۱۳۹۰ مرداد ۱۵, شنبه

نوام چامسکی

پیش نویس: متن زیر ترجمه من از مصاحبه ای است که نوام چامسکی چندی پیش با تلویزیون اسرائیل داشت. چامسکی در زمره روشنفکران معاصری است که برای من ارزش و احترام فراوانی داره و همواره پختگی و گاها تندی مواضع و تحلیل هایش برایم آموزنده بوده. چیزی که در این مصاحبه نظر من رو بسیار به خودش جلب کرد متانت و سنجیدگی بود که چامسکی در مقابل مصاحبه کننده ی ِ غرض ورز ِ تلویزیونی از خود نشون می ده، که نشان از پختگی بسیارش داره. کمتر کسی رو سراغ دارم که توانایی این رو داشته باشه که در موقعیت هایی این چنینی به واکنشهای ناگهانی و تهاجمی پناه نبره. بعلاوه، موضوع مصاحبه به نوعی مربوط به نزاع میان اسرائیل و فلسطین هست که به خودی خود برای من جزو مسائل مهم و قابل توجه هست.

پروفسور نوام چامسکی! با عرض تشکر از اینکه دعوت ما رو برای مصاحبه پذیرفتین.

من هم بسیار از ملاقات با شما خرسندم.

گرچه ما راهی طولانی را تا امان (اردن) آمدیم تا با شما دیدار کنیم.

به جاش یه سیاحتی هم کردین!

داشتم فکر می کردم که بد نیست که به مسئولی که سرانجام اعلا م کرد که می تونین وارد مناطق (اشغالی فلسطین) بشین یه دسته گل بفرستین.

راستش دانشگاه بيرزيت ظاهرا پیشاپیش تشکر کرده، چون بهرحال اونها بودن که برای این سخنرانی تبلیغ کردن وگرنه کسی از وجودش هم مطلع نمی شد. من قبلا هم در بيرزيت سخنرانی کردم و توجه چندانی رو هیچوقت جلب نکرده.

الان که با شما دیدار می کنیم بعد از ویدئو-کنفرانسی هست که برای دانشگاه بيرزيت انجام دادین، گمان می کنین چیزی در صحبت هاتون بود که بالاقوه ...

بیشتر سخنرانی در مورد ایالات متحده و روابط خارجه اش بود. البته، موضوع خاورمیانه هم مطرح شد و من در مورد فلسطین و اسرائیل هم صحبت کردم. که البته (از نظر حساسیت) قابل مقایسه با سخنرانی هایی که در این زمینه قبلا در اسرائیل کردم نبود.

ظاهرا وزارت کشور اسرائیل هم عذرخواهی کرده و اذعان داشته که (منع ورود شما به فلسطین از طریق اسرائیل) یه سوء تفاهم ساده بوده.

این ادعایی کاملا عبثه. اتفاقا کاملا هم تصمیمی اندیشیده شده از طرف مقامات اسرائیل بود. مقام مربوطه مرزی بطور دائم با وزارت کشور در ارتباط بود و هیچ نقش شخصی در این مسئله نداشت، تنها سوالات و نظرات مقامات وزارت کشور رو به من منتقل می کرد. اونها هم کاملا متوجه اقداماتشون بودن و دلایلشون هم کاملا شفاف بود.

و این دلایل به گمان شما چی بودن؟

همون چیزهایی که بطور مدام از سمت وزارت کشور به من اعلام می شد. بعنوان مثال مقام مرزی مربوطه اشاره کرد که حتما متوجه هستین که دیدگاههای شما مورد پسند مقامات نیست. من هم البته پاسخ دادم اگر می تونی دولتی رو در دنیا پیدا کن که دیدگاههای من رو بپسنده!

آیا این اتفاق در کشور دیگری هم برای شما اتفاق افتاده؟

یک مورد وجود داشت، و اونهم چکسلواکی ِ تحت ِ سلطه روسیه بود در 1968. دشوار هست که نمونه هایی رو خارج از دولتهای تمامیت خواه تجسم کرد که در اون از ورود فردی که برای سخنرانی به دانشگاهی دعوت شده ممانعت به عمل بیاد.

به گمانم می خواین از این موضوع حسابی استفاده کنین! می تونم پیشاپیش صداتون رو بشنوم که در دانشگاههای مختلف آمریکا در این مورد صحبت می کنین!

من هیچ قصدی برای صحبت در این باب نداشته ام، البته اگر در موردش ازم سوال کنن پاسخ خواهم داد.

چرا بعد از عذرخواهی وزارت کشور وارد فلسطین نشدین؟

برای اینکه زمانش رو نداشتم. این سفر بسیار کوتاه هست و در طول سفر برنامه دیدار از چندین کشور مختلف گنجانده شده بود.

هم اکنون که در اردن هستین. قرار بود که به بیرزیت برین که نشد، و فردا هم ظاهرا راهی بیروت هستین. آیا متعمدا بوده که نزدیک به دوازده-سیزده ساله که به اسرائیل نرفتین؟

همونقدر متعمدانه بوده که نرفتنم به برزیل برای چندین سال، یا آرژانتین. کشورهای زیادی هم هستن که هیچگاه علی رغم دعوتهای پیاپی امکان سفر بهشون رو نداشتم. من معمولا برنامه ام پر هست از دعوتهای سخنرانی متعدد...

پس فقط مسئله مشغله زیادتون بوده؟!

بله،بیشتر مسئله مشغله بوده و اینکه چه چیزی توی لیست کارهایی که می خوام بکنم اولویت بیشتری داره.

ضمنا، ما می تونستیم این مصاحبه رو به زبان عبری انجام بدیم، نه؟ شما ظاهرا به زبان عبری کاملا مسلط هستین؟

سواد عبریم راستش رو بخواین ته کشیده! اگه پنجاه سال پیش بود شاید.

پدرتون ظاهرا استاد زبان عبری بوده؟

بله! من البته سالها هم در اسرائیل زندگی کردم، و زبان عبری رو با لهجه آمریکایی اما خوب صحبت می کردم. هنوز کاملا توانایی خواندن عبری رو دارم البته، اما خیلی روی خودم برای صحبت کردن حساب نمی کنم، خیلی باید فکر کنم تا بتونم منظورم رو برسونم.

من فکر می کنم که این خودش به پیچیدگی مسئله اشاره داره. اینکه شما عبری صحبت می کنین و از یک خانواده یهودی هستین، و دوران جوانی در مورد "جریان مخالفت با یهودیان" صحبت می کردین و در "آکیبوتس" زندگی کردین و قصد موندن و زندگی در اسرائیل رو هم داشتین.

بله، کاملا.

و از طرف دیگه یکی از منتقدین آشکار و صریح اسرائیل هستین و موجودیتش رو به خطر می ندازین.

این کذب محض هست. من خودم رو نکوهشگر اسرائیل نمی دونم. من خودم رو طرفدار اسرائیل می دونم. کسانی که به گمان من به اسرائیل صدمه می زنن، و بارها هم به این مسئله اشاره کردم، کسانی هستن که ادعا می کنن از اسرائیل طرفداری می کنن. کسانی که دارن اسرائیل رو بسوی انحطاط اخلاقی و احیانا نابودی سوق می دن. من گمان می کنم حمایت از اسرائیل حمایت از سیاستهایی هست که بهش کمک می کنن.

اما شما همیشه گفتین که از وجود اسرائیل به عنوان یک دولت یهودی حمایت نمی کنین. و مردم اسرائیل شما رو دیدن که با رهبر حزب الله، نصرالله، دست دادین، درست دو سه روز قبل از اینکه حزب الله شروع به بمب باران اسرائیل بکنه.

دو سه روز قبل از بمباران نبوده.بعلاوه، اونها عکس من رو با نصرالله دیدن اما با دشمن اصلی اون، خالد جمبلا، که باهاش وقت بسیار بیشتری گذروندم ندیدن. مسئله به این ترتیب هست که من وقتی به لبنان می رم، مثل هر کشور دیگه ای، تلاش می کنم تا جایی که زمان دارم در مورد اون کشور آگاهی حاصل کنم. در نتیجه با رهبر حزب الله، که یکی از نیروهای سیاسی اصلی در لبنان هست دیدار کردم.

این همون رهبری هست که درخواست نابودی اسرائیل رو داره.

موضع حزب الله این بوده که هر موضعی رو فلسطینی ها بپذیرند اونها هم خواهند پذیرفت.

اونها اما موشکهای بسیاری دارند که به سمت اسرائیل هدف گیری شدن.

عذر می خوام! بله اونها موشک دارند، اما ازش برای بازداری استفاده می کنند. بیاین چند قدم به عقب برگردیم. شما گفتین که من خواستار نابودی اسرائیل هستیم یا چیزی شبیه به این. من فکر نمی کنم اسرائیل باید به عنوان یک دولت یهودی وجود داشته باشه، همونطور که فکر نمی کنم ایالات متحده باید به عنوان یک دولت مسیحی وجود داشته باشه، یا پاکستان به عنوان یک دولت اسلامی.

اما اینجا تفاوتی وجود داره. پاکستان و ایالات متحده رو کشوری مانند ایران که نیروی اتمی داره تهدید به نابودی نکرده.

ایران نیروی اتمی نداره و خواستار نابودی اسرائیل هم نیست.

