نمی‌دهد) شاهد ِآن بوده ایم، تماماً خاسته از طرد ِپوزیتیویستی ِامر ِمحال از قلمروی ِسیاسی و انحلال ِآن در علم و تکنولوژی است. سوسیالیسم، در مقام ِامر محال، همان چیزی‌ست که با نشان کردن ِآرمان ِسیاسی-اخلاقی ِانسان ِاجتماعی ِآزاد، با مقید ساختن ِسوبژکتیویته‌ به نقد و استیضاح از هر شکلی از سازمان، آزادی را بدون ِکوری طلب می‌کند و پاس می‌دارد. 

۱۳۸۹ بهمن ۲۹, جمعه

دست‌کش ِمادربه‌خطا


دمل‌های وجودی ِیک مدل ِدست


خانم ِمحترمی هست که از مدل کردن ِدست‌های‌‌اش ارتزاق می‌کند. شکل ِدست ِاو به گونه‌ای‌ست که بر اساس ِمعیارهای استتیک ِحاکم بر ساحت ِداوری‌های ذوق ِعام از کمال ِشکلی ِدست، دال ِتصویری ِبهینی از دست ِکامل قلم‌داد می‌شود؛ ایده‌ای فیگوراتیو که تاریخ ِآن شاید به تصویرسازی‌های اومانیستی-رنسانسی‌ از دست به مثابه‌ی حد ِنهایی ِهیستریای ِخودشیفته‌وار ِابراز ِفاصله از دیگری/خدا برمی‌گردد: حالتی عشوه‌گر و هم‌هنگام تمناگر که به‌تلویح تجسم خودشیفته‌گی را در جلوه‌سازی از هم‌راهی ِناسازگونه‌ی امتناع و نیاز از نگاه/دیگری به اجرا می‌گذارد: دستی که رو به بالا دارد و خمِش ِدرون‌نگر ِانگشت‌ها که ناخواسته بیان‌گر ِسرباززدن از وصل اند. در فاز ِسوم از تاریخ ِتبلیغات، در عصر ِناپدیدی ِآزادی ِمثبت، که فقدان‌های سوژه هدف ِمکانیسم ِاغوا قرار می‌گیرند و نیاز ِهماره‌برآورده‌ناشونده‌‌اش به شکوفایی ِنفس هسته‌ی هویت ِمصرفی‌اش را تعیین می‌کند، دست ِاین زن، خواستنی‌ترین شکل ِ"دست ِمن" را آرمانی می‌کند. این دست، حامل ِیکی از غیرمصرفی‌ترین سویه‌های ارزش است: ارزش ِنشانه‌ای. ارزشی که بنا بر عقلانیت ِنهفته اما واقع‌مند ِعصر ِنمایش (اصل ِوانمایی)، در-خود، موَلد ِاشکال ِتاریخاً مقدم و عاماً فهم‌پذیرتر ِارزش (ارزش ِاستفاده (مصرفی) و ارزش ِمبادله‌ای) است.

برای زن – که شیفته‌گی ِعیان ِاو به این دست به نحوی باژگونه جلوه‌ای کم‌رنگ از شیفته‌گی ِحسادت‌آمیز ِنادارنده‌گان ِدست را بازمی‌نماید – دست دقیقاً حُکم ِآن نیروی ِکاری را دارد که می‌توان با آن مناسبت ِاخلاقی ِمشخصی را بر مبنای ِمراقبت ِمعطوف به بهره‌کشی برقرار کرد. توانش ِسرمایه‌ای ِاین زن، همان توان ِبهره‌کشی از دستی‌ست که از سر ِسنگینی ِوجهه‌ی نمایشی و تصویر‌شده‌گی، یک‌سره از طبیعت تهی گشته است. همین بیگانه‌گی از طبیعت و نفس به زن این اجازه را می‌دهد که  به‌ساده‌گی دست‌اش را در جایی بیرون از خودش (که صرفاً من ِمالک ِاین تصویر است)، بیرون از تن، در قالب ِحالت ِشیء‌واره‌‌گشته‌ای از ضمیر ِسوم‌شخص خطاب کند. این دست، دست ِاو نیست؛ نه تنها بدین دلیل که کاربست ِطبیعی‌ و ارزش ِمصرفی ِغیرمبادله‌ای‌اش را از کف داده و در وضعیت ِمکان‌مند ِنامعمولی با تن قرار یافته، بل بدین خاطر که اساساً زن سوژه‌گی‌اش را با برابرایستاندن ِآن در مقابل ِخویش، با نگاه‌داشتن ِآن به منزله‌ی ابژه‌ی سنگ‌شده برمی‌سازد – اگر چنین نبود، اگر زن توسط ِاین دست اغوا نشده بود و آرمان و نیت را معطوف به این دست نمی‌داشت، هرگز قادر به برگزاردن ِچنین مراقبت ِشکنجه‌آوری نمی‌شد؛ او در نقشی مسیحایی، با انقسام ِتن‌اش، با انحلال ِخود در لت‌و‌پاره‌گی ِچشم و دست که در بی‌خویشی ِتحمل‌ناپذیر نگاه ِاو به دست‌ها هویداست، میل ِدیگران را کوک می‌کند. دستی که نمی‌بساود، دستی که دست نمی‌دهد، دستی که نور و سایه ندارد، دستی که دیگری‌اش همان مصرف‌کننده است، سرنمون ِامر ِخیالی‌ (امر ِسوژه‌سازی)‌ای‌ست که از فرط ِپروا نسبت به حفظ ِآرمان/تصویر ِخویش از آلوده‌گی (نام و تنانه‌گی) عاری شده تا در هیئت ِسوژه‌ی مطلق دیگران را در مقام ِمخاطب ِراستین اقامه کند؛ دست ِخدا...

