۱۳۹۰ مرداد ۳, دوشنبه

درباره‌ی بدن ِعاری از اقتصاد ِپیرها


درآمدی بر سرشت ِطردناپذیر ِسرپیچی ِمطرودان

این بدن‌ها نه وصله‌ی ماشین‌های میل‌گر اند و نه لانه‌ای برای سوداهای آینده‌نگرانه، نه اندام‌گان ِانباشت و مصرف اند و نه جای‌گاهی برای دیدن و گفتن و خواستن. بدن ِپیرها، عاری از میل و تمنا و سخن و اراده، جلوه‌گاه ِشکل ِرادیکالی از باشنده‌گی است که از سر ِآکنده‌گی از فقدان، بی‌هوده‌گی ِگریزناپذیر ِهستی (و البته نظم ِحاکم که همواره و در هر شرایطی "پیراگیرنده‌ترین" و هستی‌دارترین(!) هستی است) را فاش می‌سازد. هستی/سیستم البته، از اساس، بر پایه‌ی پاسخ‌گویی و ایجاب ِپدرانه در برابر ِفقدان، و پاسخ‌گویی به مطالبات ِنه‌داران و محرومان (از آزادی، از سکس، از نان) نیروهای خود را بسیج می‌کند و بازمی‌آراید، اما طرفه این جاست که تنها مطالبه‌ای که از این بدن – البته با این فرض که مقیم ِآن آگاه از پدیده‌ی پیری است و توانسته ترس و دلهره‌ی گریزناپذیر ِپیری را در دل ِاین آگاهی، گذرپذیر سازد – سر می‌زند، مطالبه‌ی مرگ است، چیزی که هستی ِسیستم در طرد و تبعید ِآن به ماورای خیال‌سرای جان‌داران و به اعماق ِافسانه و عدم، و ترسیم ِبدلیات ِآن بر جان‌های دیوار‌شده‌‌ی سوژه‌ها و دیوارهای جان‌دار سینماها، امکان ِبقا می‌یابد. بدن ِپیر، از آن جا که ضرورتاً و به حکم ِطبیعت (و نه لزوماً به لطف ِآگاهی)، تجلی ِاصل ِ"نخواستن ِخواستن" گشته، در حکم ِیک جای-گاه ِبراندازنده است، که با یادآوردن ِمرگ، و یادآوردنی که در پس ِاین یادآوری سربرمی‌کشد (یادآوری ِتنهایی، تناهی، بی‌معنایی و در یک کلام، مسکنت ِگریزناپذیری که با هیچ ثروتی نمی‌توان علاج‌اش کرد)، دلالت‌مندی‌های زنده‌گی ِبسته‌بندی‌شده را مسأله‌دار می‌کند. بدن ِپیر، بدنی‌ست که با نخواستن‌اش (و حتا با ناتوانی از نخواستن)، از اصل و منطق ِعالَمی که تنها با لاسیدن با خواست‌گاران و لذت بردن از ناکامی ِمحتوم ِآن‌ها در خواستن‌ها‌ی‌شان، می‌تواند فاحشه‌گی‌اش را بپاید، سرپیچی کرده است. بدن ِپیر، دقیقاً به همین جرم، پیش از مرگ، در نا-مرگ ِ"آسایش‌گاه" و هوای تازه‌ی پارک زنده‌به‌گور می‌شود تا پیامدهای باشنده‌گی‌اش هر چه کم‌تر بازیگران ِاُرجی را آزرده‌خاطر سازد. 

تنها کافی است که کمی به دلیل و نیتی که پروژه‌ی تبعید ِپیری و مرگ از جهان ِزنده‌گان را کارگزاری می‌کند بیاندیشیم (الیاس، بنیامین، بودریار) تا دریابیم سرشت ِبدن، چه گونه، و با چه غرابت ِتصورناپذیری، از جوانی به پیری دگرگون می‌شود و چه گونه سویه‌ی اجتماعی ِسوژه‌گی‌مان تماماً هم‌بسته با چنین دگرگشتی، سراپا استحاله می‌یابد. تبعید ِجلوه‌های راستین ِپیری و مرگ نه صرفاً از جهان ِمحسوس، که در بُعدی ژرف‌تر، از عرصه‌ی فرهنگ به وقوع می‌پیوندد؛ از فانتزماتیک کردن ِپیری و مرگ در نمایش ِمذهب و رسانه گرفته (پیری همچون عزت ِخانواده‌گی (بخشیدن ِارزش ِمصرفی به پیر به مثابه‌ی خورشیدی تابناک در فضای گرم ِخانواده)، مرگ هم‌چون سرآغازی نو (بخشیدن ِارزش ِمبادله‌ای به مرگ در مقام ِهم‌تایی برای زنده‌گی ِاین جهانی)) تا تکنولوژیکی‌ کردن ِتمام شئون ِارتباطی و آموزشی و تفریحی، هستی ِپیرانه و مقتضیات ِآن هیچ جای‌گاهی در هیچ یک از گفتمان‌ها ندارد؛ چرا؟ به این دلیل ِساده که بدن ِپیر، درحقیقت، کارکردناپذیر است، نه ارزش ِمصرفی دارد و نه ارزش ِمبادله‌ای؛ ارزش ِنشانه‌ای آن هم تماماً در تضاد با دستگاه ِارزشی ِحاکم بر نشانه‌های رمزگان ِمعاصر، نماینده‌ی نخواستن، عدم ِتقاضا، بی‌هوده‌گی و مرگ است. در یک کلام، این بدن فاقد ِظرفیت ِلازم برای مشارکت در دادوستد ِاقتصادی ِفرهنگ و مصرف است و به همین دلیل هیچ سیاست ِاجتماعی و فرهنگی ِجدی و جانانه‌ای را نباید به آن اختصاص داد – سیاست‌های رفاهی در رابطه با شکل ِزنده‌گی ِکهنسالان و بازنشسته‌گان صرفاً ترفندهایی هستند که با خمار کردن ِپیرها، با خانه‌نشین کردن‌‌‌شان و یا با توریسم، حضور ِآن‌ها را از عرصه‌ی زنده‌ی فعالیت ِاجتماعی و عرصه‌ی عمومی، پاک می‌کنند. 

  سویه‌ی طاغیانه و سرکشانه‌ی بدن ِپیرها در برابر ِاصول ِارزش‌شناختی ِمسلط بر جامعه‌گی ِحاضر (کارکرد و بهره‌وری)، که بر خلاف ِایده‌ی رهایی ِانقلابی ِآرمان‌شهرگرایان فاقد ِغایت و چشم‌انداز است، نماینده‌ی همان بُعدی ضمنی از اعتراض است که سیستم هرگز قادر به جذب و انحلال ِآن در ترفندها و شعبده‌بازی‌های خود نیست (بنگرید به "لذت ازمرگ ِاقتصاد ِلذت"). سیستم/هستی، در برابر ِاین اعتراض ِخاموش، بی‌کنش، بی‌خواست، بی‌چشم‌داشت، اعتراضی که به چیز ِمشخصی معترض نیست ولی در عوض کل ِهستی را با وجود ِمحتضر ِخویش لکه‌دار می‌کند، فلج می‌شود. پیرها به مبارزی می‌مانند که برای اسیر کردن یا کشتن‌اش هیچ بهانه‌ی وجود ندارد، و به همین دلیل تنها می‌توان او را تبعید کرد و به جای دوری فرستاد، به جایی که حضور ِتباهنده‌‌اش دیگر انظار را نیازرد. پیرها، جذامی‌های عاطل و باطلی هستند که در چشم ِما عمله‌های ماه‌رو و بی‌نقص، وجهه‌ی تاریک و کژریخته‌ی حیات را عیان کرده اند، همین "سیاه‌نمایی" برای تبعید ِآن‌ها از فضای فعال ِتاب‌ناک ِزنده‌گی کافی است. هیچ فرایندی نیست که بتواند این بدن – و البته روحیه و اطوار ِهمراه با آن – را در کلیت ِاجتماعی ادغام کند. بدن ِپیرها، همان امر ِواقعی ِهول‌انگیزی است که تأثیر و ضرب ِآن بر هارمونی ِیکنواخت ِزنده‌گی و بر ذهنیت ِخوش‌حال ِما به‌مراتب بیش‌تر از هر پراکسیس غایت‌انگارانه‌ای است – پراکسیس که می‌توان آن را با وعده‌های صنفی، با رفرم، و با امید و عشق خرید، و دوباره آن را در جریان ِ"کار" مسخ کرد. بدن ِپیر، بدون ِشور ِسکسی، بدون ِامید، بدون ِآینده، تمثال ِتمام‌نمای تخطی از خود ِزنده‌گی و وابسته‌گان و آویخته‌گان بدان‌ است.

