‏نمایش پست‌ها با برچسب معرفی/بررسی/نقد کتاب. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب معرفی/بررسی/نقد کتاب. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ اسفند ۱۴, جمعه

معرفیِ مجموعه ‌کتاب

علمِ اقتصاد در مقامِ نظریه‌ی اجتماعی ( برخی ازکتاب‌ها / سایتِ مجموعه)



اندیشیدن به نسبتی که اپیستمه در هر دوره‌ی تاریخی با جهان دارد، از مهم‌ترین شرط‌های امکانیِ تعهدِ نظریِ برای هر ذهنی ست که دغدغه‌ی پرورشِ وجهِ انضمامیِ کارِ فکری را دارد. وظیفه‌ای که به طورِ خاص در موردِ فعالان در حوزه‌‌ی علومِ انسانی، در حکمِ آن میثاقِ نانوشته‌ای است که با اتصالِ سویه‌ی قصدیِ نظریه‌پردازی به شناختنِ سویه‌های پیشانمادینِ ابژکتیویته‌ای که در هر صورت فرای دست و چشمِ اراده‌ی منفرد قرار دارد و تنها به میانجیِ اطوارِ ایدئولوژی در دست‌رسِ کاربرانِ بازی‌های زبانی قرار می‌گیرد، زیست‌جهانِ اندیشه را به عرصه‌ای برای پرورشِ وجدان تبدیل می‌کند. شدتِ خودآگاهیِ یک دانش، توانایی‌ِ آن برای آن که به چیزی زیستنی و مؤثر در نگاشتِ زنده‌گی تبدیل شود، و، از همه مهم‌تر، اراده‌ی آن برای تأمینِ نقش‌مایه‌هایی که بتوانند به جامعه در طرح‌اندازیِ آینده‌ای شایسته‌تر از آن چه اصلِ واقعیتِ سیستمِ حاکم مقدر کرده کمک کنند، همه بازبسته اند به تأملِ جدی و توقف‌ناپذیرِ اندیشنده به جای‌گاهِ تاریخیِ اپیستمه. تألیفِ گفتارهای جدید، به منزله‌ی راهی به رستن از بستارِ گفتارهای موجودی که به شکل‌های مشخصی از ذهنیت، هویت و کنش مشروعیت می‌بخشند، تنها با غنی ساختنِ آگاهیِ تاریخی از نظریه‌ها و تحولِ محصولاتِ آن‌ها (مواضعِ عملی) امکان‌پذیر است؛ مهمی که ره‌یافت‌های انتقادیِ بابِ روز، به‌ویژه در عرصه‌‌ای که به کنش‌گریِ فعال مربوط می‌شود، عمدتاً در غفلتی ناموجه از آن شکل می‌بندند.

