۱۳۹۳ مهر ۱۰, پنجشنبه

قتل

قتل یکی از بهترین کارهایی/سریال هایی هست که در ژانر کارآگاهی-جنایی دیده ام. شاید حتی بتوانم ادعا بکنم که بعد از نسخه
انگلیسی شرلوک هلمز با بازی جرمی برت٬ یا حتی همپای آن است. قتل ویژه گی هایی پیچیده و منحصر به فردی دارد که برای من نوشتن به تفصیل در موردشان آنگونه که خودم را ارضا کند و از ارزش مفاهیم نکاهد کاری است طاقت فرسا که لااقل فعلا از خیرش گذشته ام. چیزی اما از  آن نیمه شبی که فصل آخر سریال را تمام کردم  مرا مشغول کرده بود که تنها راه زیست کردنش نوشت اش بود. چند دقیقه پایانی فصل آخر مرا بسیار منقلب کرد٬  تا صبح تصویرها در ذهنم رژه می رفتند٬ دچارم کرده بود از آن جنسی که نه تمایل و نه توان بازگویی اش را دارم اما ایده ای  آرام آرام در من ته نشین شد  که می توان به آن پرداخت

فارق از داستان گویی روان و بسیار موفق در ارائه پیچیدگی های ژانر بدون استفاده از کلیشه های غالب و تکراری  هالیوود٬  شخصیت پردازی بسیار خوب٬ و ایجاد پیوندی ارگانیک در روایت داستان میان بخش کارآگاهی-جنایی داستان و بخش سیاسی-اجتماعی آن که خود درخور توجه و نگاشته ای جداگانه است٬  یکی از چیزهایی که من را بسیار به این سریال جذب کرد شخصیت سارا بود که کارآگاهی است باهوش اما خشک و درون گرا. خشک و درون گرا نه اما از جنس خودشیفته وار و قهرمان-منش متیو مک کاناهی در کارآگاه واقعی که خطابه های عمیق و تاریک ایراد می کند٬ بلکه از جنسی که لااقل برای من قابل فهم و همزاد پنداری است. سارا از آن معدود آدم هایی است که براستی شایسته لقب قهرمان اند اما منش شان آنقدر ورای مفاهیم  و القاب این چنینی است که بطور مستمر  چنین موقعیت هایی را پس می زنند و از آن می گریزند. سارا از جنس آدم هایی است که لحظه ها و موقعیت هایی را که بیشتر آدم ها تمام عمرشان را  صرف اش می کنند تا فره ای از توجه انبوهه بر آنها بتابد را پس می زنند چراکه به مغاکی هبوط کرده اند یا غلطیده اند که  فراسوی همه این خودشیفته گی ها و موقعیت طلبی ها است. مغاکی که باید باشد تا بلندایی بسازد برای آنان که فاحشه گان   توجه و موفقیت اند چراکه زمین تا به جایی نیفتد مغاک٬ دگر جای بالا نگیرد ز خاک

سخن گفتن از این مغاک کار ساده ای نیست. انسانهایی که چنین مغاکی را بر می گزینند شاید از جنس  همان کاشفان فروتن شوکران اند که شاملو به زیبایی به تصویر می کشد٬ که جویندگان شادی اند در مجرای آتشفشان ها. و باقی غافلانِ همسازند٬ همسازانِ سایه سان٬ محتاط در مرزهای آفتاب٬ و در هیات زندگان مردگانند. سارا اما از جنس آن آدم هایی است که شاملو دل به دریا افکنان می نامد٬ ناقضان فلسفه احتیاط شرط عقل است٬ ناقضان میان مایگی و استراتژیک زندگی کردن که مبادا فلان موقعیت به خطر بیفتد و فلان آدم برنجد و فلان سرمایه ذایل شود که صلاح کار کجا و من خراب کجا؟ ببین تفاوت ره از کجاست   تا به کجا