حس ِترحمی که از دیدن ِایماهای پیرانه به ناپیران دست می‌دهد، در حقیقت، فراورده‌ی روان‌شناختی ِفرایند ِجبرانی ِجابه‌جایی و والایش است: شکل ِوارونه‌ی ترحمی که از هستی ِپیرها بر هستی ِما تابیده می‌شود. بدن ِپیرها، در مقام ِبدن-چونان-بدن، در برابر ِبدن ِماشینی‌شده‌ی ما (بدن-کارکرد) به همان اندازه که غریبانه‌ به نظر می‌رسد، انسانی‌تر و باشکوه‌تر نیز هست. از کار افتاده‌گی ِبدن ِپیرها، چیزی که آن‌ها را به پس‌مانده‌های جامعه بدل می‌سازد، به حدی بازیافت‌ناپذیر است که حتا بزرگ‌ترین برنامه‌های رفاهی و توان‌بخشی هم قادر به دگرگون کردن ِنگاه ِما به آن‌ها و هستی‌شان نیست: آن‌ها عاطل، کند و انگل اند (آیا چنین انتساب‌هایی را نمی‌توان/نباید محصول ِحسرتی کین‌انگیز نسبت به زیبایی و خودآیینی ِچنین هستی‌هایی تعبیر کرد؟ حسرتی از جنس ِهمان حسرتی که یک متمول ِنافرهیخته‌ را وامی‌دارد که به سرمایه‌ی فرهنگی ِفرهیخته‌ای فقیر بتازد!). عطالت ِپیرها و حرکت‌های تنانی‌شان، به قدری غریبانه، خودسر، غیرتظاهری و بی‌تفاوت است که در قیاس با آن، بدن ِناپیران – که عرصه‌ی هیستریای مقید به نشانه‌بازی‌های مُد است – به مضحکه‌ای می‌ماند که حیات ِدرونی‌اش بسیار مُردارواره‌تر از حیات ِبیرونی ِبدن ِپیرهاست. حسرت و وازنش ِهوش ِمصنوعی نسبت به بی‌هوشی ِطبیعی همیشه آمیخته است با فوبیایی که از بیم ِابتلا به بی‌هوشی (و جان‌مندی!)، امر ِطبیعی را با خشونتی هرچه تمام‌تر از دایره‌ی بوده‌گان طرد می‌کند. طردی، که در واگشت ِخشونت‌بار ِخود، با بازتاباندن ِقساوت ِزنده‌گی ِعاری از مرگ بر خود ِزنده‌گان، زنده‌گی را از فرط ِزنده‌گی (... جوانی را از فرط ِجوانی، و پیری را از فرط ِپیری ... )، نابوده می‌کند.

۱۳۹۰ تیر ۷, سه‌شنبه

امنیت: تولید ِمرگ در وسواس ِزنده‌گی



“Belt up” to live longer

با دقت به معنای ضمنی Belt up در گزاره‌ی بالا که می‌تواند ترجیع‌بند ِیک طرح ِتبلیغاتی برای بستن ِکمربند ِایمنی باشد، می‌توان کل ایدئولوژی ِنهفته در پس ِوسواس به امنیت در زنده‌گی ِمدرن را فرایافت. معنای اصطلاحی ِ”Belt up” یعنی "خفه شو"؛ و بدین ترتیب، عبارت بالا، پاره‌گفتار ِبیان‌گری‌ست برای هر پیامی که مدلول ِغایی ِترویج ِامنیت، یعنی سرکوب، را در ناخودآگاه ِمخاطب درمی‌نگارد. عرصه‌ی تبلیغات اساساً عرصه‌ی تولید ِپیام‌هایی از این دست است، که تنها با معناشناسی ِانتقادی ِآن‌ها می‌توان حضور ِمرگ‌بار ِامر ِسرکوب‌گر را زیر ِسطح ِنازک ِتظاهر به پاس‌داشت ِزنده‌گی افشا کرد: سرکوبی که در "خفه شو تا بیش‌تر زنده بمانی" جار  می‌زند، به هیچ روی غلیظتر از آنی نیست که در i-چیزهای شرکت ِاپل، زیر ِترفند ِتحریف ِخودشیفته‌گی – القای حس ِعاملیت به مصرف‌کننده و تسخیر ِعرصه‌ی خیالی ِحیات ِذهن-روانی ِاو با اعتباربخشیدن به بی‌اعتبارترین پاره‌ی انسان ِخودشیفته، یعنی"خود" – فرایند ِخفه‌کردن را در معصومیت ِطرح‌های مینیمالیستی به اجرا می‌رساند.

در ادبیات ِاقتصاد ِکلان ِکینزی، در راستای تأکید بر تأثیر ِمخارج ِمصرفی ِبخش ِخصوصی بر سطح ِعمومی ِتولید، از پدیده‌ای به نام "پارادوکس صرفه‌جویی" یاد می‌شود که بر اساس ِآن، میل به پس‌انداز ِبیش‌تر، بر خلاف ِتصور ِاولیه، تأثیری انقباضی بر سطح ِپس‌انداز ِعمومی و تولید به همراه می‌آورد (به بیان ِدقیق‌تر، با این فرض که سرمایه‌گذاری ِبرنامه‌ریزی‌شده و مخارج ِدولتی توابعی فزاینده نسبت به سطح ِدرآمد ِکل هستند، هر چه میل ِنهایی به پس‌انداز بیش‌تر شود، از سطح ِپس‌انداز و درآمد ِاقتصاد کاسته خواهد شد). با رهیافتی قیاسی-تطبیقی می‌توان در عرصه‌ی اجتماعی نیز از چیزی به‌نام پارادوکس ِامنیت سخن گفت. اگر پس‌انداز، تحدید ِمصرف به هدف ِسرمایه‌گذاری و رشد ِدرآمد ِآتی باشد، امنیت را نیز می‌توان در حکم ِتحدید ِنیرو و شروشور به منظور ِمایه‌گذاری ِانرژی‌های روان-تنی-جمعی در جهت ِدست‌یابی به یک انضباط ِاجتماعی ِتعین‌یافته قلمداد کرد که درنهایت عامل ِاصلی ِتعیین ِکیفیت در زنده‌گی انگاشته می‌شود. امنیت، با فروکاستن ِاصل ِزنده‌گی (شدت)، زنده‌گی را از درون تهی می‌کند، "سر"اش را می‌زند تا "سر"زنده‌گی را به زنده‌گی تقلیل می‌دهد. رابطه‌ی منفی میان میل ِنهایی به پس‌انداز و درآمد، در عرصه‌ی اجتماعی به رابطه‌ی منفی میان میل ِنهایی به امنیت (وسواس به زنده‌گی) و خود ِزنده‌گی ترجمه می‌شود. تحدید ِشورمندی و سرزنده‌گی، که اغلب در قالب ِترس از آینده/پیری و اضطراب ِهمیشه‌گی ِزاده از فرهنگ ِرقابت، درونی ِذهن می‌شود، سوژه را به قید ِحفظ ِسطح ِمعینی از کار/خیال/لذت مشروط می‌سازد. این سطح همواره هم‌ساز با نیازهای ترمودینامیکی ِسیستم در تعدیل ِانرژی‌ها و پویش‌ها به قصد ِحفظ ِتعادل تعیین می‌شود. امنیت، در بُعدهای مختلف، قیدگذاری بر سوژه‌ی انسانی را به انجام می‌رساند: امنیت ِشخصی (انضباط ِحوزه‌ی عمومی، انتزاع ِفلج‌کننده‌ی ِساحت ِخصوصی از عرصه‌ی اجتماعی)، امنیت ِشغلی در بیمه و حقوق ِکار (انضباط ِکار، تهی‌کردن ِوجه ِاجتماعی ِکار از نیروی انسانی)، امنیت ِعاطفی در قاعده‌مندی‌های نهادی (انضباط ِاروس، برنشاندن ِمیل در ازدواج، مُد و سکسوالیته)، امنیت ِروانی در رَویه‌های روان‌پزشکی-روان‌شناسی (انضباط ِروان، تأدیب ِمیل در مکتب‌خانه‌ی اِگوی اجتماعی‌شده)، امنیت ِاجتماعی (انضباط در خیابان، طرد ِگرافیتی، مو، بدن و فریاد از سطح ِخیابان)، امنیت ِملی (انضباط ِمردم، سرکوب ِاعتراض و استیضاح از اقتدار ِحاکم)، امنیت ِبین‌المللی (انضباط ِفراملی، سیاست ِپارانوید، ترور در برابر ِتروریسم). محصولی که از این فرایند‌های قیدگذاری باقی می‌ماند، همان سوژه‌ی متمدنی است که سطح ِشورمندی ِاو هم‌‌تراز است با سطح ِسرزنده‌گی ِمُردار؛ عمل ِچنین سوژه‌ای تا آن‌جا که از وجه ِرهایی‌بخشی ِیک کنش ِ"دگرخواه" عاری است، صرفاً در حکم ِ"رفتار"ی‌ست واکنشی، ترس‌انگیخته و برنامه‌ریزی‌شده در تبعیت از مرجعی نمادین (مرجعی که ضرورت ِامنیت را تعریف می‌کند). سوژه‌ی بیمه‌شده به دست ِساختارهای امنیتی، سوژه‌ای است بیگانه از حدت، سرزنده‌گی و طغیان. امنیت، به بهانه‌ی پیش‌گیری از مرگ، زنده‌گی ِانسانی را در انقیاد ِکارشیوه‌های قیدگذاری می‌میراند. سوژه‌ی مقید به امنیت ( و سایر ِاسطوره‌های عقلانیت)، همان سوژه‌‌ای است که سیستم می‌خواهد: سوژه‌‌ای عاری از نیروی طغیان، سوژه‌ای کارگذار ِاصل ِلذت، سوژه چونان کارکرد، مُرداری نامیرا؛ سوژه‌ای که در توهم ِحیات ِجاودان، از حق ِزنده‌گی ِانسانی ِخویش (زنده‌گی ِمعنایافته در تغییر، شدت، اعتراض، ایثار) برای همیشه گذشته است: ایثار در میراندن ِایثار. امنیت، به‌ مثابه‌ی مُدالیته‌ی تکنولوژیک ِ"آرامش"، این چنین مرگ را در وسواس ِزنده‌گی تولید می‌کند: با پس‌انداختن ِشور و سرزنده‌گی، با تحدید ِبیان و میل و بدن، مرگ (این هم‌راه، شریک، و ثمره‌ی غایی ِزنده‌گی ِخطرگرا) را به تعویق می‌اندازد تا نیروهای انباشته از چنین پس‌اندازی را از نشئه‌گان ِبیمه‌شده بیگانه سازد و آن‌ها را بر ضد ِرانه‌های معترض ِهمان سوژه‌هایی به کار گیرد که در ورطه‌ی تعلیق ِسرزنده‌گی و مرگ، پیشاپیش گورنشان شده اند.