   در این رابطه، علمِ اقتصاد، دستِ کم از زمانِ انجمادِ فکر و عملِ اقتصادی در بستارِ غایت‌نگری‌های تاریخ‌مندِ جامعه‌ی بازار و حصرِ اندیشه-به-حیاتِ اقتصادی در چارچوبِ این تاریخِ خاص، در دادوستدِ کوریِ محضِ ابلهانه‌ای بینِ سیستم و ذهن {نابینایی‌ای که از شرایطِ امکانیِ شکلِ خاصِ پیش‌رفتِ تکنولوژیِ امروزِ ماست}، صرفاً در خدمتِ آپاراتوسِ پس‌رونده‌ی بازنماییِ (نا)دانش بوده است. علمِ اقتصاد، فارغ از این که بنا به معیارهای امروزین در فلسفه‌ی علم می‌توان آن را یک برنامه‌‌ی پژوهشیِ فروبسته، تک‌گفتار، و خودمحدودکننده نامید، به عنوانِ یک زیرسیستمِ خودآیین، به دست‌مایه‌‌ای برای تداومِ شکلِ مشخصی از کلیت، تبدیل شده است، به ابزارواره‌ای که به هر چه بیش‌تر یک‌پارچه‌شدنِ واقعیت و طردِ هر نوع و گونه‌ای از هستی که تن به آن نمی‌دهد، دامن می‌زند. از این نظر، علمِ اقتصاد به‌واقع نماینده‌ی تمام‌نمایی است برای درکِ وضعِ کنونیِ علم‌ورزیِ کور و فهمِ تأثیرِ تباهنده‌‌ای که ایدئولوژیک‌شدنِ شکلِ خاصی از اندیشیدن بر فضای اندیشه و دورنمای کارِ فکری در چارچوبِ تفکرِ علمی به همراه می‌آورد درباره‌ی این که خودِ تفکرِ علمی، خودِ علم به منزله‌ی  شکل یا نوعِ مشخصی از دانستن و دانش، از ابتدا تا چه اندازه بذرِ چنین نکبتی را در خود داشته و در چه حوزه‌هایی از مطالعات این مسأله پررنگ‌تر از سایرِ حوزه‌هاست، می‌توان به نحوی‌جدی‌تر، ورای تبارشناسی و مطالعاتِ درزمانی، به نقدِ درونیِ ساختارهای خودارجاعیِ اندیشیدن در تفکر علمی نیز اندیشید. {به هر روی، غفلت از نقدِ تفکرِ علمی و وضعیتِ علم در هر دوران، چیزی که خودِ علم بنا به ماهیتِ خود قادر به بازشناسیِ ضرورتِ آن نیست، پیامدهایی دور و نزدیک دارد که مسلماً نگاهِ سخره‌آمیزِ آینده‌گان (و یا گونه‌های دیگرِ شعور) را به خسران‌های خودساخته‌ی انسانِ کنونی، غلیظ‌تر از آن چه هست خواهد کرد.} 

در حالی که "فعالیتِ" چپ هم‌چنان در پی‌گیریِ اخبارِ زندان و اعتصاب، تظاهرات و اتحادیه خلاصه می‌شود و هنوز غایت را در تحققِ یوتوپیا در انقلاب معنا می‌کند، و "فعالیتِ" راست‌‌گرا هم‌چنان متمرکزِ پروژه‌ی شکست‌خورده‌ی تحققِ خوش‌بختی در بازار است و با جهیدن‌های شعبده‌بازانه از آسیب‌های کهکشانیِ سرمایه‌داری، توهمِ آزادی را هم‌هنگام عزیمت‌گاه و سکونت‌گاهِ فکر و عمل می‌داند، فاصله‌ی وجودیِ اندیشه با جهانِ واقع، به‌ دلیلِ قلتِ نیروهایی که امکانِ اندیشیدن به چنین فاصله‌ای را داشته باشند، به‌نحوی فزاینده بیش‌تر و بیش‌تر می‌شود. برای هر دوی این‌ها، اقتصاد، در تحلیلِ نهایی، هسته‌ی سختِ تعیین‌کننده‌ی حیاتِ انسانی است، و از این منظر، زیست‌جهانِ هر دو در قیدِ عاملیتِ فراگیری ورای هستی‌های خلاق فردی و شکل‌های بی‌غایت، ننامیده، نیندیشیده اما زنده‌ی جمعی؛ هر دو غایاتی پیشینی دارند: هر دو به‌روشنی خواهانِ شکل‌یابیِ الگوهای ذهنی و کنشی در خدمتِ یک ایدئولوژیِ پیشاپیش تعین‌یافته، همان‌گو، و تمامیت‌‌نگر اند: یکی انقلاب برای انقلاب؛ دیگری بازار برای بازار. هر دو غرقِ ناشکیبایی و بی‌اخلاقیِ ایدئولوژیک اند و قادر نیستند ورای مرزهای گفتمانی، که بسته به ضرورت‌های انضمامی شکننده، بی‌ثبات و اقتضایی اند، به بازمعنابخشی به خود، دیگران و جهان دست زنند... جالب این جاست که نوشتارِ فکری و گفتارهای علمی‌ای که به این دو هستی داده‌اند، دستِ کم در سطوحِ تحلیلی‌ای که روحِ اندیشه در طیِ زمان از آن‌ها می‌گذرد تا به فرم‌های جدیدی از اندیشیدن مجالِ بروز دهد (به‌خصوص در سطحِ معرفت‌شناختی) وجودی زاینده داشته اند و به هیچ ترتیب محصور در دایره‌ی نوعِ مشخصی از غایت‌اندیشیِ تعین‌یافته نبوده‌اند {اما چند فعالِ چپ‌گرا را می‌شناسیم که سرمایه‌ی مارکس را خوانده باشد؟ چند فعالِ لیبرالیست را می‌شناسیم که اصولِ علمِ اقتصادِ مارشال را خوانده باشد؟ - البته بی‌شک منطقِ مألوفِ اکتیویسمِ امروز به فعالیت در شبکه‌های مجازی رأی می‌دهد تا مطالعه‌ی احیاگرانه و نقادانه‌ی نظریه‌ها}.


  مجموعه‌ی علمِ اقتصاد به منزله‌ی نظریه‌ی اجتماعی، ضمنِ نشاندنِ حیاتِ فکری و عملیِ اقتصاد ذیلِ حیاتِ اجتماعی، به هدفِ بازتعریفِ نقادانه‌ی مطالعاتِ علمی در حوزه‌ی اقتصاد، دربرگیرنده‌ی طیفِ گسترده‌ای از روی‌کردهای بدیل در سطوحِ مختلف (خرد/کلان، درزمانی/هم‌زمانی، ) است. فارغ از این که چنین مطالعاتی تا چه اندازه می‌توانند به احیای اندیشه‌ی فعال و مرکزگریز (از هسته‌های گفتمانی) کمک کنند، روحِ حاکم بر این کتاب‌ها متوجهِ ترغیب به دگراندیشی در رابطه با نسبتِ اقتصاد (به عنوانِ ساختی انسانی) و حیاتِ فکری و عملی است. با توجه به شرایطِ حاکم بر شکل‌یابیِ گفتمان‌های علمی، که عمدتاً گردِ شیءواره‌گیِ فزاینده‌ی روش‌ها، مفاهیم و نظریه‌ها به قصدِ حاد"تولیدِ" کالاها و منزلت‌های فکری شکل می‌گیرند، وجودِ مجموعه‌های این‌چنینی که به فرارَویِ اندیشه ورای مرزهای مشروعیت‌یافته‌‌ی نظامِ اپیستمه انگیزه می‌بخشند، غنیمتی ست که به‌ساده‌گی نباید از آن گذشت.  


۱۳۹۲ اسفند ۲۵, یکشنبه

علیه انحصار فکری – پاره دوم

علیه انحصار فکری – پاره دوم –اثر دیوید لواین (David Levine) و میکل بولدرین (Michele Boldrin) ، استاد اقتصاد، دانشگاه واشنگتن - سینت لوییس

تفاوتهای مشخصی میان قانون کپی رایت و حق ثبت اختراع وجود دارند که اشاره مختصری به آنها برای فهم بیشتر استدلالها بی فایده نیست. قانون حق ثبت اختراع در مورد بکارگیری ایده های مشخص و خاص بکار می رود، بسته به نوع ایده 14 یا 20 سال اعتبار دارد، و دامنه ای نسبتا گسترده را در مورد هر ایده شامل می شود. قانون کپی رایت دامنه محدودتری دارد و تنها جزئیات مشخصی از یک اثر مشخص را در بر می گیرد. عمر کپی رایت برای یک اثر چیزی حدود 50 تا 70 سال بعد از مرگ خالق اثر است. از دیدگاه اقتصادی می توان به دو دلالت اصلی در این دو قانون اشاره کرد: اول حق خرید و فروش کپی های یک ایده، و دوم حق کنترل چگونگی استفاده از این کپی ها توسط مصرف کننده. لواین و بولدرین استدلال می کنند که این دلالت اول نیست که محل مناظره است، بلکه دلالت دوم و اعطای قدرت به صاحب اثر/ایده برای کنترل استفاده از آن بعد از فروش آن است که از دید آنها مسئله برانگیز است. از دید آنها همانطور که حق مالکیت صاحب اثر باید رعایت شود چراکه مایه تشویق خلاقیت می شود، از حق مالکیت خریدار اثر هم باید حفاظت شود چراکه عاملی است که به انتشار و بهبود اثر کمک می کند. سوالی که مطرح می شود در اصل این است که چرا صاحب یک اثر باید بر نحوه استفاده از اثر یا ایده اش بعد از خرید آن توسط مصرف کننده کنترل و انحصار داشته باشد؟ این چیزی است که موجب پیدایش قدرت انحصاری در مورد اثر/ایده می شود و از دید آنها مذموم است. از دیدگاه لواین و بولدرین، همانطور که اعطای حق انحصاری به تولیدکنندگان یک کالا هزینه های اجتماعی به وجود می آورد، اعطای حق انحصار فکری به صاحبان یک ایده یا اثر نیز اثری مشابه دارد که توسط مزیت های آن جبران نمی شود.