البته که هست. احمدی نژاد بطور خاص به این مسئله اشاره کرده.

اینها نقل و قولهایی هست که در رسانه های اسرائیل ظاهر شدن.

من خودم از دهان احمدی نژاد شنیدم.

چیزی که اون گفت، که من هم به هیچ وجه تایید نمی کنم، نقل و قول از خمینی بود در دورانی که اسرائیل بسیار به ایران نزدیک بود و اهمیتی چندانی به حرف خمینی نمی داد. و اون این بود که اسرائیل در آخرالزمان محو خواهد شد. چیزی شبیه به این.

نه، اون بطور مشخص به این مساله اشاره کرد.

ببینید! اسرائیل از نظر امنیت در وضعیتی بهتر از بسیاری دولتهای دیگر قرار داره. تا جایی که اسرائیل خودش رو نه دولت شهروندانش، که دولت یک گروه خاص از شهروندانش می خونه من بهش اعتراض می کنم.

من باید چه برداشتی از صحبتهای شما بکنم؟ شما چه پیامی برای اسرائیلی ها دارین؟ به اروپا برگردین و بعنوان یک اقلیت در اسرائیل زندگی کنین؟ ریسک کنین و تجربیات تاریخی رو نادیده بگیرین و کنار ساحل لم بدین؟ ما چی باید از صحبت های شما باید بفهمیم؟

دقیقا همون چیزی که بارها در موردش نوشتم. اگرچه من با وجود یک دولت یهودی مخالف بودم، که بخشی از جنبش صهیونیستی بود، اما وقتی در 1948 تشکیل شد، موضع من همواره این بوده که اسرائیل باید از تمامی حقوق یک دولت در سیستم بین المللی برخوردار باشه، بی هیچ بیش و کم. اسرائیل اگرچه انتظارات بیشتری داره و من هم با اونها موافق نیستم.

چند روز پیش من با "آلن دارشویتز" در این برنامه مصاحبه کردم و اون ادعا داشت که شما بزرگترین سرمایه دشمنان ضد اسرائیلی هستین.

این مشکل دارشویتز هست و من هم هیچ علاقه ای به اونچه اون گفته ندارم. اگر حقیقت رو می خواین اون یک دروغگوی تمام عیار هست که دروغ هاش بارها و بارها آشکار شده. اون همونطور که می دونین از من نقل و قول نمی کنه هیچوقت.

راستی ایشون پیشنهاد داده بود که به بیرزیت بیاد تا باهاتون مناظره کنه، شما فکر می کنین بیرزیت همچین آدمی رو دعوت می کنه تا بیاد در بیرزیت صحبت کنه؟

اون رو باید از بیرزیت بپرسین، برای من تفاوتی حاصل نمی کنه. من با بی میلی پذیرفتم که باهاش مناظره کنم زیراکه ایشون به شدت فاقد صداقت هستن. در اصل اما چیزی برای مناظره وجود نداره، اسرائیل باید از حقوقی نظیر دولتهای دیگه برخوردار باشه، تمام. اما بیشتر طلب می کنه.

بخاطر اینکه وجودش در مخاطره هست.

این مثل این هست که ایالات متحده خواستار به رسمیت شناختن این حق از طرف مکزیک باشه که بتونه بر نیمی از مکزیک مسلط باشه.

بخاطر اینکه خطری تهدیدش نمی کنه. وقتی شما وقتی به حرفهای رهبران حماس و حزب الله و ایران گوش می کنین، متوجه می شین که خطری عینی اسرائیل رو تهدید می کنه.

شما متوجه نیستین. وقتی در دهه هفتاد میلادی این ادعا برای اولین بار مطرح شد زمانی بود که مصر در 1971 به اسرائیل پیشنهاد یک پیمان صلح کامل رو داد، بدون هیچ چیزی برای فلسطینی ها. اسرائیل پیشنهاد رو رد کرد زیرا قبولش به معنای عقب نشینی از سیناء بود.

...

آیا گمان می کنین این موضوعات هیچ ارتباطی با این داره که شما یهودی هستین، وقتی ادعاهایی این چنینی مطرح می کنین و اینگونه موعظه می کنین!

از اونجایی که یهودی هستم و ارتباط خاصی با اسرائیل از دوران کودکی داشتم برام اهمیت داره و گمون می کنم اسرائیل باید مواضعی اختیار کنه که اخلاقی و واقع گرایانه هستن و به بقاش کمک می کنن.

آیا نگران این نیستین که اگرچه می خواین به نفع اسرائیل کار کنین اما از استدلالهاتون، که بسیار هم در طرحشون مهارت دارین و مخاطبان بسیاری هم به خاطر شهرت شما دارن، سوء استفاده بشه. نمونه هاش رو اگر بخوام بگم بایکوت آکادمیک اسرائیل و برنامه اتمی در ایران هستن.

در مورد بایکوت آکادمیک، اگر به خودتون زحمت بدین و بخونین، من همیشه بر ضدش بودم. اما این حقیقت داره که از حرفهای من ممکنه سوء استفاده بشه، بعنوان نمونه توسط "دارشویتز" که بسیار برای اسرائیل خطرناک هست.

"دارشویتز" برای اسرائیل خطرناک هست؟

به شدت. اون حرفهای من رو تغییر می ده و عوض می کنه به نوعی که به اهداف خودش که حمایت از تجاوز و توسعه اسرائیل هست کمک کنه، که بسیار برای اسرائیل خطرناک هست.

اگر من سعی بکنم که سویه آکادمیک و فلسفی حمایت شما رو از حق آزادی بیان، حتی برای منکران هولوکاست، بفهمم...

نه "حتی" برای منکران هولوکاست، بلکه "مشخصا" برای منکران هولوکاست. مشخصا برای دیدگاههای که ازشون متنفر هستین.

البته تا حد معینی. زیرا تاریخ نقضش رو ثابت کرده. می دونین!شما مسئولیتهای زیادی رو با این صحبتهاتون برای خودتون می خرین.

ببینید! من به آزادی بیان برای "آلن دارشویتز" اعتقاد دارم، اگرچه سابقه دروغهای بر ملا شده اش باورنکردنیه.

دروغهای "دارشوتیز" شما رو آزار می ده اما دروغهای منکران هولوکاست نه؟

من نمی گم که دورغهای اون من رو آزار می ده. من می گم که باید به آزادی بیان اصرار ورزید حتی برای دروغگوهای تمام عیار.در مورد منکران هولوکاست، البته که ادعاهاشون بسیار عصبانی کننده هست، اما انکار بسیاری مسائل دیگر(که در موردشون هیچگاه صحبت نمی شه) از جمله کشتار میلیونها سرخپوست توسط ایالات متحده هم همونقدر عصبانی کننده هست.

من گمان می کنم مشکل اساسی که این استدلال شما داره مسئله استاندارد دو معیاره هست. صحبت در مورد آزادی بیان در کشورهایی که فاقد چنین آزادی هستند، مانند لبنان یا همینجا، اردن. آیا اسرائیل به بدی کشورهای دیگر هست؟

آیا من هرگز چنین ادعایی کردم؟

پس چرا زمان بسیاری رو صرف هدف قرار دادن اسرائیل می کنید؟

من اینکار رو در مورد کشورهای دیگر هم انجام می دم، نمونه اش سخنرانی که به درخواست امنستی اینترنشنال در مورد نقض حقوق بشر در سوریه انجام دادم.

اگر به نقشه جغرافیا نگاه کنید مشکلات بسیاری وجود دارند. چرا اما اسرائیل در مرکز توجه شماست؟ اسرائیل همواره در تلاش بوده تا دموکراسی رو برقرار بکنه، یا به حقوق همجنس بازان یا حقوق بشر همواره احترام گذاشته.

سوال کردید چرا اسرائیل در مرکز توجه قرار داره و زیر ذربین هست. پاسخ من این است که اینطور نیست، لا اقل برای من. اون چیزی که برای من مرکز توجه هست ایالات متحده است، و دلیل اصلی اش هم بر پایه این باور اخلاقی است که ما در برابر کارهامون مسئول هستیم. هر جنایتی که اسرائیل مرتکب می شه بخاطر مشارکت و طرفداری ایالات متحده ست. لذا هر آمریکایی متعهدی که حتی هیچ توجه و علاقه خاصی هم به اسرائیل نداره باید این مسائل رو در مرکز توجه اش قرار بده. برای اینکه اونها کارهایی هستند که ما در انجامش مشارکت داریم و در برابرش مسئولیم.

اما از دید شما کدامیک از اینها بدترند؟ اونچه در اسرائیل اتفاق می افتد یا آنچه در افغانستان؟ چگونه اینها رو اولویت بندی می کنید؟

من در مورد هر دو این دو نمونه ها که مثال زدید همواره صحبت می کنم.

اما آیا اونچه در اسرائیل اتفاق می افته به شدت افغانستان یا دارفور هست؟

به عنوان مثال دارفور رو در نظر بگیرید. بله! جنایتهایی که اونجا اتفاق می افته شدیدتر هست، اما از طرف دیگر هم درجه تاثیرگذاری من روی اونها بسیار کمتر هست. البته کارهایی نظیر امضا کردن عریضه و انتقاد از وقایع اتفاق افتاده رو میشه انجام داد، ولی به گمان من این کارها ارزش اخلاقی چندانی ندارند.