دیالکتیک ِاغواشدن ِاغواگر که به تسامح می‌توان آن را شکلی کژتافته، در سطح ِوانمودین، از مناسبت ِارباب و برده به شمار آورد، به واسطه‌ی درافتادن با ساحت ِتصویری و غیر ِمنفی ِارزش ِنشانه‌ای که در قلمروی ِآن فعلیت یکسره از معنا می‌افتد، جلوه‌ای از بی‌هوده‌گی ِغایی و بی‌ارزشی ِمطلق ِکارکرد ِاغوا در فراگرد ِتبلیغات است. زن، که صاحب ِدست/تصویری‌ست که با نمایش ِکلیشه در گوشه‌و‌کنارهای تصاویر ِتبلیغاتی دیگران را اغوا می‌کند و با مصرف‌کننده‌ساختن از آن‌ها برای او درآمد می‌آورد، خود توسط ِتصویرشده‌گی ِاین دست و سروَری ِنهفته اما پُرزور ِآن بر تن‌اش اغوا شده است. مدلول ِمالکیت در فراگردی میان‌تهی و سراسر بی‌هوده میان ِدست و او جابه‌جا می‌شود و سایه‌های ارباب و برده‌ در جای‌گشت ِمدلول پریشانی می‌کنند. درنهایت، وجه ِتنانی ِدست، مادیت ِآن، حس و ذهنیت ِآن برای زن از دست می‌رود؛ با این همه، درد (و یا حتا مسأله‌واره‌گی) ِاین ازدست‌رفته‌گی زیر ِارزش ِپولی و نمایشی‌اش که دیگران با تأیید و مصرف بر این لاشه‌تن برپا کرده‌اند، کم‌رمق می‌شود.

احساس ِوازنشی که از مشاهده‌ی رابطه و نگاه ِزن با دست‌اش برانگیخته به‌هیچ‌روی سبک‌تر از احساس ِپریشانی ِخاسته از مشاهده‌ی کلیت ِپدیده نیست - برنامه‌ای تلویزیونی که لابه‌لای سایر ِبرنامه‌ها در قالب ِموضوعی برنامه‌ی "جالب" بُر خورده است، برنامه‌ای که از این تن ِقطعه‌قطعه‌شده شو ساخته، زنی که به مثله‌شدن ِخودش می‌خندد و فخر می‌کند، دستی که دست نیست... پلشتی، وهن، و ستم و حقارتی که زن بر خود روا می‌‌دارد، نمودی تخفیف‌یافته از وضعیت ِخوار و ستم‌باری‌ست که زیست‌جهان ِامروزین (آدمی) بر آدمی (زیست‌جهان ِامروزین) روا می‌‌دارد. این اغراق نیست. کافی‌ست کمی به رنگ‌بازی ِاحساسک‌های خوش‌بختی، که در تقلای حیات‌بخشیدن به خانه‌ی بی‌رنگ ِزیست‌مان اند، بیاندیشیم تا دریابیم وقتی همه‌چیز در چارچوب ِارزش‌های نشانه‌ای مبادله پذیر می‌شود، از دست‌ دادن ِدست و اشتیاق و آگاهی این‌همان ِمنطقی ِپخته‌گی و بلوغ است در قاموس ِکارایی و فایده‌مندی‌. این دست ِدست‌زدوده، هم‌چون روح‌های ِبی‌جان‌گشته و افراد ِبی‌فردیت‌، شکل ِبایسته‌ی هستی ِفروبسته‌ی شخصی ِنوع ِبشر ا‌ست در شرایطی که عیارسنج ِزنده‌گی همانا ارزش ِمبادله‌ای‌ست که این زنده‌گی را در خود بلعیده – زنده‌گی‌ای که چیزها در پس‌ماند ِآن با بی‌چیزشدن (هرچه مبادله‌ای‌تر شدن) ارزش می‌گیرند‌. قضیه بسیار ساده است: زن و دست قربانی ِزیست‌جهانی‌ شده اند که خود قربانی ِپراشیده‌گی ِسوژه‌ی معاصر گشته است؛ این قربانی‌شده‌گی ِدوسویه و سخت‌درمانی‌ست که ساکنان ِکهکشان‌های دیگر یا آینده‌گان ِدور ِزمین، در کمال ِشگفتی از چگونه‌گی ِامکان ِنفس کشیدن ِآدمی در فضای ِآن، تاریخ ِبشر را بازنویسی خواهند کرد.

۱۳۸۹ بهمن ۹, شنبه

بهینه ی ِ نا بهینه

مکانیزم تولید دانش در دانشکده های اقتصاد به چه گونه ای است؟ بی شک من از جایگاه دانای کل و کسی که به تمامی جزئیات این مکانیزم آشنا است نظر نمی دهم. نمونه آماری که من بر اساس آن یافته هایم را عرضه می کنم منحصر به آمریکای شمالی است، و دانشگاههای آروپایی که این سیستم آمریکای شمالی را در دانشگاههای خود پیاده می کنند.

در دانشکده های اقتصاد، روند استخدام استادهای جوان برای پست assistant professor بدین ترتیب است که شما بصورت غیرقطعی برای گرفتن tenure در دانشکده اقتصاد استخدام می شوید. بطور معمول برای گرفتن tenure و ارتقاء به پست associate professor چیزی حدود پنج سال زمان دارید. زمانی که به پست associate professor ارتقاع یافتید، "بطور معمول" آینده شغلی مطمئنی خواهید داشت بدین معنی که دانشکده بر اساس بازدهی آکادمیک شما توانایی فشار آوردن و ازکار برکنار کردن شما را ندارد مادامیکه موظفی تدریس سالانه خود را انجام دهید. بدین ترتیب همانند داستان کنکور در ایران، در این سیستم زمانیکه به پست بالاتر استادی ارتقاء یافتید می توانید کار پژوهش را به کلی تعطیل کرده و یا هرچند سال یکبار مقاله ای آبکی در ژورنالی آبکی تر چاپ کنید. البته همچنان انگیزه هایی نظیر ارتقاء به پست بالاتر professor و یا پایه های بالاتر در همان پست associate professor برای دریافت حقوق بیشتر وجود دارد. در نظر داشته باشید که "بطور متوسط " یک استاد اقتصاد با پست associate دریافتی در حدود صدهزار دلار (قبل از مالیات) در سال دارد که در کنار انواع و اقسام فعالیتهای جانبی است که می توان در کنار کار ِ استادی انجام داد، گرچه دامنه این کارهای جانبی محدودتر از ایران و بیشتر همچنان در رابطه با کارهای آکادمیک است. بنابراین انگیزه های مالی بعد از رسیدن به پست associate professor باید قابل توجه باشند که برای فرد تولید انگیزه کنند.