گونه ای از سوالهایی که احتمالا متعاقب چنین استدلالهای مطرح می شوند این است که مثلا یک نوازنده موسیقی چگونه می تواند امرار معاش کند اگر خریداران اثرش می توانستند آنرا بطور رایگان میان اطرافیانشان توزیع کنند؟ و یا شرکت های بزرگ چرا باید پولی به مخترعین و صاحبان ایده ها پرداخت کنند وقتی می توانند بطور مجانی آنها را تصاحب کنند؟ به نظر می رسد نقش بندی دنیایی بدون اینگونه قوانین انحصاری فکری توهمی پیش نباشد. این اولین مسئله ای است که لواین و بولدرین به آن می پردازند و برای این کار به مثالهای متعددی رجوع می کنند که در آنها قدرت انحصار فکری از طریق کپی رایت و حق ثبت اختراع وجود نداشته است. بعد از بررسی مثالهای متعدد از شرایطی که  در آن حق انحصار فکری غایب بوده ولی این امر مانع از بالیدن ایده ها و رشد خلاقیت ها نشده، دومین مسئله ای که لواین و بولدرین به آن می پردازند بررسی هزینه های اجتماعی برآمده از حق انحصار فکری است. سپس، در پی پاسخ به این مدعای تئوریک برمی آیند که گرچه حق انحصار فکری هزینه های اجتماعی به بار می آورد، اما بدون وجودش امکان پیدایش و بالیدن ایده های نو میسر نمی شود و این هزینه ها بهایی ناگزیر هستند که برای ایجاد فرصت پیدایش نوآوری و خلاقیت باید پرداخت. نهایتا، بولدرین و لواین به بررسی شواهد امپریکال در مورد رابطه علی میان انحصار فکری و نوآوری می پردازند. نتیجه تمام این کنکاشها و بررسی ها نشان می دهند که هیچگونه مدرکی دال بر رابطه علی میان انحصار فکری (کپی رایت و حق ثبت اختراع) و افزایش خلاقیت و نوآوری وجود ندارد، و بنابراین خیری در تحمل هزینه های تحمیلی آن بر جامعه نهفته نیست.

برگردیم به بحث اول: بررسی نمونه هایی که در آنها خبری از قوانین انحصار فکری نبوده است، و مطالعه آثار این غیاب در پیدایش  ایده ها و نوآوری ها. ادعای اصلی لواین و بولدرین این است که اکثر نوآوری ها در غیاب قوانین انحصار فکری بوجود آمده اند. آنها ابتدا به صنعت نرم افزار می پردازند، صنعتی که شاهد رشد بی سابقه نوآوری بوده و تاثیرات بزرگی بر شیوه زندگی امروزی ما گذاشته است. شاید ذکر این نکته مایه تعجب باشد که تقریبا هیچیک از نوآوری های به وجود آمده در این صنعت حاصل وجود حق انحصار فکری نبوده اند. گرچه امروزه شاید هیچ صنعتی به اندازه صنعت نرم افزار با حق انحصار فکری عجین نشده باشد (وقتی شرکتی نظیر آمازون ایده "خرید با یک کلیک" را به ثبت انحصاری می رساند!)، اما تاریخچه این صنعت داستان دیگری روایت می کند. لازم به ذکر است که پیش از حکم دادگاه عالی آمریکا در سال 1981 در پرونده Diamond vs Diehr، هیچگونه حق ثبت اختراعی برای نرم افزار وجود نداشت.