و شما فکر می کنید تاثیر و ارزش کارهاتون در مورد اسرائیل بیشتره چون اولا شهروند آمریکا هستید و ثانیا ارتباطاطی با اسرائیل دارید؟

اگر مسائل و ارتباطاط شخصی رو هم کنار بگذاریم، تنها به واسطه اینکه من شهروند آمریکا هستم مسائلی که در اسرائیل اتفاق می افته بسیار مورد توجه من خواهند بود، چراکه آمریکا بصورت کامل درگیر این جریانات هست. اسرائیل قادر نبود به غزه حمله کنه و یا اشغالگریهاش رو ادامه بده اگر حمایت قطعی ِ دیپلماتیک، نظامی و اقتصادی آمریکا وجود نداشت.

می دونید، من گمان می کنم شما با این صحبت ها مسئولیتهای زیادی رو متوجه خودتون می کنید!

یک فرد باید مسئولیت چیزهایی رو که در قبالش مسئول هست به عهده بگیره!

بله، اما سالهاست که به نظر می رسه شما کاملا به نظریه هاتون اعتقاد راسخ دارین و ظاهرا هیچگونه تهدیدی رو متوجه اسرائیل نمی دونین.

تهدید نابودی برای اسرائیل وجود داره، اونهم تهدیدی هست که خودش متوجه خودش کرده!

شما با حرفهاتون در اصل دارین از دولت اسرائیل می خواین که ریسک بکنه. به مثال اتمی که پیشتر زدم مراجعه می کنم ...

خوبه! بگذرید در مورد مسئله اتمی صحبت بکنیم...

اما اگر اشتباه می کردید چه؟ سوال من این هست.

شما باید قضاوت تون رو بر پایه بهترین ارزیابی از فاکتهای موجود استوار کنید.

آیا نباید از تاریخ بیاموزیم؟ صداهایی در اروپا پیش از جنگ جهانی وجود داشت که ادعا می کردند نباید هیتلر رو جدی گرفت. چطور می تونید مطمئن باشید که احمدی نژاد به عنوان مثال اسرائیل رو مورد حمله اتمی قرار نخواهد داد.

هیچوقت نمی تونید مطمئن باشید، و به همین دلیل باید در جهت تخفیف این تهدید بالقوه گام برداشت. راه حل آشکاری که برای حل این تهدید وجود داره اقدام برای برپایی یک منطقه بدون تسحیلات اتمی در خاورمیانه هست. این امر موجب تخفیف این تهدید بالقوه می شه. این مسئله بسیار مهمی است، اسرائیلی هایی که مایل به انجام چنین کاری نیستند در اصل دارن به اسرائیل ضربه می زنن.

پس به نظر شما هیچگونه خطر جدی اسرائیل رو از خارج تهدید نمی کنه؟ اما اگر اشتباه می کردید چه؟ و اگر اینکه برخی از این استدلالهای شما استفاده کنند تا توجه جامعه جهانی رو منحرف کنند؟

اگر اونهایی که ادعا می کنند خطر جدی اسرائیل رو تهدید می کنه اشتباه بکنند و با این ادعا اسرائیل رو به خظر بیاندازن چطور؟ که بسیار محتمل و در اصل همون چیزی است که داره در واقعیت اتفاق می افته. هرگونه موضعی که اختیار کنید همواره امکان خطا وجود داره. اگر براستی به دنبال منافع اسرائیل هستید باید تلاش کنید که خطر هرگونه جدال اتمی در منطقه رو کاهش بدید، و راه حلی آشکار برای این مسئله هست، که واقعا از طرف همه دنیا حمایت می شه و اونهم حرکت در راستای برقراری یک منطقه فاقد سلاحهای اتمی در خاورمیانه هست. اما اسرائیل و ایالات متحده از قبول این مسئله سرباز می زنند. حرفش رو البته می زنند اما ادعا می کنند که امکانش وجود نداره تا یک پیمان صلح جامع برقرار بشه، که در اصل به این معنی هست که تمایلی به انجام این کار ندارند. از طرف دیگه چیزی که مانع از برقراری یک پیمان صلح جامع می شه مخالفت آمریکا و اسرائیل با پیمان صلحی نظیر اونچه در مذاکرات تابا مطرح شد هست. کشورهای دیگر دنیا از چنین پیمانی حمایت می کنند اما ...

شما ادعا می کنید که همه کشورهای دنیا ازش حمایت می کنند و ادامه می دید اما این خودش محل سوال هست. خیلی حتی معلوم نیست که فلسطینیها باهاش موافق باشن ...

ببینید! تمام عملگران اصلی در این قضیه موافق چنین پیمانی هستند، اما ایالات متحده و اسرائیل نه تنها شفاها با چنین پیمانی مشکل دارند و باهاش مخالفت می کنند بلکه به هر طریقی هم متوسل می شوند تا جلوش رو بگیرن. بعلاوه، قوانین بین المللی هم از چنین پیمانی حمایت می کنند.

البته این نظر شخص شماست.

این تنها نظر شخصی من نیست. ببینید! اعمال اسرائیل در مناطق اشغالی که با حمایت ایالات متحده هم انجام میشه اول از همه غیر قانونی است، اسرائیل در 1967 این قوانین رو به رسمیت شناخت.

متاسفانه نمی تونیم در این مورد به توافق برسیم چون مسئله پیچیده ای هست و خیلی سفید و سیاه نیست. (برای اینکه موضوع رو عوض کنیم) ظاهرا زمانی که والدین شما در قید حیات بودن شما در طرح چنین استدلالهایی بر علیه اسرائیل مراقب تر بودین ...

من هیچوقت بر علیه اسرائیل حرف نزدم!

عذر می خوام! در طرح چنین استدلالهایی در مورد اسرائیل. آیا دلیلش وجود والدین تون بود و اینکه ...

من از این مسئله ناراحت بودم که اونها در معرض یکسری کج خلقی های احساسی بودن، اما اون موقع هم همین حرفها رو می زدم و اونها هم تا حد زیادی باهاش موافق بودن.

در اسرائیل شما رو به عنوان کسی می شناسن که به اسرائیل صدمه می زنه، آیا این مسئله شخصا برای شما دشوار هست؟

چه کسی من را به این عنوان می شناسه؟

افکار عمومی منظورم هست.

افکار عمومی اون چیزی رو می خونه که شما ارائه می کنین.

سوال من این هست که آیا این مسئله برای شخص شما ناراحت کننده ست؟

نه! همونطور که ناراحت نمی شم از اینکه برخی مردم در کشورهای دیگر فکر می کنند من بزرگترین تهدید برای کشورشون هستم.

آیا این چالش براتون خسته کننده هست؟

خسته کننده؟

بله!

راستش رو بخواین انتظارش رو دارم. هرگونه منتقد و معاند با باورهای جمعی معمولا انتظار این رو داره که در معرض چنین قضاوتهای احساسی قرار بگیره. فکر می کنید اگر از چالشگران باورهای عمومی در اتحاد جماهیر شوروی بودید باهاتون خوب برخورد می کردند؟ در واقع آیا می تونید هیچ کشوری رو سراغ بگیرید که در اون با چالشگران باورهای عمومی به خوبی برخورد بشه؟ بگذارید به تاریخ برگردیم، اسرائیل رو به عنوان نمونه در نظر بگیرید. بگذارید به انجیل مراجعه کنیم، مطمئنم انجیل رو خوندین. در انجیل کسی هست که از اون به عنوان معاند با اسرائیل نام برده می شه: حضرت الیجا.

پس یعنی شما خودتون رو با پیامبران برابر می دونید؟!

نه!نه! برعکس، من پبامبران رو به نوعی روشنفکر می دونم!

پس یعنی کارهای شما به نوعی رسالت زندگانی تون هست؟

نه! رسالت زندگانی من نیست. رسالت هر انسان وارسته و آگاه هست. حضرت الیجا یا جرومایا یا آیزیا رو به عنوان سمبل در نظر بگیرید. آیا با اونها به خوبی برخورد شد؟ به هیچ وجه. به الیجا لقب معاند اسرائیل رو دادند. قرنها بعد کارهاش مورد قدردانی قرار گرفت، اما نه در زمان خودش. افرادی بودند که در اون زمان مورد احترام بودن، قرنها بعد اما بهشون لقب پیامبران دروغین رو دادن.

این دقیقا مربوط به سوال بعدی من بود: فکر می کنید تاریخ چگونه شما رو قضاوت خواهد کرد؟

این به تاریخ بستگی داره و اینکه چه کسی در این پیکار پیروز بشه.

اگر شما در دهه پنجاه مسیر دیگر رو انتخاب می کردید و در اسرائیل می ماندید گمان می کنید امروز کجا می تونستیم پیداتون کنیم؟

در کنار دوستانم در اسرائیل که حرفهایی از همین دست می زنند و هر روز در روزنامه ها انعکاس پیدا می کنه.

اگر در ایالات متحده زندگی نمی کردید کجا رو انتخاب می کردید؟ پنج سال پیش چنین سوالی از شما پرسیده شد.