اما مکانیسم ارتقاء به پست بالاتر و گرفتن tenure بدین ترتیب است که در طول پنج سالی که زمان دارید، باید امتیاز لازم را برای ارتقاء به پست بالاتر بدست آورید. معیار اصلی ارزیابی امتیاز شما در پایان پنج سال بیشتر به تعداد مقاله ها و کیفیت ژورنالهایی که مقاله ها در آن چاپ شده بستگی دارد. استانداردهای دانشکده های اقتصاد مختلف هم در مورد شرایط احراز نمره لازم متفاوت است، بطور بدیهی هرچه دانشگاه رتبه بندی بالاتری داشته باشد سخت گیری بیشتری در زمینه تعداد مقاله ها و کیفیت ژورنالها ایفا می کند. چنانچه در پایان پنج سال کمیته مربوط به بررسی تقاضای tenure شما که شامل تعدادی از اساتید خود دانشکده است با تقاضای شما موافقت نکرد شما باید دانشگاه مورد نظر را ترک کرده و بدنبال موقعیت شغلی جدیدی بگردید ( البته مکانیزمهایی برای درخواست تجدید نظر وجود دارند اما معمولا بصورت فرمالیته عمل کرده و نتیجه تصمیم گیری را عوض نمی کنند).

نکته قابل توجهی که در این میان وجود دارد ارتباط نزدیک این سیستم ارزیابی و ارتقاء و مکانیسم تولید دانش در دانشکده های اقتصاد است. از منظری می توان این سیستم ارزیابی استاد را به وجود اطلاعات نامتقارن (information asymmetry) و نظریه سیگنالینگ (signaling) مربوط کرد. بدین ترتیب که در هنگام استخدام، قابلیتهای متقاضی برای شما چندان آشکار نیست و نمی توانید متقاضی "خوب" را از "بد" بطور صد در صد تمیز دهید، و مطمئن نیستید که متقاضی انتخاب شده شرایط مورد نظر شما را احراز کند. بنابراین مکانیسمی تعبیه می شود که بر اساس آن بتوانید بر اساس سیگنالهایی که می گیرید امکان جبران این خطای محتمل را با تعبیه امکان از کاربرکنار کردن متقاضی بعد از پنج سال از میان ببرید. این مکانیسم بسیار شبیه به نحوه پذیرش دانشجو برای مقطع دکترا و سپس تعبیه امتحان جامع و ایجاد فرصت بیرون انداختن دانشجوهایی است که شرایط مورد نظر دانشکده را ندارند.

چندین نکته ظریف در این نگرش نهفته است. اولا اینکه فکر می کنید نتیجه بدیهی تعبیه چنین مکانیسمی چیست؟ بعنوان یک استاد تازه کار، عکس العمل استراتژیک شما به وجود چنین سیستم ارزشیابی چیست؟ بی شک وجود چنین سیستمی شخص را به سوی کم ریسک ترین استراتژی ممکن سوق می دهد، استراتژی که بطور منطقی پژوهش بهینه در آن پرداختن به موضوعاتی است که اولا در مدت زمان کمتری به نتیجه برسند و در عین حال ریسک امکان چاپ کردنشان کمینه باشد. این دو معیار خود کافی است که موضوع پژوهش شما را دچار تغییری بزرگ کند و از موضوعی که مورد علاقه شما بوده به موضوعی که کم رسیک تر و از نظر زمانی کم هزینه تر است تغییر دهد. از این پس تمام انرژی شما معطوف به انجام پروژه هایی است که گاها حتی از آنها متنفر هم هستید، اما سیستم طراحی شده بدلیل مکانیزم جزا و پاداش تعبیه شده در آن شما را به سمت انجام آن سوق می دهد. نیاز به وجود ذهنیتی خیال پرداز و متوهم نیست که بتوان ادعا کرد مکانیسمی اینچنینی می تواند در طول پنج سال به اخته شدن علایق پژوهشی فرد منتهی شود. شما هم از این پس همان چیزهایی را دنبال خواهید کرد که همکاران دیگرتان دنبال می کنند، و نگران نباشید، علاقه کم کم شکل می گیرد!

نکته دوم این است که سویه مهم دیگری نیز در میان وظایف یک استاد دانشگاه وجود دارد که در این فرآیند ارزشیابی، بخصوص در دانشکده های اقتصاد، تقریبا به کل نادیده گرفته می شود و آنهم بخش تدریس و کیفیت آن است. ارزشیابی دانشجویان از کیفیت تدریس شما یکی از عواملی است که می توان ادعا کرد تقریبا هیچگونه تاثیری در ارزشیابی آکادمیک شما برای ارتقاء پستی ندارد. به همین خاطر معمولا استادان تازه کار آخرین اولویت و توان خود را به تدریس اختصاص می دهند، و از آنجا که معمولا تازه کار هم هستند، پیش بینی ترکیب این بی انگیزه گی و تازه کاری چندان کار دشواری نیست. برای آنها معمولا تدریس چیزی شبیه شکنجه است، کاری که تنها زمان و انرژی آنها را به مقدار قابل توجهی می گیرد و باز بخاطر سیستم طراحی شده برای آنها بازدهی خاصی ندارد. چه کسانی در این میانه به نظر شما هزینه ای گزاف می دهند؟ دانشجویان لیسانسی که هزاران دلار بابت شهریه می پردازند تا بر سر این کلاسها حاضر شوند. البته هزینه گزافی که این دانشجویان می دهند از منظر کاهش شانس پیدا کردن کار در آینده یا وارد شدن به مقطع آموزش عالی نیست. می توان به جرات ادعا کرد که دانشجویان لیسانش (و حتی فوق لیسانس) اقتصاد که وارد بازار کار می شوند اکثر چیزهایی که در طول دوران تحصیل در مغز خود چپانده اند به دور می ریزند و باصطلاح "مهارتهای" اقتصادی شان معمولا کمکی به آنها در انجام دادن کارشان نمی کند. گرچه مدرکی که در پایان می گیرند بعنوان سیگنالی در این بازی سیگنالینگ برای یافتن کار به آنها کمک می کند. این است ارزش افزوده نظام آموزشی، مدرکی که اعلام می کند این فرد توانایی لازم برای انجام کاری که شما از او می خواهید دارد، گرچه چیزهایی که برای گرفتن این مدرک آموخته کمک چندانی برای انجام کارش به او نخواهند کرد! رد نمی کنم چیزهایی هم در این چهارسال (یا شش سال) بوده که بعدها بکارشان بیاید، اما بنظر می رسد یادگیری این چیزها نیاز به زمانی بسیار کمتر (یک دوره چند ماهه) داشت و هزاران دلار از هزینه های شهریه و زمان دانشجو را به هدر نمی داد.

سوال اصلی این است که چگونه ساختاری نظیر یک دانشکده اقتصاد که خود داعیه دار بهینه سازی و کاهش هزینه اطلاعات نا متقارن از طریق طراحی مکانیزمهای مختلف است اینچنین دست به تعبیه چنین مکانیزم فشل و ناکارآمدی می زند؟

یکی از آفت های مدلهای بهینه ساز ِ کمی نادیده گرفتن سویه های کیفی و غیرقابل کمی کردن یک پدیده است. از دید یک مدل اقتصادی کمی چنین مکانیزمی اصلا دچار ناکارآمدی نیست به این دلیل که متغیرهایی که در بالا تحت عنوان شاخص های ناکارآمدی چنین مکانیزمی به آنها اشاره شد اغلب در چنین تحلیل هایی غایب هستند. از دید چنین مدلهایی، مادامیکه این مکانیزم استاد جوان و پر انرژی را مجبور به بیشینه کردن تعدادمقاله های چاپ شده اش می کند، و او را به سمت انتخاب موضوعاتی سوق می دهد که ریسک چاپ کردن مقاله را کمینه می کنند و همچنین جزو موضوعات "داغ" یک زمینه پژوهشی هستند، هیچگونه ایراد و ناکارآمدی در مکانیزم طراحی شده وجود ندارد، و نتیجه بدست آمده اتفاقا بسیار هم مطلوب است چراکه مگر رتبه بندی دانشکده ها و اعتبار علمی آنها اصلی ترین مولفه اش تعداد مقالات چاپ شده (بعد از وزن دادن به آنها بر اساس کیفیت ژورنال مربوطه) توسط اساتید آن نیست؟ شاید بتوان به جای خیال پردازی یکی از دلایل غیبت نقدهای استخوان دار در حوزه علم اقتصاد را به وجود چنین مکانیزم هایی نیز مربوط دانست.

وقتی کلیه فرآیند آموزش تبدیل به یک بازی ِ سیگنالینگ برای نشان دادن "توانایی و بهره وری" واقعی فرد است، دیگر محتوای دروس و کیفیت انتقال آن به دانشجو چه اهمیتی دارد؟ وقتی در نهایت داشتن مدرک تنها نشانه این است که من توان یادگیری سریع تری نسبت به کسی که این مدرک را ندارد دارم، دیگر چه اهمیت دارد که کیفیت محتویات آن و نوع انتقالش و میزان یادگیری اش تا چه حد بوده؟ وقتی که نظام آموزشی به جای بارآوردن شهروندانی متعهد که دارای ذهنیتی باز و خلاق هستند و می توانند موضوعات را از منظرهای مختلف ببینند و بسنجند و به چالش بکشند به مکانیزمی برای تربیت تکنسینهایی مطیع تبدیل شده دیگر صحبت از جزئیات گویی بی مورد است.

پس تکلیف کسانی که در پی وارد شدن به مقطع آموزش عالی هستند چه می شود؟ غیر از این است که این کیفیت پایین دوره لیسانس، و متعاقبا فوق لیسانس، باعث پایین آمدن کیفیت دوره های دکترا می شود؟ غیر از این است که این مسئله متعاقبا بروندادهای این مکانیزم آموزشی را حتی از حیث همان قابلیتهای کمی مورد نظر سیستم دچار مشکل می کند؟ پس چرا چنین روندی در میان فارق التحصیلان علم اقتصاد چندان مشهود نیست؟ و اتفاقا به نظر می رسد توانایی های کمی شان روز به روز هم در حال افزایش است؟