۱۳۹۰ خرداد ۲۷, جمعه

دیکتاتورهای کوتوله و پیش پاافتادگیِ پلیدی

جوکِ زشتِ یک رزمنده!

پیش نویس: همه ما تصویری دهشتناک و زشت از حکومتها و اندیشه های تمامیت خواه و دیکتاتورهایی که در راس آنها هستند در ذهن داریم، بخصوص ما ایرانیهایی که سالها تجربه تلخ حضور اینگونه اندیشه را در جزئی ترین بخش های زندگی مان تجربه کرده ایم و چهره زشتِ آشنایش را باید قاعدتا خوب بشناسیم. اما نکته ظریفی که شاید در بیشتر مواقع فراموش می شود بستری است که گاه به بالیدن چنین اندیشه هایی کمک می کند، یا شاید در بهترین حالت نسبت به آن بی تفاوت است و تنها زمانی قادر به کشف آن می شود که نتایج منفی و گاه فاجعه بار آن زندگی هزاران انسان را تحت تاثیر خود قرار می دهد. دیکتاتورها و اندیشه های تمامیت خواهی که در طول تاریخ تا به امروز در گوشه و کنار سربرآورده اند حاصل فرآیندی ناشناخته و غریب نبوده اند، کمی اگر بیشتر سنجه ها را به کار بگیریم و دقیق تر بنگریم چهره زشتِ حضور چنین اندیشه های زشتی را براحتی می توانیم در دیکتاتورهای کوتوله ای که در اطرافمان هستند پیدا کنیم، دیکتاتورهای کوتوله ای که شاید دوستمان باشند، یا آشنایی نه چندان دور، یا غریبه ای در یک مهمانی شام، روان بر مسیری که اگر خواسته یا ناخواسته بر اورنگ قدرت منتهی شود، چهره زشت دیکتاتورهایی دیگر را به نمایش خواهد گذاشت. دیکتاتورهایی که لزوما سر نمی برند و اعدام نمی کنند، بلکه اندیشه را محدود می کنند و دگراندیشان را مطرود. شاید بتوان ادعا کرد که نظامهای سیاسی تنها کاشف دیکتاتورها هستند، در حالیکه نطفه این گونه شخصیت ها و اندیشه های خطرناک آنها در جای دیگر بسته می شود و رشد می یابد. نقد جدی و مذمت اندیشه های جزم اندیشانه و تمامیت خواه که خواسته یا ناخواسته تئوریزه کننده خشونت سیستمی، طرد دگراندیشان و مخالفان و فیلترسازی است نشانه سلامت و جدیت افراد و جوامعی است که داعیه بسط آزاد اندیشی، آزادی خواهی و برچیدن بساط خودکامگی را دارند.

چندی پیش گذرم بطور کاملا اتفاقی از جستجوی واژه ای در گوگل به وبلاگ یکی از این دیکتاتورهای کوتوله افتاد، و هنوز تلخی جوکی که مذاق این رزمنده پشت ِ خاکریز را آشفته بود نچشیده بودم که وقاحت جوکهای این رزمنده که گویی شیوه رزمی بسیار ناجوانمردانه در کارزار اندیشه دارد طعم دهانم را گس کرد. قصدم دفاع از جمله هایی که نوشته این رزمنده پشت ِ خاکریز به آنها می تازد نیست که به گمان من هم جای دفاع ندارد، قصدم این است که به خودمان یادآوری کنم که چنین اندیشه ای، چه سرمقاله کیهان باشد، چه سخنرانی فیدل کاسترو یا لنین، چه خطابه احمدی نژاد یا مصباح، چه تراوشات ذهنِ بسته یک بسیجی که معترضان را در خیابان کتک می زند، چه ستیزه گری یک خداناباور با مذهب، و چه نوشته های یک رزمنده اقتصادزده یِ به ظاهر لیبرال، همیشه زشتی و وقاحت یک اندیشه خشن و تمامیت خواه را دارد، اندیشه ای که نه در خدمت آزادی خواهی که در کار دیوار سازی و لشگرکشی است. و بی شک برای تمام کسانی که به هر شیوه و مرامی در بسط آزاد اندیشی و آزادی خواهی می کوشند، و آنرا تنها نوشته سر در یک وبلاگ یا لوگوی روی یک تی شرت نمی دانند، چنین ادبیات و اندیشه ای نمونه ای زننده و در عین حال قابل تامل و خطرناک در راه رسیدن به گوهر اصیل آزادی است. نمونه ای که در هر جایگاهی و در دفاع یا حمله به هرگونه اندیشه و دیدگاهی مذموم و ناشایسته است.

چیزی که به ظاهر کام نگارنده‌‌یِ پشت خاکریز را تلخ کرده در نگاه اول گویی این شبهه بوده که چگونه کسی که اقتصاد خوانده توانسته اینگونه در یک برنامه تلویزیونی نظر بدهد و استدلال کند، که می تواند اعتراضی بجا قلمداد شود آنگاه که به نقد دیدگاههای فرد و نه برچسب زدن و لقب دادن و به سخره گرفتن و لودگی بپردازد. اما متعاقب این دل برهم خوردنها و در پایان نوشتار و همچنین لابه لای کامنتها (که خوشبختانه یا متاسفانه زشتی اندیشه پشت این نوشته را آشکارتر می سازند) بالاخره نگارنده پشت خاکریز بالا می آورد و مشخص می شود که دلش گویی از جای دیگری خون است. که گویی به رنگ قرمز و رسانه بی بی سی فارسی که حرفهای دل ایشان را نمی زند حساسیت دارد و گرچه در ظاهر علاقه ای به برادران چپ ندارد اما در توهم و پارانویا گویی گوی ِ سبقت را از برخی از ایشان ربوده است. زشت تر از این، صدای قهقهه هایی است که در تشویق چنین اندیشه زشتی در میان کامنتها می پیچد، و ادبیات لمپنی و کیهانی که بر وقاحت آن می افزاید. حسین نامی که گویی در وب سایتی با نام دهان پرکن "وبلاگ فارغ التحصیلان موسسه عالی پژوهش در برنامه ریزی و توسعه"قلم فرسایی می کند تمام دانش خود را جمع کرده می نویسد: "مستفیض شدیم. این جمله اش خداست "راستها برای خراب کردن چپ این نقش رو [نقش چپ رو] به ایشان [احمدی نژاد] احاله دادند." در ضمن یکی به آماتیا سن (مقصود آمارتیا سن است) بگه برو سرت رو بذار بمیر" که با صدای تک تیر رزمنده همراهی می شود. دیگری می نویسد " من اين مالجو رو اولين و آخرين بار توي مناظره درخشان و غني‌نژاد ديدم. اوجا هم شاس ميزد و معلوم نبود نظراتش چيه"، و باز هم صدای تک تیر!

نگارنده در جایی در پاسخ به کامنت فردی که در عین همسویی فکری به نوشته ایشان انتقاد می کند که چرا به جای نقد دست به تخریب می زند و در گفتگو را می بندد می نویسد که " آقا تحصیلات برای اینه که بری دو تا حرف حساب بزنی. نه اینکه مروج فرهنگ غارتگری باشی و ادعا کنی آزادیخواهی. ایشان آزاده حرفهاش را بزنه. ولی اشکال اینه که بی بی سی که شده خانه کمونیست های ورشکسته قدیمی نباید ادعا کنه که رسانه آزاد و حرفه ای یه". جالب این جاست که در نوشته خود این رزمنده‌ یِ به ظاهر تحصیل کرده نشانه ای از آنچه خود وی ترویج می کند یافت نمی شود. از ابتدا تا انتهای نوشته ایشان چیزی جز ادبیاتی سخیف و برچسب زدن و هتاکی با استدلالهایی کاریکاتورگونه پیدا نمی شود، و یا شاید این رزمنده مخلص آنچنان درگیر رزم با دشمن در میادین خیالی بوده که معنای واژه ها را هم جابه جا می گیرد. مفهوم "رسانه آزاد" از دیدگاه ایشان رسانه ای است که تنها نظراتی که همسو و هم جهت با تفکرات جزم اندیشانه و محدود ایشان است در آن پخش شود، البته بی شک این تعریف طرفداران زیادی دارد، تمامی دیکتاتورمآبانی که چهارچوب بسته فکری شان اندیشه های متفاوت و مخالف را تاب نمی آورد و لذا آزادی را در حذف آنها معنا می کند.