پنج سال پیش چنین سوالی رو از من کردن و پاسخ دادم که قطعا اسرائیل رو انتخاب می کنم.اما در حال حاضر چنین پاسخی نخواهم داد. اسرائیل در سالهای اخیر تغییرات بسیاری کرده، تغییراتی که تاثیرات بسیار زیانباری برای اسرائیل دارند و می تونید هر روز شاهدشون باشین. جناح حاکم و دولت در وضعیت پارانویا و بی منطقی به سر می بره که بسیار برای اسرائیل زیانبار هست. همین مسئله ناچیزی که برای من پیش اومد رو در نظر بگیرید. اگر وزارت کشور مانع ورود من نشده بود چنین جنجالی به پا نمی شد. البته این قضیه که بسیار کوچیک و کم اهمیت بود، اما مثلا متعمدا سفیر ترکیه رو به استهزاء گرفتن ( که اخیرا اتفاق افتاد) مسئله کم اهمیتی نبود. یا عکس العملی که به گزارش "گلداستون" نشون دادن بسیار قابل توجه بود، اسرائیل اون رو به یک جنجال بین المللی تبدیل کرد. اگر اسرائیل اهل برخورد منطقی بود از گزارش گلداستون که در واقع به مثابه هدیه ای گرانقدر برای اسرائیل بود قدردانی می کرد. اگر شما نگران اسرائیل هستید باید نسبت به چنین مسائلی توجه بیشتری بکنید بخاطر اینکه پارانویا و بی منطقی بطور مداوم اسرائیل رو در معرض خطر قرار می ده که در بلند مدت می تونه عواقب جدی رو براش به دنبال داشته باشه.

۱۳۹۰ مرداد ۳, دوشنبه

درباره‌ی بدن ِعاری از اقتصاد ِپیرها


درآمدی بر سرشت ِطردناپذیر ِسرپیچی ِمطرودان

این بدن‌ها نه وصله‌ی ماشین‌های میل‌گر اند و نه لانه‌ای برای سوداهای آینده‌نگرانه، نه اندام‌گان ِانباشت و مصرف اند و نه جای‌گاهی برای دیدن و گفتن و خواستن. بدن ِپیرها، عاری از میل و تمنا و سخن و اراده، جلوه‌گاه ِشکل ِرادیکالی از باشنده‌گی است که از سر ِآکنده‌گی از فقدان، بی‌هوده‌گی ِگریزناپذیر ِهستی (و البته نظم ِحاکم که همواره و در هر شرایطی "پیراگیرنده‌ترین" و هستی‌دارترین(!) هستی است) را فاش می‌سازد. هستی/سیستم البته، از اساس، بر پایه‌ی پاسخ‌گویی و ایجاب ِپدرانه در برابر ِفقدان، و پاسخ‌گویی به مطالبات ِنه‌داران و محرومان (از آزادی، از سکس، از نان) نیروهای خود را بسیج می‌کند و بازمی‌آراید، اما طرفه این جاست که تنها مطالبه‌ای که از این بدن – البته با این فرض که مقیم ِآن آگاه از پدیده‌ی پیری است و توانسته ترس و دلهره‌ی گریزناپذیر ِپیری را در دل ِاین آگاهی، گذرپذیر سازد – سر می‌زند، مطالبه‌ی مرگ است، چیزی که هستی ِسیستم در طرد و تبعید ِآن به ماورای خیال‌سرای جان‌داران و به اعماق ِافسانه و عدم، و ترسیم ِبدلیات ِآن بر جان‌های دیوار‌شده‌‌ی سوژه‌ها و دیوارهای جان‌دار سینماها، امکان ِبقا می‌یابد. بدن ِپیر، از آن جا که ضرورتاً و به حکم ِطبیعت (و نه لزوماً به لطف ِآگاهی)، تجلی ِاصل ِ"نخواستن ِخواستن" گشته، در حکم ِیک جای-گاه ِبراندازنده است، که با یادآوردن ِمرگ، و یادآوردنی که در پس ِاین یادآوری سربرمی‌کشد (یادآوری ِتنهایی، تناهی، بی‌معنایی و در یک کلام، مسکنت ِگریزناپذیری که با هیچ ثروتی نمی‌توان علاج‌اش کرد)، دلالت‌مندی‌های زنده‌گی ِبسته‌بندی‌شده را مسأله‌دار می‌کند. بدن ِپیر، بدنی‌ست که با نخواستن‌اش (و حتا با ناتوانی از نخواستن)، از اصل و منطق ِعالَمی که تنها با لاسیدن با خواست‌گاران و لذت بردن از ناکامی ِمحتوم ِآن‌ها در خواستن‌ها‌ی‌شان، می‌تواند فاحشه‌گی‌اش را بپاید، سرپیچی کرده است. بدن ِپیر، دقیقاً به همین جرم، پیش از مرگ، در نا-مرگ ِ"آسایش‌گاه" و هوای تازه‌ی پارک زنده‌به‌گور می‌شود تا پیامدهای باشنده‌گی‌اش هر چه کم‌تر بازیگران ِاُرجی را آزرده‌خاطر سازد. 

تنها کافی است که کمی به دلیل و نیتی که پروژه‌ی تبعید ِپیری و مرگ از جهان ِزنده‌گان را کارگزاری می‌کند بیاندیشیم (الیاس، بنیامین، بودریار) تا دریابیم سرشت ِبدن، چه گونه، و با چه غرابت ِتصورناپذیری، از جوانی به پیری دگرگون می‌شود و چه گونه سویه‌ی اجتماعی ِسوژه‌گی‌مان تماماً هم‌بسته با چنین دگرگشتی، سراپا استحاله می‌یابد. تبعید ِجلوه‌های راستین ِپیری و مرگ نه صرفاً از جهان ِمحسوس، که در بُعدی ژرف‌تر، از عرصه‌ی فرهنگ به وقوع می‌پیوندد؛ از فانتزماتیک کردن ِپیری و مرگ در نمایش ِمذهب و رسانه گرفته (پیری همچون عزت ِخانواده‌گی (بخشیدن ِارزش ِمصرفی به پیر به مثابه‌ی خورشیدی تابناک در فضای گرم ِخانواده)، مرگ هم‌چون سرآغازی نو (بخشیدن ِارزش ِمبادله‌ای به مرگ در مقام ِهم‌تایی برای زنده‌گی ِاین جهانی)) تا تکنولوژیکی‌ کردن ِتمام شئون ِارتباطی و آموزشی و تفریحی، هستی ِپیرانه و مقتضیات ِآن هیچ جای‌گاهی در هیچ یک از گفتمان‌ها ندارد؛ چرا؟ به این دلیل ِساده که بدن ِپیر، درحقیقت، کارکردناپذیر است، نه ارزش ِمصرفی دارد و نه ارزش ِمبادله‌ای؛ ارزش ِنشانه‌ای آن هم تماماً در تضاد با دستگاه ِارزشی ِحاکم بر نشانه‌های رمزگان ِمعاصر، نماینده‌ی نخواستن، عدم ِتقاضا، بی‌هوده‌گی و مرگ است. در یک کلام، این بدن فاقد ِظرفیت ِلازم برای مشارکت در دادوستد ِاقتصادی ِفرهنگ و مصرف است و به همین دلیل هیچ سیاست ِاجتماعی و فرهنگی ِجدی و جانانه‌ای را نباید به آن اختصاص داد – سیاست‌های رفاهی در رابطه با شکل ِزنده‌گی ِکهنسالان و بازنشسته‌گان صرفاً ترفندهایی هستند که با خمار کردن ِپیرها، با خانه‌نشین کردن‌‌‌شان و یا با توریسم، حضور ِآن‌ها را از عرصه‌ی زنده‌ی فعالیت ِاجتماعی و عرصه‌ی عمومی، پاک می‌کنند. 

  سویه‌ی طاغیانه و سرکشانه‌ی بدن ِپیرها در برابر ِاصول ِارزش‌شناختی ِمسلط بر جامعه‌گی ِحاضر (کارکرد و بهره‌وری)، که بر خلاف ِایده‌ی رهایی ِانقلابی ِآرمان‌شهرگرایان فاقد ِغایت و چشم‌انداز است، نماینده‌ی همان بُعدی ضمنی از اعتراض است که سیستم هرگز قادر به جذب و انحلال ِآن در ترفندها و شعبده‌بازی‌های خود نیست (بنگرید به "لذت ازمرگ ِاقتصاد ِلذت"). سیستم/هستی، در برابر ِاین اعتراض ِخاموش، بی‌کنش، بی‌خواست، بی‌چشم‌داشت، اعتراضی که به چیز ِمشخصی معترض نیست ولی در عوض کل ِهستی را با وجود ِمحتضر ِخویش لکه‌دار می‌کند، فلج می‌شود. پیرها به مبارزی می‌مانند که برای اسیر کردن یا کشتن‌اش هیچ بهانه‌ی وجود ندارد، و به همین دلیل تنها می‌توان او را تبعید کرد و به جای دوری فرستاد، به جایی که حضور ِتباهنده‌‌اش دیگر انظار را نیازرد. پیرها، جذامی‌های عاطل و باطلی هستند که در چشم ِما عمله‌های ماه‌رو و بی‌نقص، وجهه‌ی تاریک و کژریخته‌ی حیات را عیان کرده اند، همین "سیاه‌نمایی" برای تبعید ِآن‌ها از فضای فعال ِتاب‌ناک ِزنده‌گی کافی است. هیچ فرایندی نیست که بتواند این بدن – و البته روحیه و اطوار ِهمراه با آن – را در کلیت ِاجتماعی ادغام کند. بدن ِپیرها، همان امر ِواقعی ِهول‌انگیزی است که تأثیر و ضرب ِآن بر هارمونی ِیکنواخت ِزنده‌گی و بر ذهنیت ِخوش‌حال ِما به‌مراتب بیش‌تر از هر پراکسیس غایت‌انگارانه‌ای است – پراکسیس که می‌توان آن را با وعده‌های صنفی، با رفرم، و با امید و عشق خرید، و دوباره آن را در جریان ِ"کار" مسخ کرد. بدن ِپیر، بدون ِشور ِسکسی، بدون ِامید، بدون ِآینده، تمثال ِتمام‌نمای تخطی از خود ِزنده‌گی و وابسته‌گان و آویخته‌گان بدان‌ است.