دلیل واضح اش را به گمان من می توان در وارد شدن بسیاری از دانشجویان رشته های فنی و ریاضی در مقاطع بالا به رشته اقتصاد پیدا کرد. من جزو متعصبینی نیستم که ادعا می کنند این یک فاجعه است که کسانی از رشته های دیگر وارد اقتصاد می شوند، و این فرایند را بیشتر به عنوان نتیجه کمی شدن روز افزون علم اقتصاد و افول درک و شهود اقتصادی می بینم تا دلیل آن. بدین ترتیب این افول تدریجی در قابلیت های کمی و کیفی دانشجویان مقاطع پایین تر در رشته اقتصاد، با وارد شدن دانشجویانی با قابلیتهای بالای کمی (که گاه برای آن دسته ای که دلیل ورودشان تنها وارد شدن به بازارهای مالی و پول در آوردن نبوده با فراگیری قابلیتهای کیفی هم همراه می شود) جبران شده است. در این میانه سوالی که همیشه برای خود من هم وجود داشته این بوده که چرا چنین شکاف بزرگی میان طراحی دروس دوره لیسانس اقتصاد و دوره های فوق لیسانس و دکترا وجود دارد؟ چرا برغم تاکید بسیار زیاد بر تواناییهای ریاضی در مقاطع بالاتر، تاکید فوق العاده کمی بر روی این توانایی ها در طول دوره لیسانس وجود دارد؟ به گمان من، همانطور که پیشتر هم اشاره کردم، این شکاف گافی بزرگ برای ساختاری است که به انسجام منطقی تصمیم گیریها و عقلانیت نهفته در پس آنها اعتقاد زیادی دارد.

۱۳۸۹ دی ۲۸, سه‌شنبه

تنهایی بدون ِتنهایی


بی‌زبان‌شدن در صنعت ِفرهنگ

سرعت ِگشت ِنسل‌ها شدیداً فزونی گرفته. اگر پیش‌تر پیری به نوه‌اش می‌گفت که این نغمه، آن کتاب، یا فلان سبک ِسینمایی را که تو از آن سردرنمی‌آوری نسل ِما خوش می‌داشت و می‌پرستید و می‌زیست، امروز سی‌ساله‌ای می‌تواند این را به پانزده‌ساله‌ای بگوید. این گشت ِگسست‌افزا به ‌خودی ِخود غم‌انگیز نیست – تنها برحس ِغریبه‌گی و تنهایی که کل ِزنده‌گی ِخودآگاه بر آن استوار است دامن می‌زند و از این منظر، با افزودن به بار ِپارانوییک ِآگاهی، تنفس در فضای زنده‌گی ِنازنده‌ی امروز را ممکن می‌سازد. قضیه زمانی اسف‌بار می‌شود که این شکاف در کنه ِزبان ِارتباطی و روحیه‌های شخصی رسوخ کند تا رفته‌رفته امکان ِبرقراری ِرابطه‌ی ذهنی میان ِافرادی که تنها ده‌سال با هم فاصله دارند به امری رویاگونه و محال تبدیل شود. وابسته‌شدن ِروزافزون ِسوژه به تکنولوژی که روز به روز بر پهنای ِدیواری که میان ِاو و جهان ِعینی برپاشده می‌افزاید، جابه‌جایی ِاستحاله‌ای ِوسیله-هدف در مورد ِامر ِتکنولوژیک و محاط‌شدن ِآموزش، تجربه و در یک کلام سوبژکتیویته در حوزه‌ی سیادت ِتکنولوژی را شاید بتوان به‌عنوان عوامل ِپدیدآمدن ِچنان گسستی برشمرد، چراکه در جامعه‌ی پساصنعتی درنهایت پیامد ِمنطقی ِگسترش ِرَویه‌های تکنولوژی ِخودبنیاد بیش از آن که تسهیل در اجرای عمل باشد، تسریع در تکثیر ِشرایطی‌ست که عمل و تجربه‌ در سایه‌ی آن‌ نهایتاً از معنای انسانی ِخود (وجهه‌ی تأملی ِخود) تهی گشته و بیش و بیش‌تر به شکلی از عملکرد ِخودکار بدل می‌شوند. شکاف ِفرهنگی و ذوقی، نمودی‌ست از شکاف میان ِروحیه‌ها و ذهنیت‌هایی که خود در جریان ِازکارافتادن ِوجهه‌ی فعال و تأملی‌‌شان صرفاً نقش ِقطعه‌ها و دنباله‌های دستگاه‌ها و گجت‌های تکنولوژیکی را بازی می‌کنند.

صنعت ِفرهنگ اساساً بر اساس ِتعمیق و بسط چنین گسلی عمل می‌کند. منطق ِازخودبیگانه‌ساز ِسرمایه‌داری ِمتأخر به‌راستی بیش از آن که به بیگانه‌گی ِآدمی از ابژه‌های تولید ِمادی مربوط باشد ، به آن سویه‌ای از بیگانه‌گی ِآدمیان از یکدیگر مرتبط است که ریشه در شیءواره‌گی ِمناسبات ِزبان-جهانی ِسوژه‌ها با یکدیگر دارد. در این معنا، هرچه فهم ِزیبایی‌شناختی بیش‌تر و بیش‌تر غیرارتباطی و مکالمه‌ناپذیر شود و جنس ِخاطره‌ به خود گیرد، سیستم، در غیاب ِنقد ِزنده (رویارویی ِسوژه‌‌ها)، با سرعت ِبیش‌تری بلاهت ِفرهنگی را به امری عادی بدل می‌کند. شیوه‌ی برخورد ِفرد با فرهنگ ِعینی به‌واسطه‌ی درهم‌تنیدن ِآن در زنده‌گی ِمصرفی ِهرروزه و کم‌رنگ‌شدن ِمرز ِمیان ِامر ِفرهنگی و امر ِبازاری به لطف ِمبادلات ِبازار، عاری از فاصله‌گیری، نقد و تأمل گشته است. این برخورد ِغیرتأملی مستقیماً با ناتوان‌شدن ِسوژه در برقراری ِرابطه با سنت و حوزه‌های معنایی ِدیگر سوژه‌ها در ارتباط است. انسان‌زدایی از امر ِفرهنگی در این معنا نمونه‌واره‌ای‌ست از آن گونه‌ای از انسان‌زدایی که به اعتبار ِقانون ِخدای‌گونه‌ی پیشرفت بر کل ِحیات ِاجتماعی‌مان حاکم است. صنعت ِفرهنگ، که براساس ِخواست ِقدرت، منطبق بر اصول ِموضوعه‌ی جامعه‌ی مصرفی برپایه‌ی سرعت و رشد ِبی‌امان شکل می‌گیرد، امر ِتکین (زیبا) را در چنبره‌ی ِپُرزرق‌وبرق ِامر ِمبادله‌ای (پول) می‌فشرد و از رنگ می‌اندازد. امر ِتکین، که دقیقاً به خاطر ِتکینه‌گی‌اش پدیدآورنده‌ی برخورد ِذوق‌ها و شکل‌گیری ِایده‌ها و شادابی ِفلسفی‌ست، در جریان ِنشانه‌گذاری‌های بازار به امری مبادله‌پذیر تبدیل می‌شود که هم‌تای‌اش همان واسطه‌ی مبادله‌ای‌ست که ارزش ِآن را به ارزش ِسایر ِاشیایی که باسمه‌ی قیمت خورده‌اند وصل می‌کند. اتصال ِارزش‌ها در مقام ِارزش‌های مبادله‌ای، آن چیزی که دست‌به‌دست‌شدن و گردش ِاشیای کالایی‌شده را ممکن می‌سازد، همان چیزی‌ست که وجهه‌ی هستی‌شناختی ِامر ِتکین را تماماً از رمق می‌اندازد. وجهه‌ای که امر ِهنری در غیاب ِآن به امری مصرف‌شدنی و نازیستنی بدل می‌شود؛ به چیزی که از فرط ِدردسترس‌بودن قادر نیست ذهن و تن را درگیر کند و اندیشه و نقد را به جریان اندازد{دست‌رسی بلادرنگ ِما به نغمه‌هایی که پدران‌مان برای به‌دست‌آوردن ِآن‌ها باید مکان‌ها را می‌جستند و از کسان می‌پرسیدند، دقیقاً به‌واسطه‌ی نه‌بود ِهمین جست‌و‌جوها و پرسیدن‌ها از بدو ِامر در حکم ِیک نا‌دست‌رسی است؛ داشتن‌های ِبی‌درنگ، در تحلیل ِنهایی، به فقر ِدارنده می‌انجامد}. به یک معنا چنین می‌توان گفت که هاله‌زدایی از امر ِهنری و ورود ِآن به ساحت ِمبادله زیر ِاصل ِشتاب و وفور، با خصوصی‌کردن و مصرفی‌کردن ِآن برای سوژه‌ها سبب ِامحای ِوجه ِگفت‌و‌گویی و زبان-ساز ِمواجهه‌ی فرهنگی و در یک کلام نابودی ِتجربه‌ی فرهنگی به‌مثابه‌ی تجربه‌ای انسانی می‌شود. ما دیگر نیازی به سخن گفتن درباره‌ی فرهنگ در خود نمی‌بینیم، چون اساساً چیزی به نام ِتجربه‌ی فرهنگی دیگر وجود ندارد. کلمات، روابط و زبانی که در غیاب ِچنین تجربه‌ای از دست می‌روند، همان چیزهایی اند که نه‌بودشان را به لطف ِمهمانی‌های ابلهانه و ملال‌آور (در ساحت ِنیمه‌عمومی) و افراط در مصرف ِتصویر و اطلاعات (در ساحت ِخصوصی) عزا می‌گیریم.

روشن است که در چنین فضایی که فرهنگ یکسره از دیگری و کلام تهی شده، جایی که ما خیره به مانیتورهای خود نقاشی می‌کشیم، موسیقی می‌گوشیم، به تماشا می‌نشینیم و می‌نویسیم، رواداری و تساهل ِلیبرالی به‌عنوان ِاصلی اخلاقی معرفی شود. در عرصه‌ی مصرف ِفرهنگ دیگری صرفاً یک مزاحم است و گفت‌و‌گو تنها عاملی‌ست بازدارنده که جریان ِتند و سرخوشی‌آور ِمصرف ِکالاهای فرهنگی را به سکته می‌اندازد. بی‌اعتنایی ِلیبرالی، که در عرصه‌ی فرهنگ در نقاب ِنسبی‌گرایی ِفرهنگی مقوم ِبی‌حسی ِذوقی و فاحشه‌گی ِذهنی‌ در برابر ِعرضه‌ی بازاری‌ست، ترفندی‌ست وظیفه‌زدا که میثاق ِاخلاق را در فاصله‌گرفتن از زبان-جهان ِدیگران، وانهادن ِذوق و فهم به احساسات ِفروبسته‌ی شخصی، و پرهیز از نقد ِدیگری (که پیامد ِناگزیرش فراموشیدن ِنقد ِخود است) تعریف می‌کند. کافی‌ست برای یک هفته گردش ِتصویرها و برق ِگجت‌ها از جریان بیافتد، درخواهیم یافت که چه‌اندازه تنهاتر و بی‌هم‌زبان‌تر از پدربزرگی هستیم که تنها همان گجت‌ها ما را به سایه‌ی زنده‌گی ِازدست‌رفته‌اش پیوند می‌زنند. شوربختی ِغم‌انگیز ِخوش‌بختی ِما در این است که  در زمانی به سر می‌بریم که زیر ِآفتاب ِتکنولوژی همه‌گی بی‌سایه ایم و هیچ‌کس چیزی برای از دست دادن ندارد. 

۱۳۸۹ دی ۹, پنجشنبه

اباطیل ِسرد در احتضار ِیارانه‌ها


 
درباره‌ی یارانه‌های ذاتاً هدف‌مند ِپوزیتیویسم به اقتصاد‌خوانده‌ها
 
1- پوزیتیویسم، درست مثل ِخصم ِمعرفت‌شناختی‌اش (ایدئالیسم و آرمان‌شهر‌گرایی) همیشه در رویارویی با واقعیت لنگ می‌زند. شالوده‌ی جهان‌بینی ِپوزیتیویستی، که با آن لتی از تن ِواقعیت (هست‌ها وامور ِحاضر) سروکار دارد که در یک طرف ِگیوتین ِهیوم جدا از بخش ِدیگر (بایدها/امکان‌مندی‌ها) شقه شده، هیچ فضای گشوده‌ای برای کاوش ِذهن در بزنگاه‌هایی که امر ِواقعی حدت ِوجودی‌اش را بر منطق و برهان ِنمادینه‌شده سوار می‌کند باقی نمی‌گذارد. نگاه ِپوزیتیویستی عاجز از برنده‌گی ِتحلیلی‌ای‌ست که قشر ِواقعیت را، لایه‌های‌اش را، بکاود و حق ِ ارزش و امر ِامکانی را در سلطه‌ی واقع‌مندی‌ها بازمعنا و اعاده کند. پوزیتیویسم، حتا به معنای پوپری ِکلمه، غیراکتشافی و غیررئالیست است. توسل به نظریه، اکتفا به هر نوعی از نگاه ِعلمی با بن‌انگاره‌های آهنینی که از حرارت و تندای ِذهن می‌توان با ماسیدن به آن کاست، در غیاب ِتحلیل ِساختاری و تبیین ِنقادانه مخفی‌گاه ِامنی را تقدیم ِکسانی می‌کند که به هر بهانه‌ای (کاهلی یا ترس) از تعهد ِاجتماعی ِرشته‌ی تعلیمی ِخود شانه خالی می‌کنند. در عرصه‌ی هماره‌پُرچالش ِرویارویی ِعقل ِناب و عقل ِعملی، چیزی متین‌تر و در عین حال وقیح‌تر از  پای‌بندی به اپیستمه‌ها و خالی‌کردن ِعرصه‌ی نقد ِریشه‌ای به عذر ِتعهد ِعلم‌وَری وجود ندارد. بیهوده‌گی ِوهن‌انگیز ِاغلب ِاظهاراتی که این روزها در وبلاگ‌های اقتصادی پیرامون ِنقد ِهدف‌مندکردن ِیارانه‌ها به‌پاست، زمانی آشکارتر می‌شود که عجز ِناستردنی ِرویکرد ِغالب ِاقتصادخوانده‌ها در تحلیل ِنقادانه را در شخصیت ِخنثای ِپوزیتیویسم معنا کنیم.

2- درباره‌ی ناکارامدی و ساختار ِپریشان ِسازمان ِحکم‌رانی در ایران بسیار خوانده ایم و دیده‌‌ ایم و چشیده‌ ایم و هنوز هم بسیار می‌توان گفت. به هر روی، مهم‌ترین مسأله در تحلیل ِهر پدیده‌ای در اقتصاد ِایران که به‌نحوی صوری با مناسبات ِشبه‌قانونی طرح می‌شود، درک ِوضعیت ِدولت ِمستقر در نظام ِسیاسی (اگر چنین چیزی وجود داشته باشد) و روابط ِمتقابل ِنیروهای حاکمیتی با هم است که درنهایت موقعیت ِانضمامی ِآن پدیده را در بستر ِاجرا تعیین می‌کنند. مدت‌هاست که دیگر نمی‌توان در ایران از رابطه‌ی منطقی ِقانون‌ و عمل حتا بر روی کاغذ حرف زد و تبیین‌ را در حد ِبررسی ِکیفیت ِقانون ِوضع‌شده و تحلیل ِدرون‌ماندگار ِآن تعریف کرد. بررسی ِخود ِقانون‌ها، طرح‌ها و تبصره‌ها و کشف و افشای ِشکاف‌های منطقی در آن‌ها قطعاً برای به کاربستن ِنظریه‌ها و پرورش ِمهارت ِتحلیلی مفید است، اما چنین بررسی‌هایی در شرایط ِسیاسی-اجتماعی ِحاضر در ایران اگر به قصد ِپرکردن ِسیاهه‌ی رزومه یا جیره‌خواری از هیئت ِعلمی ِخواب‌آلود ِدانشکده‌ نباشند، بی‌تردید حکم ِنوعی خودارضایی ِنظری را دارند. همه می‌دانیم که این دولت ِمستقر از نظر ِبی‌اعتنایی به دستگاه‌های نظارتی بی‌رقیب است؛ این دولت آشکارا مسلک ِابَرنهاد ِحقه‌ای را به خود گرفته که رفتار و نیات‌اش چون‌و‌چرا برنمی‌دارند، حرف ِخود را می‌زند و تعهدی در رابطه با پاسخ‌گویی به نظام ِسیاسی ِبین‌الملل، افکار ِعمومی (اگرچه دیگر به‌سختی می‌توان از چنین چیزی صحبت کرد) و حتا به برادران ِهم‌سنگر ِخود ندارد؛ نوعی بی‌حسی ِمفرط از سر ِفربه‌گی ِتوهم ِحقیقت‌مندی. در چنین وضعی به‌راستی چه‌طور می‌توان از موضوعیت ِتبصره و قانون حرف زد؟ چه‌گونه می‌توان در حضور ِچنین نهاد ِخیره‌سری تحلیل ِانضمامی ِیک طرح یا برنامه را برپایه‌ی ضعف‌های درونی و منطقی ِآن برپا کرد؟ مهم‌ترین رکن ِحکومت ِدموکراتیک (که البته می‌توان آن را مهم‌ترین تعیین‌گر ِبرقراری ِروابط ِآزاد ِاقتصادی-اجتماعی هم دانست) یعنی نظارت ِمردم بر شیوه‌ی حکم‌رانی، با منگ‌شدن ِتوده‌ها در جامعه‌ی تصویر و مصرف اساساً به امر ِمحال ِعرصه‌ی سیاسی ِامروز تبدیل شده است. به این فراگرد ِجهانی خاموش‌شدن ِتوده‌ها، وضعیت ِویژه‌ی دستگاه ِحاکمیتی ِکشور را که ضمیمه کنیم، تصویری نسبتاً بیان‌گر از حال‌و‌روز ِگجسته‌ی مناسبات ِاجتماعی-سیاسی به دید می‌آوریم که دولت در تارک ِآن چون خورشید ِماه‌زده‌ی طالع ِنحس می‌درخشد. از پیوند و هم‌بستری ِمدرن‌ترین تئوکراسی ِجهان ِامروز با پروسه‌ی پارلمان‌زدای ِپوپولیسم ِجهان‌گستر مغاک ِبزرگی زاییده شده که به سختی می‌توان در دل ِآن از امر ِاجتماعی صحبت کرد، چه رسد به امر ِاقتصادی ِمحضی که پتانسیل ِجای گرفتن در برنامه‌ی پژوهشی ِهموژنیزه و فروبسته‌ی نظریه‌ی اقتصادی را داشته باشد. برای وبلاگ‌نویسان ِاقتصادخوانده انگار ساده‌ترین واکنش فروکردن ِسر ِکبک ِهوش ِاجتماعی‌شان در زمین ِبرفک‌زده‌ی ِنظریه است. با این کار هم تحریرشان به دست ِزیرزمین‌نشین‌های یخ‌زده‌ی آکادمی می‌رسد و هم جلوه‌های اندوه و افسرده‌گی و خشم و عسرت بر زمین خاطرشان را نمی‌آزرد.