بگذارید از مثال شرکت مایکروسافت شروع کنیم. بی شک بزرگترین نوآوری این شرکت پس از 1994 مرورگر اینترنتی بوده است. جالب این جاست اما که مخترعین اصلی این دستاورد گروه کوچکی برنامه نویس رقیب بودند که مایکروسافت کدهای اولیه مرورگر اینترنت را بطور مجانی از آنها گرفت. اولین نسخه معروف مرورگر NCSA Mosaic  بود که در مارچ 1993 عرضه شد در حالیکه در آگوست 1995 بود که مایکروسافت اولین نسخه مرورگر Internet Explorer را روانه بازار کرد. حال فرض کنید که چه اتفاقی می افتاد اگر مخترعین مرورگر Mosaic حق این اختراع را به ثبت می رساندند؟ بی شک چنین کاری نتیجه ای زیانبار که همانا کندشدن روند انتشار و بهبود مرورگر اینترنت بود به بار نمی آورد.


جنبش Open Source یکی دیگر از نمونه های خوبی است که در آن خلاقیت و نوآوری بدون هرگونه قدرت انحصار فکری میسر بوده است. هر کسی که امروزه از اینترنت استفاده می کند از نرم افزارهای open source بهره می گیرد. هر جستجویی در گوگل  از طریق یک نرم افزار open source که توسط Linux Torvalds نوشته شده پردازش می شود. بخش عظیمی از کدهای سیستم عامل Macintosh نیز open source هستند. Linux که سیستم عاملی Open Source  هست نزدیک به 30 درصد بازار Server را در اختیار دارد. از میان شش database  موجود در اینترنت (Oracle, DB2, SQL server, Sybase, Mysql and Postgres) دو تای آنها open source  هستند. پنج زبان scripting معروف (PHP, Lua, Python, Ruby and Tcl) همگی open source  هستند. بر اساس بررسی که شرکت Netcraft در دسامبر 1994 انجام داد از میان نزدیک به 54 میلیون وبسایت اینترنتی، چیزی نزدیک به 69 درصدشان از apache  که یک open source web server هست استفاده می کنند و تنها 20 درصد از مایکروسافت استفاده می کنند. سوالی که لواین و بولدرین به پیش می کشند این است که اگر ادعای طرفداران حق انحصار فکری درست است، پس چگونه است که ما در صنعت نرم افزار شاهد چنین پیشرفت ها و نوآوری هایی بدون حضور انحصار فکری بوده ایم؟ بولدرین و لواین اشاره می کنند که می توان نمونه های مشابهی از غیاب انحصار فکری و رشد نوآوری و خلاقیت را در تاریخچه صنعت اتومبیل آمریکا، صنعت مواد شیمیایی آلمان و سوییس، Oxygen steel making، صنعت نساجی و مد ایتالیا، صنعت ساعت سازی سوییس، مزارع شراب سازی اروپا و کالیفرنیا، و صنعت شیشه چک و ونیز نیز سراغ گرفت.


۱۳۹۲ اردیبهشت ۷, شنبه

علیه انحصار فکری (Against Intellectual Monopoly)

علیه انحصار فکری –اثر دیوید لواین (David Levine) و میکل بولدرین (Michele Boldrin) ، استاد اقتصاد، دانشگاه واشنگتن - سینت لوییس

"علیه انحصار فکری" اثری است جسورانه از دیوید لواین و میکل بولدرین که دست به نقد پدیده ای می زند که در ذهن بسیاری حضوری موجه و مفید دارد: قانون کپی رایت (copyright) و حق ثبت اختراع (patent). این اثر نمونه خوبی از اقتصاد هنجاری را به نمایش می گذارد که در آن بطور مستقیم به بایدها و نبایدهای قانون کپی رایت و حق ثبت اختراع پرداخته می شود.

کتاب از مثالی که شاید یکی از ریشه های اصلی انقلاب صنعنتی باشد شروع می شود: اختراع ماشین بخار، و از فردی که شاید بیشتر به عنوان یک مخترع نوآور که منشاء خلاقیت و پیشرفت بوده شناخته می شود: جیمز وات. ادعای لواین و بولدین بر اساس شواهد متعدد تاریخی این است که حق ثبت اختراع ماشین بخار توسط جیمز وات تنها به آهسته شدن نوآوری، بهبود و کارایی در مکانیزم ماشین های بخار منجر شد. ایده استفاده از یک ظرف متراکم کننده مجزا برای بخار در ماشین های بخار ایده خلاقانه وات بود که در سال 1764 به ذهن او رسید و در 1775 حق اختراع آن به ثبت رسید. لواین و بولدرین پس از بررسی شواهد تاریخی متعدد ادعا می می کنند که تنها پس از انقضای حق ثبت اختراع توسط وات (در سال 1800) بود که ما شاهد پیشرفتی چشمگیر در زمینه بکارگیری و بهینه سازی موتورهای بخار بودیم. پس از انقضای حق ثبت اختراع ماشین بخار بود که ماشین بخار در عرصه های مختلف همچون قطارها و کشتی ها بکار گرفته شد، و خلاقیت مهمی که اختراع "ماشین بخار پرفشار" بود هم تنها پس از انقضای حق ثبت اختراع ماشین بخار میسر شد چراکه پیش از آن هرگونه استفاده از ایده وات برای پیشبرد و بهینه سازی ایده او توسط حق ثبت اختراع ماشین بخار او مسدود شده بود. به عنوان مثال،استفاده از ایده "موتور مرکب" با بیش از یک سیلندر در ماشین بخار که هورن بلور (Hornblower) مخترع اش بود و به عنوان زیربنا از ایده ظرف متراکم کننده مجزای وات بهره می گرفت ، و بعدها منشاء اصلی توسعه ماشین های بخار شد، توسط تعقیب قضایی وات و تا انقضای حق ثبت اختراع او مسدود ماند. شواهد مختلف تاریخی نشان می دهند که برخی از رقیبان وات پیش از انقضای حق ثبت اختراع ماشین بخار او به نوآوری هایی در زمینه ماشین بخار دست پیدا کرده بودند، اما از ترس اینکه از سوی وات مورد تعقیب قضایی قرار گیرند تنها توانستند این نوآوری ها را پس از انقضای حق ثبت اختراع او به صنعت عرضه کنند. خود وات نیز بیشتر توانش را صرف ایجاد و حفظ قدرت انحصاری اش از طریق سیستم قضایی می کرد تا بهبود و تولید ماشین بخارش. لواین و بولدرین ادعا می کنند که حق ثبت اختراع ماشین بخار توسط وات فرآیند انقلاب صنعتی را برای یک تا دو دهه به تاخیر انداخت.

کنایه داستان از این جاست که پدیده حق ثبت اختراع نه تنها جلو نوآوری و پیشرفت در زمینه ماشین های بخار را از بقیه مخترعین و رقبای وات گرفت، بلکه خود او نیز دچار سد مشابهی شد. وات که در صدد بود یکی از نقصان های اصلی اختراع خود را بهبود بخشد می بایست از مکانیسمی استفاده می کرد که پیشاپیش توسط فردی به نام جیمز پیکارد به ثبت رسیده بود! تنها پس از انقضای حق ثبت اختراع این مکانیسم در سال 1794 بود که وات توانست این مکانیسم برتر اقتصادی و تکنیکی را در ماشین بخار خود بکار گیرد. نکته تامل انگیز دیگری که بولدرین و لواین به آن اشاره می کنند این است که حتی پس از انقضای حق ثبت اختراع ماشین بخار و ورود رقبای دیگر، وات همچنان سود زیادی از ساخت ماشین های بخار عایدش می شد و سفارشاتش همچنان روندی صعودی داشت، به این دلیل که همچنین به واسطه پیش قدم بودنش در اختراع مکانیزم جدید ماشین های بخار صاحب مزیت ها و امتیازات متعدد بود که او را از رقبایش همچنان تا حدی متمایز می کرد. همچنین، وات مدتها پیش از انقضای حق ثبت اختراع اش توانسته بود همه هزینه های این اختراع از جمله هزینه به ثبت رساندنش را پوشش دهد. لذا گرچه در چشم اکثریت جیمز وات مخترع قهرمانی بود که منشاء پیدایش انقلاب صنعتی شد، اما روایت لواین و بولدرین تصویر مخترع باهوشی از او ارائه می دهد که پس از جلو افتادن از سایرین به واسطه ایده خلاقانه اش، برتری اش را نه به واسطه خلاقیت برترش، بلکه به واسطه بهره برداری از سیستم قضایی و قدرت انحصاری ناشی از حق ثبت اختراع ماشین بخارش حفظ کرد.    

سوال کلیدی که این مثال مطرح می کند این است که آیا امکان حق ثبت اختراع ماشین بخار که در اختیار وات قرار گرفت انگیزه مهمی بود که بدون آن امکان خلاقیت و اختراع از میان می رفت؟ و یا اینکه ایجاد این امکان تنها به مهار رقابت و کند شدن فرآیند نوآوری و نهایتا آهسته شدن انقلاب صنعتی انجامید؟ سوال کلی تری که متعاقبا به ذهن می رسد این است که آیا کپی رایت و حق ثبت اختراع شرهای ناگزیری هستند که باید به آنها تن داد؟ و یا اینکه باقی مانده های دوره ای از تاریخ هستند که در آن واگذاری حق انحصار به نورچشمی ها توسط دولت ها متداول بود؟ ذکر این نکته ضروری است که لواین و بولدرین به خوبی از نقش سیستم کپی رایت و حق ثبت اختراع (که آنرا "انحصار فکری" می نامند) در ایجاد انگیزه ها آگاهند، و حضور گونه ای حفاظت از حق مخترعین و خلق کننده گان را تا آنجا که تعادلی میان ایجاد انگیزه برای خلق کنندگان و آزادی استفاده از ایده ها برای مصرف کنندگان ایجاد کند لازم می دانند. اما معتقد هستند کپی رایت و حق ثبت اختراع، که انها "انحصار فکری" می خوانندش، راه درستی برای ایجاد انگیزه (مالی) برای صاحبان یک ایده یا اثر به پاس تلاش شان برای رسیدن به آن ایده نیست. لواین و بولدرین هم از منظر تئوریک و هم با بررسی مثالهای متعدد امروزی مکانیزم های دیگری را پیش رو می گذارند که هم به  تلاشها و هزینه های خلق کنندگان یک ایده یا اثر پاداش می دهند (و لذا موجب عدم ترغیب انگیزه های نوآورانه و خلاق نمی شوند)، و هم جلوی ایجاد قدرتهای انحصاری (فکری) که واضحا به ضرر جامعه هستند را می گیرند.

 گرچه مثال جیمز وات نمونه ای قدیمی است که دلالت هایش برضد حق ثبت اختراع است، اما لواین و بولدرین تنها به این مثال بسنده نمی کنند و مثالهای متعدد بسیار دیگری از صنعت IT تا سینما، و از صنعت داروسازی تا موسیقی را در این کتاب مورد بررسی قرار می دهند که همه بر مضرات (نالازم) سیستم کپی رایت و حق ثبت اختراع صحه می گذارند. در پست های بعدی بیشتر به این مثالهای امروزی لواین و بولدرین خواهم پرداخت که به واسطه حضور گسترده شان در فرایند زندگی امروزی چالش های جذابی در ذهن خواننده ایجاد می کنند.

نسخه پی دی اف کتاب بصورت مجانی بر روی سایت لواین (اینجا) موجود است.