بار دیگر تاکید می کنم که درستی یا نادرستی، سزایی یا ناسزایی استدلالی که با آن مخالفیم توجیهی برای سرکوب کردن و خاموش کردن آن نیست. حتی اگر باور داشته باشیم که استدلال یا نگرشی نادرست یا ناسزاست، نمی توان آزادی را به معنای از میان رفتن و خفه کردن آن معنی کرد. به تعبیر چامسکی، آزادی بیان و آزادی رسانه ای بالاخص برای دیدگاههای تعریف می شود که با آنها مخالفیم و یا حتی از آنها بیزاریم.

در جایی دیگر از کامنتها این "رزمنده تحصیل کرده" تعریفی عجیب در مورد "آنچه آزادی نیست!" ارائه می دهد: " نشانه آزادی این نیست که برن آدمی را برای مناظره بیارن که حرفهاش نشون میده که حداقل فهمی از اقتصاد نداره". با استدلالی مشابه حسین شریعتمداری هم می تواند ادعا کند که آزادی این نیست که عده ای طرافدار براندازی و عامل دست آمریکا را بیاورند توی برنامه های تلویزیونی که حرفهاشون نشون میده حداقل فهمی از جمهوری اسلامی و آرمانهای امام راحل ندارند. همانطور که اندیشه متوهم و متورم این رزمنده "گرایشات کمونیستی در برنامه های بی بی سی" رصد می کند، ذهن متوهم دیگران نیز "گرایشات تروریستی در دین اسلام" یا "گرایشات انحرافی در علوم اجتماعی برآمده از غرب" و ... کشف می کنند.

این نوشته و نوشته ها و اندیشه های نظیر آن نمونه هایی پیش ِ پا افتاده اما در خور تامل از رویکرد هایی مشابه اند. رویکردهای مشابهی که در آن رسانه های مخالف یا صداهای متفاوت شیپورچی دشمن اند و هم کاسه امپریالیسم، رویکردهای مشابهی که در آن باور و عقیده و مذهب افراد زنگ خطر توحش و ترورسیم می شود و مورد حمله قرار می گیرد. نمونه ها کم نیستند، و گمان می کنید ذهن مسموم و اندیشه زشت چه کسانی است که چنین رویکردهایی را به جلو می رانند یا از پس آنها در روانند؟ این رزمنده یِ پشت خاکریز، خوشبختانه، قدرتی برای اعمال و دیکته کردن این دیدگاه خود ندارد، اما پیش بینی ترکیب چنین دیدگاهی با چاشنی قدرت چندان کار دشواری نخواهد بود. یک سانسورچی ِ دیگر که اینبار به جای قیچی کردن صور قبیحه و تهاجم فرهنگی غرب، دست بکار رصد کردن و خنثی سازی اندیشه های "کمونیستی" و "سوسیالیستی" است، و بی شک می دانید که انجام چنین داستانی چیست.

به سیاق همیشه، همانطور که در اولین پست خود در این وبلاگ بطور کلی تری مطرح کردم، این نوشته قصد نقد وبلاگ این رزمنده یا شخص او را ندارد، که نوشته و اندیشه پشت آن آنقدر بی مایه است که جایی برای نقد جدی ِموردی باقی نمی ماند. همانطور که در ابتدا هم اشاره شد، هدف استفاده از نوشته این رزمنده به عنوان نمونه ای بسیار بیانگر برای اشاره به پدیده ای بسیار کلی تر و جدی تر است که بسیار قابل تامل و شایسته نقد و موشکافی است.

به گمان من برنامه پرگار یکی از جدی ترین برنامه های فارسی زبانی است که در حال حاضر در خارج از کشور تولید می شود، و از تنوع زیادی چه در مورد موضوعات انتخابی و چه مهمانان دعوت شده به بحث ها برخوردار است. مراجعه به لیست موضوعات و مهمانانی که در این برنامه شرکت کرده اند (داریوش آشوری، عباس میلانی، آرش نراقی، رامین جهانبگلو، اکبر گنجی و ...) خود به سادگی بیانگر عمق توهم و پارانویای این رزمنده پشت خاکریز، و یا کم سوادی و کم اطلاعی ایشان است که همچنان گویی پشت خاکریزِ جنگ سرد خوابی آشفته می بیند. نکته جالب اینکه اگر این نگارنده اقتصادزده به خودش زحمت بدهد و نسخه های سرویس های داخلی بی بی سی را هم تماشا کند می بیند که ادعای ایشان در باب اینکه "بی بی سی این نسخه هارو فقط برای سرویس های خارجیش تجویز می کنه. جایی که هر نوع آشوب و بی نظمی به نفع منافع برتانیا بشه. و گرنه عمرا یک کارشناس انگلیسی بیارند که برای کارگران انگلیس از این نسخه ها تجویز کنه" ادعایی بی پایه و اساس است. برنامه "هارد تاک" (که پرگار در قالب ظاهری به گمان من کمی از آن تقلید می کند) یا نسخه های مستند بی شمار سرویس های داخلی بی بی سی خود گواه آشکاری بر این مدعاست. نکته جالب دیگر اینکه چگونه اهداف سیستمی که خود پرچمدار سرمایه داری و لیبرالیسم است با جمع کردن عده ای "کمونیست ورشکسته قدیمی" در یکی از سروسیهای خارجی خود همخوانی دارد؟ و چگونه در برهه زمانی که تمام سعی و تلاش قدرتهای طرازاول دنیا از جمله بریتانیا در ایجاد ثبات در خاورمیانه است ناگهان دایی جان ناپلئون از خواب بر می خیزد و نسخه می پیچد که "آشوب و بی نظمی در ایران به نفع بریتانیاست؟"

تاکید مکرر بر این نکته ضروری است که شاید من و این رزمنده یِ پشت خاکریز در ناسزایی یا نادرستی اندیشه ای از دیدگاه سابژکتیو خودمان اتفاق نظر داشته باشیم، اما چگونگی برخورد با این نگرش متفاوت و نحوه به چالش کشیدن آن است که نقطه افتراق ما خواهد بود. تندی و گزندگی در نقد می تواند در برخی جایگاهها تاثیر بسزای خود را داشته باشد، و هدف این نوشته همانطور که از لحن خود آن هم آشکار است مذمت گزندگی در نوشتار و نقد نیست. اما تفاوت بارزی میان نقد یک اندیشه یا دیدگاه، حتی با رویکردی گزنده،با تخریب و لجن مال کردن آن وجود دارد. اگر کسی نوشته ها و سرمقاله های کیهان را نقد دیدگاههای منتقد دولت می داند، آنگاه نگاشته این رزمنده یِ پشت خاکریز را هم می توان برچسب نقد زد!

هنر برخی از این دیکتاتورهای کوتوله این است که لااقل می توانند زشتی اندیشه هایشان را در پس نوشته هایی بزک کرده پنهان کنند، نگارنده پشت ِ خاکریز اما زشتی اندیشه اش را همراه با وقاحت قلمش یکباره بر ذهن خواننده عرضه می کند و گویی از این کار ابایی که ندارد هیچ، بر آن اصرار هم می ورزد که چندان جای تعجب ندارد. که وقاحت، چه در کلام و چه در اندیشه، همانطور که امروز تجربه دست اولش را در کشور خود نیز داریم، گویی ردایی برازنده بر قامت اندیشه سوزان و جزم اندیشان است، آنان که در خیال خود به گوهر یگانه حقیقت دست یافته اند و هیچگونه دیدگاه و نگاه دیگری را برنمی تابند. مباد که اندیشه هایی این چنین بر جامعه ای یا نهادی مستقر شوند و افسار قدرت به دست گیرند که نتیجه آن همانطور که بارها و بارها شاهدش بوده ایم نقش سیاه ِ دیگری است بر این دفتر.


۱۳۹۰ خرداد ۱۹, پنجشنبه

فراموشی ِتاریخ و درخت ِمترسکیده‌ی علم


Leave me be, with my theories


«عواقب ِکوتاه‌مدت ِچنین برادرکشی ِرشته‌ای‌ {طرد و قتل ِتاریخ از علم} به همان اندازه که آشکار است، نگران‌کننده هم هست. کسانی که امروزه به‌تازه‌گی در اقتصاد به اخذ ِدرجه‌ی دکترا نائل می‌شوند، چنان‌چه در دوره‌ی کارشناسی واحد ِتاریخ ِاندیشه‌ی اقتصادی نگرفته باشند یا به اندازه‌ی کافی به این مبحث علاقه‌مند نباشند که مستقلاً مطالعات ِخود را پی بگیرند، میزان ِشناخت ِآن‌ها به تاریخ ِاین رشته دائماً رو به کاهش خواهد بود. آن‌ها نام‌های عمده – اسمیث، مارکس، و کینز – را می‌شناسند، اما شناخت‌شان به ایده‌های اشخاص از حد ِعبارات ِمختصری که به‌راحتی در خاطر می‌ماند، فراتر نمی‌رود. آشنایی ِآن‌ها با کسانی که از شهرت ِکم‌تری برخوردارند، مانند ِریکاردو، به‌مراتب محدودتر است. آن‌ها مسلماً نام‌هایی مانند منگر یا ویزر، لرنر یا لانگه را نمی‌شناسند، و البته هیچ‌ یک را حتا مشهورترین‌ها را نخوانده‌اند. تنها تاریخی که آن‌ها می‌دانند ممکن است همان باشد که تاریخ ِنظریه‌پرداز نام گرفته است؛ که در آن از اسامی بزرگ برای ایجاد مسأله استفاده می‌شود. ("هایک درباره‌ی اطلاعات نگران بود...")، باقی ِاوقات صرف ِساخت ِمدلی می‌شود که مسأله را بررسی می‌کند.» - بروس کالدول، چالش ِهایک، ترجمه‌ی آزاد(ارمکی)، صص 504-505

1.
هیچ چیز نمی‌تواند مانند ِفراموشیدن ِتاریخ ِیک رشته‌ی تعلیمی (دیسیپلین)، ریشه‌های آن رشته را بخشکاند. خاکی که این ریشه‌ها در آن جای‌گیر شده اند از تعامل و تعارض ِدیالکتیکی ِایده‌هایی تغذیه می‌کند که در طول ِزمان بدنه و شاخه‌ها و برگ‌های آن را شکل می‌دهند. سبزی ِدرخت ِهر علمی، بیش از آن که به کارکردهای این‌جا و این‌زمانی ِآن مربوط باشد، به جریان و تاریخ ِانسانی ِشگرفی وابسته است که در بستر ِآن‌ ایده‌ها در بازی ِبی‌وقفه‌‌‌ای که یکدیگر را در آن به چالش می‌گیرند، پرورده شده و یا از میان رفته اند. سبزی ِاین درخت رنگ‌مایه‌ای از یک روند ِتحولی است؛ و مطالعه‌ی این روند یعنی شراکت در پاس‌داری از این سبزی و تازه‌گی. بی‌شک این تعبیر ِاستعاری از یک رشته‌ی علمی برای دورانی که در آن علم با تبدیل‌شدن به ایدئولوژی ِتکنولوژی بیش‌تر به کارخانه‌ای شیشه‌ای می‌ماند تا موجودی جاندار، ملیح‌تر از آنی به نظر می‌رسد که بتوان آن را جدی گرفت.

2.
اغلب فراموش می‌شود که به فراموشی سپردن ِتاریخ ِایده‌ها، که در فضای ِاجتماع ِعلمی در قالب ِناضروری انگاردن ِتخصیص ِواحدهای درسی ِمرتبط با تاریخ ِاندیشه و روش‌شناسی به اجرا گذاشته می‌شود، بیش از آن که به روند ِ"طبیعی" ِ غفلت ِفزاینده در بازاندیشی ِبنیان‌های نظری ِعلم مربوط باشد، به ساخت‌بندی‌هایی برمی‌گردد که مستقیماً ریشه در ایدئولوژی ِپوزیتیوستی ِعلم ِمدرن دارند. لاغر شدن ِآگاهی ِتاریخ‌ بر اثر ِکوتاهی در مطالعه‌ی تاریخ‌ در اپیستمه‌ی غالب در علوم ِاجتماعی (علم‌گرایی ِپوزیتیویسم)، هم‌اندازه با قطب ِمخالف ِخود، یعنی نسخه‌ی افراطی ِتاریخ‌گرایی که کل ِدانستن را محاط ِشکل ِتعین‌یافته‌ای از تاریخ می‌کند (مکتب ِتاریخی ِآلمان، مارکسیسم-لنینیسم)، هر دو تا آن جا که از پیوند ِدوسویه‌ی دانش و تاریخ و ویژه‌گی ِتحولی (و نه تکاملی!) ِمحیط ِگفتمانی و محدودیت ِهرمنوتیکی ِخردورزی غافل اند، بخشی از ایدئولوژی ِعقل‌باوری ِسرکوب‌گر اند. طرد ِملاحظات ِفرهنگی و شیدایی نسبت به تحلیل‌های کمی در رهیافت‌های اثباتی از یک سو، و حذف ِعاملیت (در نظریه‌ی سیاسی) و نظریه (در عرصه‌ی پژوهش ِعلمی) در رهیافت‌های تعین‌گرایانه‌ی تاریخ‌گرا از سوی دیگر، دو روی سکه‌ی ضرب‌شده در کارخانه‌ی عقل ِپوزیتیویست اند. هر دو با نادیده‌گرفتن ِتحلیل ِتحولی در فهم و تبیین ِعلمی، خوش‌بینی ِبدبینانه‌ی ایدئولوژی ِپیشرفت (خوارداشت ِمغرورانه‌ی گذشته/سنت و پرستش ِمأیوسانه‌ی آینده) را نماینده‌گی می‌کنند. نحوه‌ی تجلی ِاین خوش‌بینی ِبدبینانه در جهان‌بینی را باید با توجه به زمان‌مندی ِویژه‌ی این حالت ِاگزیتانسیال فهم کرد: کوتاه‌مدت‌بودن ِخوش‌بینی به آینده‌، به عقل، به بشر، که زیر سایه‌ی فراگستر ِبدبینی ِبلندمدت به کلیت ِهستی که بار ِخود را از همان خوش‌بینی ( ِهماره شکست‌خورده) می‌گیرد، نال و نمور گشته. شادی ِخوش‌بینی‌فزا در مهمانی ِاتمام ِ(بخوانید فراغت از) پروژه/مقاله/تحصیلات، و یأس ِبدبینی‌فزا در صبح ِکار و شب ِتنهایی.

3.
آگاهی از تاریخ ِاندیشه یعنی آگاهی از سنخ‌ها، بازی‌ها، ساختارها، نبردها، تبه‌کاری‌ها، زیبایی‌ها و مهم‌تر از همه حدود ِآن. عقل، به مثابه‌ی قوه‌ای که، از سر ِشدت ِهستی‌شناختی، به‌یک‌اندازه حامل ِانسانیت و ناانسانیت است، تنها با خودآگاهی ِانتقادی از هستی ِخود قادر به لگام‌زدن به گرایش ِطبیعی ِخود به تثبیت ِقدرت است. به بیان ِدیگر، عقل در مقام ِحدی نامحدود، از هم‌بسته‌گی ِهستی‌شناختی ِخود با سلطه و سرکوب تنها به یاری ِدرهم‌شکستن ِخود، کشتن ِمیل به ایستایی ِخود، و یادآوری ِبی‌وقفه‌ از محدودیت ِخود، رها می‌شود. تنها با ارتقای سطح ِدانش ِتاریخی و فهم ِسرشت ِدیالکتیکی ِشکل‌گیری ِایده‌ها و مفاهیم در بستر ِزمان می‌توان نسبت به آشناشدن با این محدودیت خوش‌بین بود(کافی‌ست قلم، ریطوریقا و نظریه‌های ِکسانی که متخصص ِتاریخ ِاندیشه هستند را با آن ِآن‌هایی که باسوادبودن را با تکنیسین بودن جابه‌جا می‌گیرند، قیاس کنیم تا دریابیم خضوع ِضروری ِشکل ِاندیشه‌ی اولی تا چه اندازه خاسته از آگاهی از تاریخ (و مهم‌ترین درس ِآن: محدودیت ِعقل و پاره‌گی ِنظریه) است). وضع ِکنونی ِعلوم ِاجتماعی، و علمی(؟)‌ترین ِآن یعنی اقتصاد، وضع ِیک مترسک است. تاریخ که فراموش شود، ریشه‌ها خشک می‌شوند، و پیکره‌ی نظری شمایل ِمترسکی را به خود می‌گیرد که کل ِارزش و معنای ِآن در هیبت ِپوشالی ِساکنی نهفته، که نمی‌بیند، نمی‌شنوند، نمی‌اندیشد و در عین حال در توهم ِپاس‌داری از یک بوم، به تکرار ِهستی ِخشک و خموده‌ی خود زنده است. 

۱۳۹۰ خرداد ۲, دوشنبه

What do we do now the orgy is over?*


 
آزادی ِمنفی و من ِتصویری

رودلف کارناپ در خود-زنده‌گی‌نگاشت ِفکری‌اش می‌نویسد:

 این واقعیت که هر کس می‌داند سرانجام خواهد مرد نباید زنده‌گی او را بی‌هدف یا بی‌معنا سازد. او خود اگر تکلیف‌هایی برای خود بگذارد و با بیش‌ترین توان ِخود برای تحقق ِآن‌ها مبارزه کند، و همه‌ی وظیفه‌های ویژه‌ی همه‌ی افراد را بخش‌هایی از وظیفه‌ی بزرگ ِانسانیت بشمارد، که هدف‌اش از بازه‌ی محدود ِزنده‌گی ِهر فرد بسی فراتر می‌رود، به زنده‌گی ِخویش معنا بخشیده است.

این نگاه از سوی کسی که به عنوان ِیکی از افراطی‌ترین اندیش‌مندان ِسخت‌سرترین شکل ِپوزیتیویسم، یعنی پوزیتیویسم ِمنطقی، شناخته شده، درآمد ِخوبی برای نوشته‌ی کوتاهی‌ست که قصد ِپرسیدن از رابطه‌ی وضعیت ِانسانی ِانسان و آزادی ِمنفی را دارد. در تاریخ ِفلسفه‌ی علم، کارناپ یکی از قلمبیده‌گی‌های سنت ِفلسفه‌ی تحلیلی‌ست، فلسفه‌ای که به لحاظ ِمعرفت‌شناختی امکان ِطرح ِفلسفی ِپرسمان‌هایی از آن دست که در واگویه‌ی بالا آمده را خارج از دایره‌ی فلسفه‌ورزی می‌انگارد و، به نحوی ضمنی، از رهگذر ِطرد ِبسیاری از مسائل ِانضمامی ِواقع‌مند در سرشت ِزنده‌گی ِانسانی، ازاساس فاقد ِتوانایی ِلازم در فهم و نقد ِچندوچون ِشکل‌یابی ِمعنا در وضعیت‌های عینی ِحیات ِبشری است. این گونه از طرد ِمعرفت‌شناختی البته ثمره‌ی گجسته‌ی علم‌زده‌گی ِفلسفه‌ی آنگلوساکسونی‌ست که محدودیت و فروبسته‌گی ِمیدان ِمعرفت‌شناسی در آن قرین است با بی‌مایه‌گی ِزیبایی‌شناختی و بی‌اثری ِاجتماعی – مسأله‌ای که، دست ِکم، چیزی‌ در حدود دو سده به طور جدی گریبان ِبسیاری از رشته‌های علوم ِانسانی را گرفته و شاید تا آخرالزمان ول نکند. طرد، یا به بیان ِبه‌تر اخراج ِارزش‌داوری در زمینه‌های اخلاقی و فرهنگی از عرصه‌ی اندیشه‌ی ِنظری، که عمدتاً به نام ِبی‌طرفی و بی‌غرضی بخش ِضروری ِگفتمان ِعلم ِمدرن به شمار می‌رود، در عمل به آن نوعی از بی‌تفاوتی ِارزشی در سطح ِنظریه‌پردازی می‌انجامد که در آن یک نظریه‌ی "خوب" نظریه‌‌ای‌ست پرداخته‌ی یک ذهن ِبی‌طرف (خالی از جهت‌گیری‌های فرهنگی) که مثال ِآرمانی‌اش را باید در هوش ِمصنوعی و نرم‌افزارهای مدیریت سراغ گرفت. طبیعتاً در حالی که ارزش‌های لیبرالی ِاصیل در رابطه با پلورالیسم ِنظری و رواداری عموماً به نسخه‌های لوث‌شده‌ی تسامح ِتام و بی‌قیدوشرط ِاجتماعی ترجمه می‌شوند، بی‌اثری ِفرهنگی و بی‌تفاوتی ِاخلاقی ِخاسته از چنین نظریه‌هایی پشتوانه‌ی نهادی ِلازم برای بقا و بازتولید خود را به لحاظ حقوقی و عرفی فراهم می‌آورند {نکته‌ی به‌لحاظ ِتاریخی و نظری مهم در این‌جا یادآوری ِاین است که شکل ِاصیل ِایده‌ی وبری "بی‌طرفی ِارزشی" هیچ ارتباطی با بی‌تفاوتی ِفرهنگی و ضرورت ِپرهیز از پیش‌نهادن ِبرنهادهای هنجاری در نظریه‌پرداز‌ی ِاجتماعی ندارد. کسانی که با ایده‌های جدی و پُرمایه‌ی وبر، و خاصه با متن ِتاریخی ِمبارزه‌ی او با تجربه‌‌گرایی ِافراطی ِمکتب ِتاریخ‌گرایی و مضمون ِ"نظریه‌ای بودن ِمشاهدات" آشنا هستند، نیک می‌دانند که این ایده درنهایت و در پی‌گیری منطقی ِآن، مانع ِشکل‌گیری و استقرار ِآن گونه‌هایی از نظریه‌های علمی می‌شود که محتوای ایدئولوژیک ِخود را زیر ِنقاب ِبی‌تفاوتی ِفرهنگی پنهان می‌کنند و کارکرد ِشناختی-اکتشافی ِخود را به کارکرد ِمستخدمانه‌ی دانش ِپوزیتیو در بازتولید ِساختار‌های نظم ِحاکم می‌فروشند – مثال ِروشن ِاین نظریه‌ها نظریه‌ی اقتصادی ِمتعارف است}.

تصدیق و استقرار ِنهادین ِشکل‌های غیرفرهنگی ِدانش در علوم ِاجتماعی تنها یکی از، و البته یکی از مهم‌ترین، پیامدهای (نا)خواسته‌ی تربیت ِسوژه در فرهنگی‌ست که از هر چیز (از انتزاعی‌ترین شکل ِحیات ِذهنی گرفته تا کره‌ی ِزمین) تنها به آن بخشی مجوز ِبقا می‌دهد که از غربالی که عیار ِ"کاربردی‌بودن" را می‌سنجد به سلامت گذشته باشد. معنای ضمنی ِواگویه‌ی بالا‌ از کارناپ، یا به بیان ِدقیق‌تر نیتی که در آن در پی ِطرح معنای زنده‌گی ِانسانی است، را نه می‌توان با ارجاع به داده‌های حسی و مشاهده سنجید و نه بنا بر اصل ِتحقیق‌پذیری و طرد ِ"امر ِبیان‌ناپذیر" و تبعیت از اصول ِکارکردگرایانه‌ی مسلط در اپیستمه اندیشه کرد. اتفاقاً معنای زنده‌گی را، که به درستی در پی‌گیری ِوظیفه‌ای که افق ِهستی‌شناختی ِآن از مرزهای فروبسته‌ی بودباش ِمحدود ِشخصی فرامی‌گذرد تصویر شده – و ضرورتاً، در کمال ِابهام، این وظیفه نیز با آوردن ِلفظ ِاساساً بی‌مدلول ِ"انسانیت" به نحوی فراگشوده مقید شده – تنها می‌توان در دایره‌ای به (نا)مرکزیت ِامر ِبیان‌ناپذیر اندیشه/تمرین کرد.

به احترام ِاین قطعه از آقای کارناپ ( که دست ِکم در این جا با واگذاردن ِبازی به هم‌‌مکتبی‌های ژرف‌اندیش‌تر و فیلسوف‌تر ِخود (مور و ویتگنشتاین و ... )، عیان می‌دارد که گاهی عقل ِسلیم، در افقی کلی‌تر و واقع‌بینانه‌تر، انسانی‌تر از عقل ِتحلیلی ِاتاق ِکار می‌زید و می‌زاید) و به نیت ِمحتوم‌به‌شکست ِپوزشی صوری(!) از تمام ِدشنام‌هایی که در سال‌های دور و نزدیک به او و سایر ِشوریده‌‌گان ِوادی ِمنطق ِصوری روا داشته شده، و البته از سر ِمطایبه و تفریح، ساختار ِریطوریقایی ِاین نوشته را به سیاق ِتحلیلی‌ها ورز داده‌ام.

1. آزادی ِمنفی به‌مثابه‌ی رهایی از موانع ِ(که عمدتاً به نام موانع ِ"بیرونی" از آن‌ها یاد می‌شود و به طور ضمنی بر پیش‌فرض ِکیهان‌شناسی ِدکارتی که تعریفی اتمیستی و مونادواره و درون‌ماندگار ِهسته‌ی اندیشه/خواست دارد، دلالت می‌کند)  بازدارنده در راه ِبه تحقق رساندن ِنیت و پی‌گیری ِقصد تعریف می‌شود. آزادی ِمنفی این سان تماماً بر گرد ِحیث ِسلبی ِدلالت معنادار می‌شود/می‌کند و عاری از شأن ِامر ِایجابی است. امر ِمنفی در گزاره‌هایی که منطقاً اصل ِآزادی ِمنفی را "می‌نامند"، فاقد ِایجاب است؛ چون در این صورت، ناگزیر واجد ِمنفیت ِایجاب‌گری ِبرنهاده‌ای می‌شود که در مقام ِ"امر" و دستور به عمل، منفیت ِمحض و فروبسته‌ی گزاره را آلوده می‌سازد. به بیان ِدیگر، آزادی ِمنفی فاقد ِسویه‌ی دیالکتیکی ِامر ِمنفی است (گزاره‌ی "نه‌بود ِعوامل ِبازدارنده" خود را اندیشه/نفی نمی‌کند)؛ دلالت ِآزادی در-خود تمام می‌شود بی آن که برای-خود واجد ِمعنایی شود، بی آن از محتوای خود به ‌عنوان ِیک نیت آگاه شود؛ بدین ترتیب امر ِمنفی در گزاره‌ی آزادی ِمنفی پی‌گیر ِوضع ِمخاطب ِخود نمی‌شود. امر ِمنفی ِفاقد ِامر ِمنفی همان هسته‌ای‌ست که بی‌کسی ِسوژه‌ای که خطاب‌گیر ِپیش‌نهاده‌ی آزادی ِمنفی گشته، از فروبسته‌گی ِدالی و خود-ارجاع‌گری ِآن، هیولاوار، سر بر می‌کشد.

2. به زبانی کانتی-لکانی، امر ِمطلق ِشارع ِآزادی ِمنفی عاری از خطاب و صداست. آزادی ِمنفی، در نحوه‌ی بسیط ِگزارش ِخود، سوژه را اسیر ِوهم ِغیاب ِدیگری ِبزرگ می‌سازد: دیگر هیچ صدایی نیست که من را به چیزی امر کند، من اکنون قادر است نیت و قصد و خواست ِخویش را در فضایی عاری از صدا و دیگری (در فضای سارتری ِبود ِخودآگاهی) پی‌گیری کند. بنا به اصل ِآزادی ِمنفی، فقدان ِخطاب‌گر عین ِآزادی است، یعنی سوژه می‌تواند در غیاب ِصداهایی که از عرصه‌ی نمادین می‌رسند، آزادی را زیست کند. اما اگر بپذیریم که سوژه روان دارد(!)، آن‌گاه تصدیق ِغیاب ِعرصه‌ی نمادین (غیاب ِدالی که ورای تصویرسرای ِهستی ِآینه‌ای ِسوژه دلالت‌یابی کند) به مثابه‌ی ظهور ِآزادی ِسوژه، ضرورتاً یا بر روان‌پریشی ِاین سوژه دلالت خواهد کرد و یا بر پس‌رفت ِروان به مراحل ِاولیه‌ی شکل‌گیری ِاخته‌گی ِنمادین. سوژه‌ی برنهاده در آزادی ِمنفی، در مرگ ِپدر ِنمادین (صدا، دیگری، نهاد) در محرومیت از وجه ِواقعی ِفالوس ِنمادین، عاشق ِانگاره‌هایی‌ست که تصویر ِوهم‌آلود ِاو، در یک‌پارچه‌گی‌اش، را به مثابه‌ی هسته‌ی هستی می‌انگارد. من در شکل ِحدی ِرهایی از قیدهای بیرونی، رهاگشته از شرط‌های سنت، زبان، قانون و نهاد، حکم ِیک شبح را دارد، شبحی به همان اندازه آزاد که بی‌میل و بی‌نیت – چون میل اساساً بر پایه‌ی پاره‌ها، رد‌ها و خاطره‌های نام ِپدر خود را در مقام ِنیت برمی‌نهد.

3. کل ِعرصه‌ی نمادین ِمعاصر از قضا در شکل‌گیری ِاین جهان ِسراپا تصویری به سوژه‌ی روان‌پریش مدد می‌رساند. رسانه: با مسخ ِمادیت ِ"نیاز" به مجازیت ِمحرومیت؛ سیاست: با مسخ ِسویه‌ی عاشقانه‌ی پراکسیس به پراکسیس ِمعطوف به یوتوپیا؛ علم: با مسخ ِدانستن و آگاهی به تکنولوژی؛ حقوق: با مسخ ِاخلاق به قانون... به بیان ِدیگر، پدر ِنمادین ِمتبلور در عقلانیت-ساختار ِحاکم، که محوناپذیر است، با هرچه‌بیش‌تر تصویری‌‌کردن ِپدیدارشناسی ِسوژه از خود و جهان، به همان اندازه که جهان ِاو را از صدا و خطاب تهی می‌سازد، او را به دست ِصداهایی که تنها در وضعیت ِوهم‌ناک ِسراپا تصویری ِاو قادر به باشیدن اند منکوب می‌سازد. خسته‌گی و یأس ِسوژه از جنس ِاستیصالی‌ست که یک کر در یک مجلس ِمهمانی ِتولد ِخویش تجربه می‌کند. صداها بسیارند ولی من ِمحصور در خلأ/آکنده‌گی ِتصویر/خطاب‌ها هیچ‌یک را نمی‌شوند و در آزادی ِمطلق ِناشی از بی‌مسئولیتی در برابر ِتفسیر ِاین خطاب‌ها و اشاره‌ها، در خود فرو می‌رود و کیفور می‌شود {تنها وقتی که از نیرو پُر ایم (وقتی عاشق ایم، معترض ایم، می‌اندیشیم: در حالاتی که بیش‌ترین استقلال را نسبت به هستی ِتصویر داریم) عمیقاً نسبت به شعبده‌‌های تصاویری که در تیزرهای ِتبلیغاتی فوج می‌زنند مصون ایم!}

4. در آزادی ِمنفی، نه کیفیت ِنیت و قصد مهم است و نه غایت ِسوژه‌ی بهره‌مند از آزادی. درست به همین دلیل آزادی ِمنفی، به لحاظ ِعقیدتی، برداشتی آزادانه/ول‌انگارانه از ایده‌ی آزادی است، و دقیقاً به همین خاطر – چون فاقد ِسویه‌ی امر ِمنفی ِامر ِمنفی است، چون فاقد ِضرورت ِپرسش از آزادی است – خصلتی الاهیاتی دارد و فراخور ِپرستش ِانسان ِتصویرباز ِامروزین. آزادی ِمنفی نیازمند ِدرنظرگرفتن ِخصلت ِاساسی ِهستی ِانسانی، یعنی وجه ِرابطه‌ای ِشکل‌گیری ِنفس است. شکل پروبلماتیک ِآزادی ِمنفی، چنان که از سوی لیبرال‌های اصیلی مانند برلین طرح شده، نیز اساساً تنها با پاس‌داشت ِمؤکد بر ذات ِتقابلی ِآزادی که ناگزیر مسأله‌ی "آزادی برای چه" را در دل ِ"رهایی از" قراریاب می‌کند، تقریر می‌شود. آزادی مثل ِهر مفهوم و هر فضیلت ِدیگری، امری‌ست زبَرطبیعی‌ و متعلق به وضعیت ِاجتماعی و برساخته‌ و برسازنده‌ی فرهنگ که حیات و پویایی ِآن بازبسته‌ است به واساختن ِبی‌پایان ِآن در جای-گاهی گفت‌و‌گویی؛ جای-گاهی که هرگز به شکل ِمحض ِآزادی ِمنفی رخصت نمی‌دهد در مقام ِیک کلیشه به افسون‌سازی و سرکوب میل کند. نه گفتن به برنامه، به طرح، به هدف، به نیت، به دیگری، (در عوض ِاستیضاح ِبی‌امان ِحالات ِمسقر ِاین‌ها و گفت‌و‌گو به‌ منظور ِشکل‌دادن به طرح‌هایی نوین از آن‌ها) همان آری گفتن به خدای حی‌وحاضری‌ست که پُرجلوه‌ترین حضورش را اکنون در رواداشت ابتذال ِزنده‌گی ِآزاد-از-معنای امروز تجربه می‌کنیم.

5. درنهایت، آن شکل از آزادی که "انکار ِموانع ِبیرونی برای من" را در سطحی جمعی، در بافتاری که انکار و طرد سوی‌مند به محقق‌ساختن ِآرمانی است فراشخصی که، درنهایت، با کم‌رنگ کردن ِبار ِضمیر ِاول‌شخص در توجیه ِ"انکار" از وجهه‌ی تصویری ِمن ِآرمانی می‌کاهد، می‌تواند میل را جای‌گیر در مبادله‌ی نمادین با دیگری به امری اجتماعاً سودمند و وجداناً موجه تبدیل کند. هدف ِانکار ِمضمر در آزادی ِمنفی، زمانی به هدفی خواستنی برای همه تبدیل خواهد شد که این انکار محتوای غایت‌شناختی ِخود را در هدفی ورای زنده‌گی ِشخصی خانه دهد. این که این هدف چیست و بازآرایی ِانکار چه گونه باید معطوف به آن صورت گیرد تنها در وضعیت ِگفت‌و‌گویی ِایدئال با دیگری قابل ِبحث (و نه لزوماً دست‌یافتنی) است.


*
بودریار در "ترانمایی ِشر" تصویری تکان‌دهنده از وضعیت ِهول‌ناک ِانسان ِساکن در وضعیت ِتحقق‌یافته‌ی آرمان ِآزادسازی ِبی‌امان ِساخت‌بندی‌های ِاجتماعی به دست می‌دهد. انسان‌ها در آرمان‌شهری که بر پایه‌ی اصل ِآزادی ِمنفی ِمحض محقق گشته، پس از یک اُرجی ِتمام‌‌عیار و هرکسی، فروخسته از کام‌روایی ِمطلق، هاج‌وواج به یکدیگر نگاه می‌کنند و از هم می‌پرسند: حالا چه کار کنیم؟

۱۳۹۰ اردیبهشت ۶, سه‌شنبه

از بیژن و یاوه‌های اقتصادی


یادداشتی درباره‌ی کامنت‌های "بیژن و ما"

باز هم یک پُست ِخوب ِدیگر و سلسله‌ای از کامنت‌ها و نظرها که با منطق ِخام‌پندار ِحاکم بر سرهای خالی‌الذهن مسأله‌ی "خیر ِاقتصادی" را بر سر ِانسانیت ِملحوظ بر نیت ِنگارنده می‌کوبند. بلاهت و، صادقانه‌تر بگویم، وقاحت ِاین ذهنیت‌ها (نمی‌گویم افراد، چون می‌دانم عوامل ِساختاری و فراشخصی ِبسیاری در شکل‌دادن به چنین ذهنیت‌هایی دست‌اندرکار بوده و هستند – همان عواملی که نور و روشنایی و خوش‌بختی ِحیات ِکنونی‌مان را وام‌دار ِحضور ِپدرانه‌شان هستیم) غلیظ‌تر و بدگوارتر از آنی‌ست که به شور و میل ِبایسته برای قلم‌زدن ِاساسی مجال ِسربرکشیدن دهد؛ با این حال به گمان‌ام رسید که شاید ذکر ِچند مطلب به زبان ِساده برای انگیختن ِذهنیت ِاین کامنت‌گذارها به فهم ِبه‌تر ِدرونه‌ی این پُست ِنیک‌پی خالی از فایده نباشد:

پیشرفت، به عنوان ِمسیری برای سعادت ِبشر، اغلب به منزله‌ی یکی از محوری‌ترین اسطوره‌های مدرنیته معرفی می‌شود؛ اسطوره‌ای که براساس ِآن کامنت‌گذارها عمدتاً با حسی آمیخته با تمکین ِبی‌چون‌وچرا به اقتدار ِمعنایی‌اش هستی ِبیژن را تأییدپذیر انگاشته اند. هم‌بسته‌گی ِرشد ِکمی ِحیات ِاقتصادی با به‌یابی ِحیات ِانسانی در کل، ریشه در همان اخلاقیات ِکاسبانه‌ای دارد که از جنبش ِدین‌پیرایی به این سو سعادت ِبشری را در عمران ِ(که البته می‌توان خواند تخریب ِ)کره‌ی خاکی تعبیر کرده است – تبارشناسی ِوبر از این اخلاقیات و تأثیر ِآن بر شیوه‌ی تولید ِسرمایه‌داری هنوز برای بسیاری از اقتصادخوانده‌ها مغفول است‌، بگذریم... . در مؤثربودن و عاملیت ِرشد ِاقتصادی در به‌بود ِوضعیت ِفراگردهای عملکردی ِنظم ِاجتماعی (دست ِکم با فرض گرفتن ِتقدیر ِتاریخی حاکم بر شکل ِزیستی ِانسانیت ِمعاصر) شکی نیست؛ هیچ انتظاری هم نسبت به دانش‌ورزی ِاجتماعی، سیاسی و انتقادی ِاقتصادخوانده‌ها و دخالت‌دادن ِمتغیرهای مطرح‌شده‌ در سایر ِعلوم ِانسانی در رابطه با مسأله‌ی رشد ِاقتصادی نمی‌توان داشت (آن‌ها به اندازه‌ی کافی زیر ِدستگاه ِنشخوار ِمعادلات ِسنگین ِآماری له‌و‌لورده می‌شوند و به قدر ِکافی وقت ِخود را صرف ِپاس‌داری از پاداش ِاین لهیده‌گی‌ها می‌کنند، که با برچسب‌های دانشگاهی و منزلت ِاجتماعی ِباسمه‌ای عرضه می‌شود، که عذر ِتک‌رشته‌ای‌بودن ِذهن‌شان کاملاً پذیرفتنی‌ست!)، اما به‌گمان‌ام این انتظار گزافی نیست که از یک اقتصادخوانده – با این فرض که فردی منطقی‌ست و آگاه به اصول ِدانش‌ورزی – توقع داشته باشیم تا حداقل با ذهنیتی آشنا با ادبیات ِاقتصاد ِتوسعه (که می‌دانم مغضوب ِاذهان ِنئولیبرالی ست – داستان‌اش باشد برای بعد) درکی به‌نسبت پیچیده‌تر و واقع‌بینانه‌تر از پدیده‌ی رشد را در نظرات ِخود در رابطه با چنین مسائلی دخیل کند و، بازهم حداقل، نظریه‌ی رشد را در چارچوب ِاجتماعی‌تر ِمفهوم ِپیچیده‌ی توسعه بفهمد. البته، با توجه به خودشیفته‌گی ِنهادین ِحاکم بر سنت ِفکری ِهمه‌دانی میان ِما ایرانیان، شاید گزینه‌ی به‌تر برای اقتصادخوانده‌ها { دراین‌جا روی حرف‌ام کامنت‌گذارهاست} این باشد که در برابر ِمسائل ِپیچیده‌ی انسان‌شناختی و جامعه‌شناختی که نظریه‌ی اقتصادی ِحاکم، به جبر ِپارادایمی ِخود، قادر به اندیشیدن به متغیرهای منظور در آن‌ها نیست، سکوت کنند؛ یا حداقل بگذارند عقل ِسلیم‌شان – که در بسیاری از این مسائل موشکاف‌تر و تأملی‌تر از نظریه عمل می‌کند – درین‌باره به قضاوت بنشیند! مسائل ِتربیتی که لزوماً تقلیل‌پذیر به مسأله‌ی انباشت ِسرمایه‌ی انسانی در اقتصاد ِرشد نیستند (سرمایه‌ی فرهنگی، عقلانیت ِفرهنگی، نظریه‌های توانشی، ارزش‌های زیبایی‌شناختی و ...)، مسائل ِمربوط به روان‌شناسی ِاجتماعی و نقد ِتأثیر ِساختارهای ِهنجارین ِنهفته در تکنولوژی‌های تربیتی ِجدید بر ساختارهای شخصیتی ِانسان‌ها (شکل‌گیری ِشخصیت‌های مصرف‌گرا، خودشیفته و بی‌اعتنا)؛ مسائل ظریف ِسیاسی ِمربوط به تحریف ِذهنیت‌ها توسط ِعلوم ِمدرن که خادم ِدربست ِرشد ِکور ِرَویه‌های تکنولوژیک شده اند، تنها بخشی از این مسائل هستند که ذهنیت‌های اقتصادگرا {کامنت‌گذارهای این پست} در مواجهه با آن‌ها باید – و این باید حجتی اساساً علمی و گفتمانی است- زبان به دهان بگیرند و کم‌تر خود را به یاوه‌درایی بیاندازند.

پیش‌تر درباره‌ی خجسته‌گی ِنگاشتن ِاین گونه از پست‌ها از چای داغ گفته ام و هم‌چنان شخصاً، با خرج ِنوعی خوش‌بینی ِاجتماعاً لازم، مدافع ِاین رویه هستم. دلیل ِاصلی شاید این باشد که این وبلاگ، بنا به هر دلیلی، اقبال ِبه‌نسبت خوبی در میان ِاقتصادخوانده‌ها دارد و از این نظر از بُرد ِمناسبی در فضای مجازی – این واپسین فضای شبه‌عمومی ِباقی‌مانده در ایران – برخوردار است. از این رو وقتی لابه‌لای تحلیل‌های روز از اقتصاد ِبازار و خاطرات ِشخصی، بهانه‌ای پیش می‌آید تا حرفی و اشاره‌ای از انسانیت شود و با نگاه به وضعیت‌های انضمامی پای ِدغدغه‌ای دیگرخواهانه و جمعی به میان کشیده می‌شود، باید این راست‌قلمی‌ها را به فال ِنیک گرفت. اما نکته‌ی مهم‌تر این که امیدوارم خود ِنگارنده‌ی چای داغ از میان ِهمین کامنت‌ها که از دوستان ِغار و قبیله‌اش می‌خواند دریابد سخن‌گفتن از امر ِانسانی در این روزگار تا چه حد به امری عجیب‌و‌غریب، رنگ‌باخته و مثله‌شده بدل گشته؛ دریابد چه بلایی سر ِعلم آمده که به مثابه‌ی دم‌ ِدستی‌ترین و البته خفه‌کننده‌ترین وسیله برای به انجام رساندن ِهدف ِمقدس ِ"امتناع از ارزش‌داوری" به کار گرفته می‌شود و فرد را به نام ِسعادت و زیر ِضرب ِسنگین‌ترین شکل ِسعادت (سعادتی که در قالب ِنظریه سنگ شده) از تلاش برای دفاع از سعادت معاف می‌کند؛ بی‌شرمی ِچنین بلاهت ِمد ِروزی تا جایی‌ست که "رشد" – که سهم و ارز ِآن در خوش‌بختی ِواقعی ِانسان‌ها تا به حال چندان بیش‌تر از سهم و ارز ِاسطوره‌ی پیش از خود، یعنی "تقرب"، نبوده است – بهانه‌ای می‌شود برای عبور از بیژن‌ها و سلام دادن به دم‌و‌دستگاهی که شخصیت ِوالای بیژنی‌ را تکثیر می‌کند. بی اغراق باید گفت، فردا، یا شاید هم پس‌فردا، زمانه زمانه‌ای‌ خواهد بود که در آن جامعه‌ی "رشدیافته"‌ی بیژن‌سالار تیمارستانی بزرگ می‌سازد برای هر آن کسی که بخواهد جعبه‌ی سیاه ِبنگاه ِتولید ِبیژن را باز کند. آن وقت دیگر شاید تنها بتوان، به استعاره، از تجسم ِمرگ ِمنیژه در جذامی که فیهاخالدون ِبیژن را از ریخت انداخته صحبت کرد...