3- تحلیل ِنظری البته شرط ِلازم ِهر تحلیل ِاقتصادی از هر وضعیتی‌ست؛ اما کسانی که با ادبیات و تاریخ ِاقتصادی آشنایند خوب با محدودیت‌های عقلانی ِچنین برهان‌آوری‌هایی خاصه در وضعیت‌های بغرنج ِبومی آگاه اند. خرده‌گرفتن از ناسازگاری‌های درونی ِطرح ِهدف‌مندکردن ِیارانه‌ها و تذکر نسبت به کم‌بود ِپیش‌شرط‌های لازم برای اعمال ِچنین سیاستی البته لازم ولی مسلماً ناکافی‌ست. در بزنگاه‌های این‌چنینی، که وررفتن به نظریه حکم ِاتاق ِامن ِگرمی را می‌پذیرد که جا را برای روشن‌گری درباره‌ی بسط ِخودکامه‌گی و بازتولید ِسلطه تنگ می‌کند. لاسیدن با شرط ِلازم ِتحلیل، با فرسودن و منحرف‌ساختن ِتوجه‌ها، با تبعید ِشرط ِکافی به عرصه‌ی داد و قال و خیابان، چیزی نیست مگر هم‌دستی با جریان ِسلطه‌گری. تأثیر ِاجتماعی ِخاموش‌بودن به‌مراتب به‌تر از چنین لاسیدن‌هایی‌ست.

4 - مسأله‌ صرفاً تخریب ِمضاعف ِوضع ِمخروب ِمعیشتی ِمردم ِمأیوس و یا حتا تشدید ِفشار ِروانی ِوارد‌شده به آن‌ها و پیامدهای روان‌شناختی-اجتماعی ِآن در وضعیت ِرکودی-تورمی-تحریمی ِحاضر نیست.  مهم‌تر از همه‌ی این مهم‌ها، آثار ِاجتماعی-سیاسی ِاین طرح در بلندمدت است. وابسته‌شدن مردم به واریزهای ِارباب‌نما و موهن ِپدرسالار، تحقیر ِشخصیتی و طبیعی‌شدن ِشخصیت ِحقیر و تعمیق ِفروپاشی ِاجتماعی در تکثیر ِهویت ِجیره‌ای، آرایش ِجدید ِنهادهایی که سازوکار ِبازتوزیع ِاقتصادی را در غیاب ِنهادهای اقتصاد ِمدرن و مهم‌تر از آن به لطف ِناکارامدی ِدستگاه ِقانونی ِنظارت به هر نحوی که بخواهند دست‌کاری می‌کنند، در میان‌مدت طبقه‌ی متوسط را از شکل خواهد انداخت؛ به این باید تأثیر ِتکاثری ِعدم ِشفافیت ِحاکمیت، معلق‌نگه‌داشتن ِمردم (که خود به حس ِحقارت، عدم‌امنیت و سرسپرده‌گی به مرجع ِاطلاعات، به پدر، دامن می‌زند)، و سرکوب ِبی‌امان ِناقدان ِبرنامه را افزود تا شرایط ِتخریب ِبنیادین ِنیروهای معترض و دموکراتیک را در بلندمدت تصویر کرد. تورم، رکود و سایر ِمفهوم‌هایی که متوسلان به نظریه‌ی اقتصادی، به نحوی غیرساختاری از آن برای بررسی ِچنین شرایطی بهره می‌گیرند، هرگز قادر به ردگیری ِپیامدهایی از این دست نیست؛ پیامدهایی که وقوع ِآن‌ها در چشم‌انداز ِاقتصاد ِسیاسی ِکشور در بلندمدت دور از انتظار نیست.

5 – پوزیتیویسم با بلعیدن ِامر ِامکانی، با روی‌تافتن از سیمای ِلت‌وپار ِواقعیت، با پناه‌گرفتن زیر ِپروبار ِلوگوسی که به لطف ِفرمالیسم ِمنطق از این بدریخت آفتاب ِحقیقت می‌سازد، تخم ِملالت را در دل ِذهنیتی می‌کارد که در عین ِخماری زیر ِ آفتاب، سردی ِتیز ِرخداد را تا استخوان ِوجدان می‌چشد... کم‌حوصله‌گی را فقط نباید به بد ِروزگار و بیزاری از هستی و مزاج ِصفراوی نسبت داد، آی‌کیوی بالا گاهی به کار ِتولید و تکثیر ِملالت می‌افتد تا از ناخرسندی‌های وجدان ِمعذب ِعلم‌وری بکاهد.