حس ِترحمی که از دیدن ِایماهای پیرانه به ناپیران دست می‌دهد، در حقیقت، فراورده‌ی روان‌شناختی ِفرایند ِجبرانی ِجابه‌جایی و والایش است: شکل ِوارونه‌ی ترحمی که از هستی ِپیرها بر هستی ِما تابیده می‌شود. بدن ِپیرها، در مقام ِبدن-چونان-بدن، در برابر ِبدن ِماشینی‌شده‌ی ما (بدن-کارکرد) به همان اندازه که غریبانه‌ به نظر می‌رسد، انسانی‌تر و باشکوه‌تر نیز هست. از کار افتاده‌گی ِبدن ِپیرها، چیزی که آن‌ها را به پس‌مانده‌های جامعه بدل می‌سازد، به حدی بازیافت‌ناپذیر است که حتا بزرگ‌ترین برنامه‌های رفاهی و توان‌بخشی هم قادر به دگرگون کردن ِنگاه ِما به آن‌ها و هستی‌شان نیست: آن‌ها عاطل، کند و انگل اند (آیا چنین انتساب‌هایی را نمی‌توان/نباید محصول ِحسرتی کین‌انگیز نسبت به زیبایی و خودآیینی ِچنین هستی‌هایی تعبیر کرد؟ حسرتی از جنس ِهمان حسرتی که یک متمول ِنافرهیخته‌ را وامی‌دارد که به سرمایه‌ی فرهنگی ِفرهیخته‌ای فقیر بتازد!). عطالت ِپیرها و حرکت‌های تنانی‌شان، به قدری غریبانه، خودسر، غیرتظاهری و بی‌تفاوت است که در قیاس با آن، بدن ِناپیران – که عرصه‌ی هیستریای مقید به نشانه‌بازی‌های مُد است – به مضحکه‌ای می‌ماند که حیات ِدرونی‌اش بسیار مُردارواره‌تر از حیات ِبیرونی ِبدن ِپیرهاست. حسرت و وازنش ِهوش ِمصنوعی نسبت به بی‌هوشی ِطبیعی همیشه آمیخته است با فوبیایی که از بیم ِابتلا به بی‌هوشی (و جان‌مندی!)، امر ِطبیعی را با خشونتی هرچه تمام‌تر از دایره‌ی بوده‌گان طرد می‌کند. طردی، که در واگشت ِخشونت‌بار ِخود، با بازتاباندن ِقساوت ِزنده‌گی ِعاری از مرگ بر خود ِزنده‌گان، زنده‌گی را از فرط ِزنده‌گی (... جوانی را از فرط ِجوانی، و پیری را از فرط ِپیری ... )، نابوده می‌کند.

۱۳۹۰ تیر ۷, سه‌شنبه

امنیت: تولید ِمرگ در وسواس ِزنده‌گی



“Belt up” to live longer

با دقت به معنای ضمنی Belt up در گزاره‌ی بالا که می‌تواند ترجیع‌بند ِیک طرح ِتبلیغاتی برای بستن ِکمربند ِایمنی باشد، می‌توان کل ایدئولوژی ِنهفته در پس ِوسواس به امنیت در زنده‌گی ِمدرن را فرایافت. معنای اصطلاحی ِ”Belt up” یعنی "خفه شو"؛ و بدین ترتیب، عبارت بالا، پاره‌گفتار ِبیان‌گری‌ست برای هر پیامی که مدلول ِغایی ِترویج ِامنیت، یعنی سرکوب، را در ناخودآگاه ِمخاطب درمی‌نگارد. عرصه‌ی تبلیغات اساساً عرصه‌ی تولید ِپیام‌هایی از این دست است، که تنها با معناشناسی ِانتقادی ِآن‌ها می‌توان حضور ِمرگ‌بار ِامر ِسرکوب‌گر را زیر ِسطح ِنازک ِتظاهر به پاس‌داشت ِزنده‌گی افشا کرد: سرکوبی که در "خفه شو تا بیش‌تر زنده بمانی" جار  می‌زند، به هیچ روی غلیظتر از آنی نیست که در i-چیزهای شرکت ِاپل، زیر ِترفند ِتحریف ِخودشیفته‌گی – القای حس ِعاملیت به مصرف‌کننده و تسخیر ِعرصه‌ی خیالی ِحیات ِذهن-روانی ِاو با اعتباربخشیدن به بی‌اعتبارترین پاره‌ی انسان ِخودشیفته، یعنی"خود" – فرایند ِخفه‌کردن را در معصومیت ِطرح‌های مینیمالیستی به اجرا می‌رساند.

در ادبیات ِاقتصاد ِکلان ِکینزی، در راستای تأکید بر تأثیر ِمخارج ِمصرفی ِبخش ِخصوصی بر سطح ِعمومی ِتولید، از پدیده‌ای به نام "پارادوکس صرفه‌جویی" یاد می‌شود که بر اساس ِآن، میل به پس‌انداز ِبیش‌تر، بر خلاف ِتصور ِاولیه، تأثیری انقباضی بر سطح ِپس‌انداز ِعمومی و تولید به همراه می‌آورد (به بیان ِدقیق‌تر، با این فرض که سرمایه‌گذاری ِبرنامه‌ریزی‌شده و مخارج ِدولتی توابعی فزاینده نسبت به سطح ِدرآمد ِکل هستند، هر چه میل ِنهایی به پس‌انداز بیش‌تر شود، از سطح ِپس‌انداز و درآمد ِاقتصاد کاسته خواهد شد). با رهیافتی قیاسی-تطبیقی می‌توان در عرصه‌ی اجتماعی نیز از چیزی به‌نام پارادوکس ِامنیت سخن گفت. اگر پس‌انداز، تحدید ِمصرف به هدف ِسرمایه‌گذاری و رشد ِدرآمد ِآتی باشد، امنیت را نیز می‌توان در حکم ِتحدید ِنیرو و شروشور به منظور ِمایه‌گذاری ِانرژی‌های روان-تنی-جمعی در جهت ِدست‌یابی به یک انضباط ِاجتماعی ِتعین‌یافته قلمداد کرد که درنهایت عامل ِاصلی ِتعیین ِکیفیت در زنده‌گی انگاشته می‌شود. امنیت، با فروکاستن ِاصل ِزنده‌گی (شدت)، زنده‌گی را از درون تهی می‌کند، "سر"اش را می‌زند تا "سر"زنده‌گی را به زنده‌گی تقلیل می‌دهد. رابطه‌ی منفی میان میل ِنهایی به پس‌انداز و درآمد، در عرصه‌ی اجتماعی به رابطه‌ی منفی میان میل ِنهایی به امنیت (وسواس به زنده‌گی) و خود ِزنده‌گی ترجمه می‌شود. تحدید ِشورمندی و سرزنده‌گی، که اغلب در قالب ِترس از آینده/پیری و اضطراب ِهمیشه‌گی ِزاده از فرهنگ ِرقابت، درونی ِذهن می‌شود، سوژه را به قید ِحفظ ِسطح ِمعینی از کار/خیال/لذت مشروط می‌سازد. این سطح همواره هم‌ساز با نیازهای ترمودینامیکی ِسیستم در تعدیل ِانرژی‌ها و پویش‌ها به قصد ِحفظ ِتعادل تعیین می‌شود. امنیت، در بُعدهای مختلف، قیدگذاری بر سوژه‌ی انسانی را به انجام می‌رساند: امنیت ِشخصی (انضباط ِحوزه‌ی عمومی، انتزاع ِفلج‌کننده‌ی ِساحت ِخصوصی از عرصه‌ی اجتماعی)، امنیت ِشغلی در بیمه و حقوق ِکار (انضباط ِکار، تهی‌کردن ِوجه ِاجتماعی ِکار از نیروی انسانی)، امنیت ِعاطفی در قاعده‌مندی‌های نهادی (انضباط ِاروس، برنشاندن ِمیل در ازدواج، مُد و سکسوالیته)، امنیت ِروانی در رَویه‌های روان‌پزشکی-روان‌شناسی (انضباط ِروان، تأدیب ِمیل در مکتب‌خانه‌ی اِگوی اجتماعی‌شده)، امنیت ِاجتماعی (انضباط در خیابان، طرد ِگرافیتی، مو، بدن و فریاد از سطح ِخیابان)، امنیت ِملی (انضباط ِمردم، سرکوب ِاعتراض و استیضاح از اقتدار ِحاکم)، امنیت ِبین‌المللی (انضباط ِفراملی، سیاست ِپارانوید، ترور در برابر ِتروریسم). محصولی که از این فرایند‌های قیدگذاری باقی می‌ماند، همان سوژه‌ی متمدنی است که سطح ِشورمندی ِاو هم‌‌تراز است با سطح ِسرزنده‌گی ِمُردار؛ عمل ِچنین سوژه‌ای تا آن‌جا که از وجه ِرهایی‌بخشی ِیک کنش ِ"دگرخواه" عاری است، صرفاً در حکم ِ"رفتار"ی‌ست واکنشی، ترس‌انگیخته و برنامه‌ریزی‌شده در تبعیت از مرجعی نمادین (مرجعی که ضرورت ِامنیت را تعریف می‌کند). سوژه‌ی بیمه‌شده به دست ِساختارهای امنیتی، سوژه‌ای است بیگانه از حدت، سرزنده‌گی و طغیان. امنیت، به بهانه‌ی پیش‌گیری از مرگ، زنده‌گی ِانسانی را در انقیاد ِکارشیوه‌های قیدگذاری می‌میراند. سوژه‌ی مقید به امنیت ( و سایر ِاسطوره‌های عقلانیت)، همان سوژه‌‌ای است که سیستم می‌خواهد: سوژه‌‌ای عاری از نیروی طغیان، سوژه‌ای کارگذار ِاصل ِلذت، سوژه چونان کارکرد، مُرداری نامیرا؛ سوژه‌ای که در توهم ِحیات ِجاودان، از حق ِزنده‌گی ِانسانی ِخویش (زنده‌گی ِمعنایافته در تغییر، شدت، اعتراض، ایثار) برای همیشه گذشته است: ایثار در میراندن ِایثار. امنیت، به‌ مثابه‌ی مُدالیته‌ی تکنولوژیک ِ"آرامش"، این چنین مرگ را در وسواس ِزنده‌گی تولید می‌کند: با پس‌انداختن ِشور و سرزنده‌گی، با تحدید ِبیان و میل و بدن، مرگ (این هم‌راه، شریک، و ثمره‌ی غایی ِزنده‌گی ِخطرگرا) را به تعویق می‌اندازد تا نیروهای انباشته از چنین پس‌اندازی را از نشئه‌گان ِبیمه‌شده بیگانه سازد و آن‌ها را بر ضد ِرانه‌های معترض ِهمان سوژه‌هایی به کار گیرد که در ورطه‌ی تعلیق ِسرزنده‌گی و مرگ، پیشاپیش گورنشان شده اند.

۱۳۹۰ خرداد ۲۷, جمعه

دیکتاتورهای کوتوله و پیش پاافتادگیِ پلیدی

جوکِ زشتِ یک رزمنده!

پیش نویس: همه ما تصویری دهشتناک و زشت از حکومتها و اندیشه های تمامیت خواه و دیکتاتورهایی که در راس آنها هستند در ذهن داریم، بخصوص ما ایرانیهایی که سالها تجربه تلخ حضور اینگونه اندیشه را در جزئی ترین بخش های زندگی مان تجربه کرده ایم و چهره زشتِ آشنایش را باید قاعدتا خوب بشناسیم. اما نکته ظریفی که شاید در بیشتر مواقع فراموش می شود بستری است که گاه به بالیدن چنین اندیشه هایی کمک می کند، یا شاید در بهترین حالت نسبت به آن بی تفاوت است و تنها زمانی قادر به کشف آن می شود که نتایج منفی و گاه فاجعه بار آن زندگی هزاران انسان را تحت تاثیر خود قرار می دهد. دیکتاتورها و اندیشه های تمامیت خواهی که در طول تاریخ تا به امروز در گوشه و کنار سربرآورده اند حاصل فرآیندی ناشناخته و غریب نبوده اند، کمی اگر بیشتر سنجه ها را به کار بگیریم و دقیق تر بنگریم چهره زشتِ حضور چنین اندیشه های زشتی را براحتی می توانیم در دیکتاتورهای کوتوله ای که در اطرافمان هستند پیدا کنیم، دیکتاتورهای کوتوله ای که شاید دوستمان باشند، یا آشنایی نه چندان دور، یا غریبه ای در یک مهمانی شام، روان بر مسیری که اگر خواسته یا ناخواسته بر اورنگ قدرت منتهی شود، چهره زشت دیکتاتورهایی دیگر را به نمایش خواهد گذاشت. دیکتاتورهایی که لزوما سر نمی برند و اعدام نمی کنند، بلکه اندیشه را محدود می کنند و دگراندیشان را مطرود. شاید بتوان ادعا کرد که نظامهای سیاسی تنها کاشف دیکتاتورها هستند، در حالیکه نطفه این گونه شخصیت ها و اندیشه های خطرناک آنها در جای دیگر بسته می شود و رشد می یابد. نقد جدی و مذمت اندیشه های جزم اندیشانه و تمامیت خواه که خواسته یا ناخواسته تئوریزه کننده خشونت سیستمی، طرد دگراندیشان و مخالفان و فیلترسازی است نشانه سلامت و جدیت افراد و جوامعی است که داعیه بسط آزاد اندیشی، آزادی خواهی و برچیدن بساط خودکامگی را دارند.

چندی پیش گذرم بطور کاملا اتفاقی از جستجوی واژه ای در گوگل به وبلاگ یکی از این دیکتاتورهای کوتوله افتاد، و هنوز تلخی جوکی که مذاق این رزمنده پشت ِ خاکریز را آشفته بود نچشیده بودم که وقاحت جوکهای این رزمنده که گویی شیوه رزمی بسیار ناجوانمردانه در کارزار اندیشه دارد طعم دهانم را گس کرد. قصدم دفاع از جمله هایی که نوشته این رزمنده پشت ِ خاکریز به آنها می تازد نیست که به گمان من هم جای دفاع ندارد، قصدم این است که به خودمان یادآوری کنم که چنین اندیشه ای، چه سرمقاله کیهان باشد، چه سخنرانی فیدل کاسترو یا لنین، چه خطابه احمدی نژاد یا مصباح، چه تراوشات ذهنِ بسته یک بسیجی که معترضان را در خیابان کتک می زند، چه ستیزه گری یک خداناباور با مذهب، و چه نوشته های یک رزمنده اقتصادزده یِ به ظاهر لیبرال، همیشه زشتی و وقاحت یک اندیشه خشن و تمامیت خواه را دارد، اندیشه ای که نه در خدمت آزادی خواهی که در کار دیوار سازی و لشگرکشی است. و بی شک برای تمام کسانی که به هر شیوه و مرامی در بسط آزاد اندیشی و آزادی خواهی می کوشند، و آنرا تنها نوشته سر در یک وبلاگ یا لوگوی روی یک تی شرت نمی دانند، چنین ادبیات و اندیشه ای نمونه ای زننده و در عین حال قابل تامل و خطرناک در راه رسیدن به گوهر اصیل آزادی است. نمونه ای که در هر جایگاهی و در دفاع یا حمله به هرگونه اندیشه و دیدگاهی مذموم و ناشایسته است.

چیزی که به ظاهر کام نگارنده‌‌یِ پشت خاکریز را تلخ کرده در نگاه اول گویی این شبهه بوده که چگونه کسی که اقتصاد خوانده توانسته اینگونه در یک برنامه تلویزیونی نظر بدهد و استدلال کند، که می تواند اعتراضی بجا قلمداد شود آنگاه که به نقد دیدگاههای فرد و نه برچسب زدن و لقب دادن و به سخره گرفتن و لودگی بپردازد. اما متعاقب این دل برهم خوردنها و در پایان نوشتار و همچنین لابه لای کامنتها (که خوشبختانه یا متاسفانه زشتی اندیشه پشت این نوشته را آشکارتر می سازند) بالاخره نگارنده پشت خاکریز بالا می آورد و مشخص می شود که دلش گویی از جای دیگری خون است. که گویی به رنگ قرمز و رسانه بی بی سی فارسی که حرفهای دل ایشان را نمی زند حساسیت دارد و گرچه در ظاهر علاقه ای به برادران چپ ندارد اما در توهم و پارانویا گویی گوی ِ سبقت را از برخی از ایشان ربوده است. زشت تر از این، صدای قهقهه هایی است که در تشویق چنین اندیشه زشتی در میان کامنتها می پیچد، و ادبیات لمپنی و کیهانی که بر وقاحت آن می افزاید. حسین نامی که گویی در وب سایتی با نام دهان پرکن "وبلاگ فارغ التحصیلان موسسه عالی پژوهش در برنامه ریزی و توسعه"قلم فرسایی می کند تمام دانش خود را جمع کرده می نویسد: "مستفیض شدیم. این جمله اش خداست "راستها برای خراب کردن چپ این نقش رو [نقش چپ رو] به ایشان [احمدی نژاد] احاله دادند." در ضمن یکی به آماتیا سن (مقصود آمارتیا سن است) بگه برو سرت رو بذار بمیر" که با صدای تک تیر رزمنده همراهی می شود. دیگری می نویسد " من اين مالجو رو اولين و آخرين بار توي مناظره درخشان و غني‌نژاد ديدم. اوجا هم شاس ميزد و معلوم نبود نظراتش چيه"، و باز هم صدای تک تیر!

نگارنده در جایی در پاسخ به کامنت فردی که در عین همسویی فکری به نوشته ایشان انتقاد می کند که چرا به جای نقد دست به تخریب می زند و در گفتگو را می بندد می نویسد که " آقا تحصیلات برای اینه که بری دو تا حرف حساب بزنی. نه اینکه مروج فرهنگ غارتگری باشی و ادعا کنی آزادیخواهی. ایشان آزاده حرفهاش را بزنه. ولی اشکال اینه که بی بی سی که شده خانه کمونیست های ورشکسته قدیمی نباید ادعا کنه که رسانه آزاد و حرفه ای یه". جالب این جاست که در نوشته خود این رزمنده‌ یِ به ظاهر تحصیل کرده نشانه ای از آنچه خود وی ترویج می کند یافت نمی شود. از ابتدا تا انتهای نوشته ایشان چیزی جز ادبیاتی سخیف و برچسب زدن و هتاکی با استدلالهایی کاریکاتورگونه پیدا نمی شود، و یا شاید این رزمنده مخلص آنچنان درگیر رزم با دشمن در میادین خیالی بوده که معنای واژه ها را هم جابه جا می گیرد. مفهوم "رسانه آزاد" از دیدگاه ایشان رسانه ای است که تنها نظراتی که همسو و هم جهت با تفکرات جزم اندیشانه و محدود ایشان است در آن پخش شود، البته بی شک این تعریف طرفداران زیادی دارد، تمامی دیکتاتورمآبانی که چهارچوب بسته فکری شان اندیشه های متفاوت و مخالف را تاب نمی آورد و لذا آزادی را در حذف آنها معنا می کند.

بار دیگر تاکید می کنم که درستی یا نادرستی، سزایی یا ناسزایی استدلالی که با آن مخالفیم توجیهی برای سرکوب کردن و خاموش کردن آن نیست. حتی اگر باور داشته باشیم که استدلال یا نگرشی نادرست یا ناسزاست، نمی توان آزادی را به معنای از میان رفتن و خفه کردن آن معنی کرد. به تعبیر چامسکی، آزادی بیان و آزادی رسانه ای بالاخص برای دیدگاههای تعریف می شود که با آنها مخالفیم و یا حتی از آنها بیزاریم.

در جایی دیگر از کامنتها این "رزمنده تحصیل کرده" تعریفی عجیب در مورد "آنچه آزادی نیست!" ارائه می دهد: " نشانه آزادی این نیست که برن آدمی را برای مناظره بیارن که حرفهاش نشون میده که حداقل فهمی از اقتصاد نداره". با استدلالی مشابه حسین شریعتمداری هم می تواند ادعا کند که آزادی این نیست که عده ای طرافدار براندازی و عامل دست آمریکا را بیاورند توی برنامه های تلویزیونی که حرفهاشون نشون میده حداقل فهمی از جمهوری اسلامی و آرمانهای امام راحل ندارند. همانطور که اندیشه متوهم و متورم این رزمنده "گرایشات کمونیستی در برنامه های بی بی سی" رصد می کند، ذهن متوهم دیگران نیز "گرایشات تروریستی در دین اسلام" یا "گرایشات انحرافی در علوم اجتماعی برآمده از غرب" و ... کشف می کنند.

این نوشته و نوشته ها و اندیشه های نظیر آن نمونه هایی پیش ِ پا افتاده اما در خور تامل از رویکرد هایی مشابه اند. رویکردهای مشابهی که در آن رسانه های مخالف یا صداهای متفاوت شیپورچی دشمن اند و هم کاسه امپریالیسم، رویکردهای مشابهی که در آن باور و عقیده و مذهب افراد زنگ خطر توحش و ترورسیم می شود و مورد حمله قرار می گیرد. نمونه ها کم نیستند، و گمان می کنید ذهن مسموم و اندیشه زشت چه کسانی است که چنین رویکردهایی را به جلو می رانند یا از پس آنها در روانند؟ این رزمنده یِ پشت خاکریز، خوشبختانه، قدرتی برای اعمال و دیکته کردن این دیدگاه خود ندارد، اما پیش بینی ترکیب چنین دیدگاهی با چاشنی قدرت چندان کار دشواری نخواهد بود. یک سانسورچی ِ دیگر که اینبار به جای قیچی کردن صور قبیحه و تهاجم فرهنگی غرب، دست بکار رصد کردن و خنثی سازی اندیشه های "کمونیستی" و "سوسیالیستی" است، و بی شک می دانید که انجام چنین داستانی چیست.

به سیاق همیشه، همانطور که در اولین پست خود در این وبلاگ بطور کلی تری مطرح کردم، این نوشته قصد نقد وبلاگ این رزمنده یا شخص او را ندارد، که نوشته و اندیشه پشت آن آنقدر بی مایه است که جایی برای نقد جدی ِموردی باقی نمی ماند. همانطور که در ابتدا هم اشاره شد، هدف استفاده از نوشته این رزمنده به عنوان نمونه ای بسیار بیانگر برای اشاره به پدیده ای بسیار کلی تر و جدی تر است که بسیار قابل تامل و شایسته نقد و موشکافی است.

به گمان من برنامه پرگار یکی از جدی ترین برنامه های فارسی زبانی است که در حال حاضر در خارج از کشور تولید می شود، و از تنوع زیادی چه در مورد موضوعات انتخابی و چه مهمانان دعوت شده به بحث ها برخوردار است. مراجعه به لیست موضوعات و مهمانانی که در این برنامه شرکت کرده اند (داریوش آشوری، عباس میلانی، آرش نراقی، رامین جهانبگلو، اکبر گنجی و ...) خود به سادگی بیانگر عمق توهم و پارانویای این رزمنده پشت خاکریز، و یا کم سوادی و کم اطلاعی ایشان است که همچنان گویی پشت خاکریزِ جنگ سرد خوابی آشفته می بیند. نکته جالب اینکه اگر این نگارنده اقتصادزده به خودش زحمت بدهد و نسخه های سرویس های داخلی بی بی سی را هم تماشا کند می بیند که ادعای ایشان در باب اینکه "بی بی سی این نسخه هارو فقط برای سرویس های خارجیش تجویز می کنه. جایی که هر نوع آشوب و بی نظمی به نفع منافع برتانیا بشه. و گرنه عمرا یک کارشناس انگلیسی بیارند که برای کارگران انگلیس از این نسخه ها تجویز کنه" ادعایی بی پایه و اساس است. برنامه "هارد تاک" (که پرگار در قالب ظاهری به گمان من کمی از آن تقلید می کند) یا نسخه های مستند بی شمار سرویس های داخلی بی بی سی خود گواه آشکاری بر این مدعاست. نکته جالب دیگر اینکه چگونه اهداف سیستمی که خود پرچمدار سرمایه داری و لیبرالیسم است با جمع کردن عده ای "کمونیست ورشکسته قدیمی" در یکی از سروسیهای خارجی خود همخوانی دارد؟ و چگونه در برهه زمانی که تمام سعی و تلاش قدرتهای طرازاول دنیا از جمله بریتانیا در ایجاد ثبات در خاورمیانه است ناگهان دایی جان ناپلئون از خواب بر می خیزد و نسخه می پیچد که "آشوب و بی نظمی در ایران به نفع بریتانیاست؟"

تاکید مکرر بر این نکته ضروری است که شاید من و این رزمنده یِ پشت خاکریز در ناسزایی یا نادرستی اندیشه ای از دیدگاه سابژکتیو خودمان اتفاق نظر داشته باشیم، اما چگونگی برخورد با این نگرش متفاوت و نحوه به چالش کشیدن آن است که نقطه افتراق ما خواهد بود. تندی و گزندگی در نقد می تواند در برخی جایگاهها تاثیر بسزای خود را داشته باشد، و هدف این نوشته همانطور که از لحن خود آن هم آشکار است مذمت گزندگی در نوشتار و نقد نیست. اما تفاوت بارزی میان نقد یک اندیشه یا دیدگاه، حتی با رویکردی گزنده،با تخریب و لجن مال کردن آن وجود دارد. اگر کسی نوشته ها و سرمقاله های کیهان را نقد دیدگاههای منتقد دولت می داند، آنگاه نگاشته این رزمنده یِ پشت خاکریز را هم می توان برچسب نقد زد!

هنر برخی از این دیکتاتورهای کوتوله این است که لااقل می توانند زشتی اندیشه هایشان را در پس نوشته هایی بزک کرده پنهان کنند، نگارنده پشت ِ خاکریز اما زشتی اندیشه اش را همراه با وقاحت قلمش یکباره بر ذهن خواننده عرضه می کند و گویی از این کار ابایی که ندارد هیچ، بر آن اصرار هم می ورزد که چندان جای تعجب ندارد. که وقاحت، چه در کلام و چه در اندیشه، همانطور که امروز تجربه دست اولش را در کشور خود نیز داریم، گویی ردایی برازنده بر قامت اندیشه سوزان و جزم اندیشان است، آنان که در خیال خود به گوهر یگانه حقیقت دست یافته اند و هیچگونه دیدگاه و نگاه دیگری را برنمی تابند. مباد که اندیشه هایی این چنین بر جامعه ای یا نهادی مستقر شوند و افسار قدرت به دست گیرند که نتیجه آن همانطور که بارها و بارها شاهدش بوده ایم نقش سیاه ِ دیگری است بر این دفتر.


۱۳۹۰ خرداد ۱۹, پنجشنبه

فراموشی ِتاریخ و درخت ِمترسکیده‌ی علم


Leave me be, with my theories


«عواقب ِکوتاه‌مدت ِچنین برادرکشی ِرشته‌ای‌ {طرد و قتل ِتاریخ از علم} به همان اندازه که آشکار است، نگران‌کننده هم هست. کسانی که امروزه به‌تازه‌گی در اقتصاد به اخذ ِدرجه‌ی دکترا نائل می‌شوند، چنان‌چه در دوره‌ی کارشناسی واحد ِتاریخ ِاندیشه‌ی اقتصادی نگرفته باشند یا به اندازه‌ی کافی به این مبحث علاقه‌مند نباشند که مستقلاً مطالعات ِخود را پی بگیرند، میزان ِشناخت ِآن‌ها به تاریخ ِاین رشته دائماً رو به کاهش خواهد بود. آن‌ها نام‌های عمده – اسمیث، مارکس، و کینز – را می‌شناسند، اما شناخت‌شان به ایده‌های اشخاص از حد ِعبارات ِمختصری که به‌راحتی در خاطر می‌ماند، فراتر نمی‌رود. آشنایی ِآن‌ها با کسانی که از شهرت ِکم‌تری برخوردارند، مانند ِریکاردو، به‌مراتب محدودتر است. آن‌ها مسلماً نام‌هایی مانند منگر یا ویزر، لرنر یا لانگه را نمی‌شناسند، و البته هیچ‌ یک را حتا مشهورترین‌ها را نخوانده‌اند. تنها تاریخی که آن‌ها می‌دانند ممکن است همان باشد که تاریخ ِنظریه‌پرداز نام گرفته است؛ که در آن از اسامی بزرگ برای ایجاد مسأله استفاده می‌شود. ("هایک درباره‌ی اطلاعات نگران بود...")، باقی ِاوقات صرف ِساخت ِمدلی می‌شود که مسأله را بررسی می‌کند.» - بروس کالدول، چالش ِهایک، ترجمه‌ی آزاد(ارمکی)، صص 504-505

1.
هیچ چیز نمی‌تواند مانند ِفراموشیدن ِتاریخ ِیک رشته‌ی تعلیمی (دیسیپلین)، ریشه‌های آن رشته را بخشکاند. خاکی که این ریشه‌ها در آن جای‌گیر شده اند از تعامل و تعارض ِدیالکتیکی ِایده‌هایی تغذیه می‌کند که در طول ِزمان بدنه و شاخه‌ها و برگ‌های آن را شکل می‌دهند. سبزی ِدرخت ِهر علمی، بیش از آن که به کارکردهای این‌جا و این‌زمانی ِآن مربوط باشد، به جریان و تاریخ ِانسانی ِشگرفی وابسته است که در بستر ِآن‌ ایده‌ها در بازی ِبی‌وقفه‌‌‌ای که یکدیگر را در آن به چالش می‌گیرند، پرورده شده و یا از میان رفته اند. سبزی ِاین درخت رنگ‌مایه‌ای از یک روند ِتحولی است؛ و مطالعه‌ی این روند یعنی شراکت در پاس‌داری از این سبزی و تازه‌گی. بی‌شک این تعبیر ِاستعاری از یک رشته‌ی علمی برای دورانی که در آن علم با تبدیل‌شدن به ایدئولوژی ِتکنولوژی بیش‌تر به کارخانه‌ای شیشه‌ای می‌ماند تا موجودی جاندار، ملیح‌تر از آنی به نظر می‌رسد که بتوان آن را جدی گرفت.

2.
اغلب فراموش می‌شود که به فراموشی سپردن ِتاریخ ِایده‌ها، که در فضای ِاجتماع ِعلمی در قالب ِناضروری انگاردن ِتخصیص ِواحدهای درسی ِمرتبط با تاریخ ِاندیشه و روش‌شناسی به اجرا گذاشته می‌شود، بیش از آن که به روند ِ"طبیعی" ِ غفلت ِفزاینده در بازاندیشی ِبنیان‌های نظری ِعلم مربوط باشد، به ساخت‌بندی‌هایی برمی‌گردد که مستقیماً ریشه در ایدئولوژی ِپوزیتیوستی ِعلم ِمدرن دارند. لاغر شدن ِآگاهی ِتاریخ‌ بر اثر ِکوتاهی در مطالعه‌ی تاریخ‌ در اپیستمه‌ی غالب در علوم ِاجتماعی (علم‌گرایی ِپوزیتیویسم)، هم‌اندازه با قطب ِمخالف ِخود، یعنی نسخه‌ی افراطی ِتاریخ‌گرایی که کل ِدانستن را محاط ِشکل ِتعین‌یافته‌ای از تاریخ می‌کند (مکتب ِتاریخی ِآلمان، مارکسیسم-لنینیسم)، هر دو تا آن جا که از پیوند ِدوسویه‌ی دانش و تاریخ و ویژه‌گی ِتحولی (و نه تکاملی!) ِمحیط ِگفتمانی و محدودیت ِهرمنوتیکی ِخردورزی غافل اند، بخشی از ایدئولوژی ِعقل‌باوری ِسرکوب‌گر اند. طرد ِملاحظات ِفرهنگی و شیدایی نسبت به تحلیل‌های کمی در رهیافت‌های اثباتی از یک سو، و حذف ِعاملیت (در نظریه‌ی سیاسی) و نظریه (در عرصه‌ی پژوهش ِعلمی) در رهیافت‌های تعین‌گرایانه‌ی تاریخ‌گرا از سوی دیگر، دو روی سکه‌ی ضرب‌شده در کارخانه‌ی عقل ِپوزیتیویست اند. هر دو با نادیده‌گرفتن ِتحلیل ِتحولی در فهم و تبیین ِعلمی، خوش‌بینی ِبدبینانه‌ی ایدئولوژی ِپیشرفت (خوارداشت ِمغرورانه‌ی گذشته/سنت و پرستش ِمأیوسانه‌ی آینده) را نماینده‌گی می‌کنند. نحوه‌ی تجلی ِاین خوش‌بینی ِبدبینانه در جهان‌بینی را باید با توجه به زمان‌مندی ِویژه‌ی این حالت ِاگزیتانسیال فهم کرد: کوتاه‌مدت‌بودن ِخوش‌بینی به آینده‌، به عقل، به بشر، که زیر سایه‌ی فراگستر ِبدبینی ِبلندمدت به کلیت ِهستی که بار ِخود را از همان خوش‌بینی ( ِهماره شکست‌خورده) می‌گیرد، نال و نمور گشته. شادی ِخوش‌بینی‌فزا در مهمانی ِاتمام ِ(بخوانید فراغت از) پروژه/مقاله/تحصیلات، و یأس ِبدبینی‌فزا در صبح ِکار و شب ِتنهایی.

3.
آگاهی از تاریخ ِاندیشه یعنی آگاهی از سنخ‌ها، بازی‌ها، ساختارها، نبردها، تبه‌کاری‌ها، زیبایی‌ها و مهم‌تر از همه حدود ِآن. عقل، به مثابه‌ی قوه‌ای که، از سر ِشدت ِهستی‌شناختی، به‌یک‌اندازه حامل ِانسانیت و ناانسانیت است، تنها با خودآگاهی ِانتقادی از هستی ِخود قادر به لگام‌زدن به گرایش ِطبیعی ِخود به تثبیت ِقدرت است. به بیان ِدیگر، عقل در مقام ِحدی نامحدود، از هم‌بسته‌گی ِهستی‌شناختی ِخود با سلطه و سرکوب تنها به یاری ِدرهم‌شکستن ِخود، کشتن ِمیل به ایستایی ِخود، و یادآوری ِبی‌وقفه‌ از محدودیت ِخود، رها می‌شود. تنها با ارتقای سطح ِدانش ِتاریخی و فهم ِسرشت ِدیالکتیکی ِشکل‌گیری ِایده‌ها و مفاهیم در بستر ِزمان می‌توان نسبت به آشناشدن با این محدودیت خوش‌بین بود(کافی‌ست قلم، ریطوریقا و نظریه‌های ِکسانی که متخصص ِتاریخ ِاندیشه هستند را با آن ِآن‌هایی که باسوادبودن را با تکنیسین بودن جابه‌جا می‌گیرند، قیاس کنیم تا دریابیم خضوع ِضروری ِشکل ِاندیشه‌ی اولی تا چه اندازه خاسته از آگاهی از تاریخ (و مهم‌ترین درس ِآن: محدودیت ِعقل و پاره‌گی ِنظریه) است). وضع ِکنونی ِعلوم ِاجتماعی، و علمی(؟)‌ترین ِآن یعنی اقتصاد، وضع ِیک مترسک است. تاریخ که فراموش شود، ریشه‌ها خشک می‌شوند، و پیکره‌ی نظری شمایل ِمترسکی را به خود می‌گیرد که کل ِارزش و معنای ِآن در هیبت ِپوشالی ِساکنی نهفته، که نمی‌بیند، نمی‌شنوند، نمی‌اندیشد و در عین حال در توهم ِپاس‌داری از یک بوم، به تکرار ِهستی ِخشک و خموده‌ی خود زنده است.