سارا از جنس انسانهایی  است که آفرینندگان و برپادارندگان واقعی آتش زندگانی هستند تا به مرحمت درخشش و گرمای اش “انسانهای بزرگ” روزگار ما نمایشگرانه مردم را محصور کنند٬ تا کف بزنند و سوت بکشند و لایک بزنند و زیاد  بشوند و شبیه بشوند و آن قحبه پیرزن خودشیفته گی را بپرورند تا قهرمانان جدید پس بیاندازد. سارا از جنس آدم هایی است که دوشادوش و چه بسا پیشاپیش مرگ می تازند٬ و “هماره زنده از آن سپس که با مرگ٬ و هماره بدان نام.” سارا از جنس آن آدم هایی است که جنون دارند٬ جنونی مقدس اما که هم آفریننده است و هم تخریب گر٬ چراکه نه قدیس اند و نه کامل٬ خطا می کنند و می لغزند اما گوهری دارند که برپادارنده آن چیزی است که شایسته زندگی نامیدن و انسان بودن است٬  گوهری که تنها کاربردش پرستش زیباشناسانه اش  به همراه گیلاسی شراب و موزیکی ملایم و زندگی خوش و خرم نیست٬ که آفتش شاید اینهاست. گوهری که مطاع آن بازاری نیست که مشتریانش اهم زمانشان را در عرصه “واقعیت و عمل” سر می شود و بخشی اگر فرصت باشد و نیمچه ذوقی یا وظیفه و تکلیفی به خود ارضایی در خلسه فانتزی چیزهای زیبا بگذرد در دنیایی که یا باید مرد عمل بود یا زیباشناسانه نگریست٬ یا بخشی مجزا به هریک اختصاص داد: تخصیص منابع

به عقب که برمی گردم٬ چیزی اگر در زندگی ام دارم که به آن می بالم٬ که برایم مفهومی از زندگی و شمایلی از انسان بودن دارد همان لحظه های جنون متعالی است که سر از بند قدرت و کنترل تابیده ام٬ لحظه هایی که حسابگر و استراتژیک نبوده ام٬ لحظه هایی که به اصولی که داشته ام به رغم هزینه های گزافش پایبند بوده ام٬ لحظه هایی که طمع  خودشیفته گی  را مهار کرده ام و آرام به کنجی خزیده ام و خوانده ام

صلاح کار کجا و من خراب کجا
ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس
کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا
چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را
سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا
ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد
چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا
چو کحل بینش ما خاک آستان شماست
کجا رویم بفرما از این جناب کجا
مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است
کجا همی‌روی ای دل بدین شتاب کجا
بشد که یاد خوشش باد روزگار وصال
خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا
قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست
قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا

افزونه: هالیوود به رسم جدید اخیرش که باید هر کار خوبی نسخه آمریکایی هم داشته باشد نسخه ای آمریکایی از این سریال دانمارکی  ساخته تحت همان عنوان قتل که گویی بدک نیست اما تنها مقایسه نیم ساعت اول هر دو اثر لااقل برای من تفاوت از زمین تا آسمان شان را آشکار کرد. راستش خسته شده ام از اینکه هالیوود و استودیوهای اش تولید کننده و روایت کننده  غالب اندیشه ها و تصویرها و دردها و شادی های گونه انسان شده اند٬ که همه چیز باید از فیلتر آنها بگذرد و آمریکایی شود ٬ و این می شود که هر چند وقت یکبار که کسی از راه می رسد با ایده ای جدید و خلاقانه که شانس سرمایه گذاری مالی هم پیدا می کند مایه نشاط و خوش بختی می شود که نگاهی دیگر هم هست و لنزی دیگر که بشود  از زاویه اش به رویا پردازی و اندیشه و تخیل و 
تصویر پرداخت بی آنکه درگیر کلیشه های تکراری و روایت های کهنه و چارچوب های خاص فرهنگ آمریکایی-هالیوودی شد



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر