۱۳۹۰ خرداد ۲۷, جمعه

دیکتاتورهای کوتوله و پیش پاافتادگیِ پلیدی

جوکِ زشتِ یک رزمنده!

پیش نویس: همه ما تصویری دهشتناک و زشت از حکومتها و اندیشه های تمامیت خواه و دیکتاتورهایی که در راس آنها هستند در ذهن داریم، بخصوص ما ایرانیهایی که سالها تجربه تلخ حضور اینگونه اندیشه را در جزئی ترین بخش های زندگی مان تجربه کرده ایم و چهره زشتِ آشنایش را باید قاعدتا خوب بشناسیم. اما نکته ظریفی که شاید در بیشتر مواقع فراموش می شود بستری است که گاه به بالیدن چنین اندیشه هایی کمک می کند، یا شاید در بهترین حالت نسبت به آن بی تفاوت است و تنها زمانی قادر به کشف آن می شود که نتایج منفی و گاه فاجعه بار آن زندگی هزاران انسان را تحت تاثیر خود قرار می دهد. دیکتاتورها و اندیشه های تمامیت خواهی که در طول تاریخ تا به امروز در گوشه و کنار سربرآورده اند حاصل فرآیندی ناشناخته و غریب نبوده اند، کمی اگر بیشتر سنجه ها را به کار بگیریم و دقیق تر بنگریم چهره زشتِ حضور چنین اندیشه های زشتی را براحتی می توانیم در دیکتاتورهای کوتوله ای که در اطرافمان هستند پیدا کنیم، دیکتاتورهای کوتوله ای که شاید دوستمان باشند، یا آشنایی نه چندان دور، یا غریبه ای در یک مهمانی شام، روان بر مسیری که اگر خواسته یا ناخواسته بر اورنگ قدرت منتهی شود، چهره زشت دیکتاتورهایی دیگر را به نمایش خواهد گذاشت. دیکتاتورهایی که لزوما سر نمی برند و اعدام نمی کنند، بلکه اندیشه را محدود می کنند و دگراندیشان را مطرود. شاید بتوان ادعا کرد که نظامهای سیاسی تنها کاشف دیکتاتورها هستند، در حالیکه نطفه این گونه شخصیت ها و اندیشه های خطرناک آنها در جای دیگر بسته می شود و رشد می یابد. نقد جدی و مذمت اندیشه های جزم اندیشانه و تمامیت خواه که خواسته یا ناخواسته تئوریزه کننده خشونت سیستمی، طرد دگراندیشان و مخالفان و فیلترسازی است نشانه سلامت و جدیت افراد و جوامعی است که داعیه بسط آزاد اندیشی، آزادی خواهی و برچیدن بساط خودکامگی را دارند.

چندی پیش گذرم بطور کاملا اتفاقی از جستجوی واژه ای در گوگل به وبلاگ یکی از این دیکتاتورهای کوتوله افتاد، و هنوز تلخی جوکی که مذاق این رزمنده پشت ِ خاکریز را آشفته بود نچشیده بودم که وقاحت جوکهای این رزمنده که گویی شیوه رزمی بسیار ناجوانمردانه در کارزار اندیشه دارد طعم دهانم را گس کرد. قصدم دفاع از جمله هایی که نوشته این رزمنده پشت ِ خاکریز به آنها می تازد نیست که به گمان من هم جای دفاع ندارد، قصدم این است که به خودمان یادآوری کنم که چنین اندیشه ای، چه سرمقاله کیهان باشد، چه سخنرانی فیدل کاسترو یا لنین، چه خطابه احمدی نژاد یا مصباح، چه تراوشات ذهنِ بسته یک بسیجی که معترضان را در خیابان کتک می زند، چه ستیزه گری یک خداناباور با مذهب، و چه نوشته های یک رزمنده اقتصادزده یِ به ظاهر لیبرال، همیشه زشتی و وقاحت یک اندیشه خشن و تمامیت خواه را دارد، اندیشه ای که نه در خدمت آزادی خواهی که در کار دیوار سازی و لشگرکشی است. و بی شک برای تمام کسانی که به هر شیوه و مرامی در بسط آزاد اندیشی و آزادی خواهی می کوشند، و آنرا تنها نوشته سر در یک وبلاگ یا لوگوی روی یک تی شرت نمی دانند، چنین ادبیات و اندیشه ای نمونه ای زننده و در عین حال قابل تامل و خطرناک در راه رسیدن به گوهر اصیل آزادی است. نمونه ای که در هر جایگاهی و در دفاع یا حمله به هرگونه اندیشه و دیدگاهی مذموم و ناشایسته است.

چیزی که به ظاهر کام نگارنده‌‌یِ پشت خاکریز را تلخ کرده در نگاه اول گویی این شبهه بوده که چگونه کسی که اقتصاد خوانده توانسته اینگونه در یک برنامه تلویزیونی نظر بدهد و استدلال کند، که می تواند اعتراضی بجا قلمداد شود آنگاه که به نقد دیدگاههای فرد و نه برچسب زدن و لقب دادن و به سخره گرفتن و لودگی بپردازد. اما متعاقب این دل برهم خوردنها و در پایان نوشتار و همچنین لابه لای کامنتها (که خوشبختانه یا متاسفانه زشتی اندیشه پشت این نوشته را آشکارتر می سازند) بالاخره نگارنده پشت خاکریز بالا می آورد و مشخص می شود که دلش گویی از جای دیگری خون است. که گویی به رنگ قرمز و رسانه بی بی سی فارسی که حرفهای دل ایشان را نمی زند حساسیت دارد و گرچه در ظاهر علاقه ای به برادران چپ ندارد اما در توهم و پارانویا گویی گوی ِ سبقت را از برخی از ایشان ربوده است. زشت تر از این، صدای قهقهه هایی است که در تشویق چنین اندیشه زشتی در میان کامنتها می پیچد، و ادبیات لمپنی و کیهانی که بر وقاحت آن می افزاید. حسین نامی که گویی در وب سایتی با نام دهان پرکن "وبلاگ فارغ التحصیلان موسسه عالی پژوهش در برنامه ریزی و توسعه"قلم فرسایی می کند تمام دانش خود را جمع کرده می نویسد: "مستفیض شدیم. این جمله اش خداست "راستها برای خراب کردن چپ این نقش رو [نقش چپ رو] به ایشان [احمدی نژاد] احاله دادند." در ضمن یکی به آماتیا سن (مقصود آمارتیا سن است) بگه برو سرت رو بذار بمیر" که با صدای تک تیر رزمنده همراهی می شود. دیگری می نویسد " من اين مالجو رو اولين و آخرين بار توي مناظره درخشان و غني‌نژاد ديدم. اوجا هم شاس ميزد و معلوم نبود نظراتش چيه"، و باز هم صدای تک تیر!

نگارنده در جایی در پاسخ به کامنت فردی که در عین همسویی فکری به نوشته ایشان انتقاد می کند که چرا به جای نقد دست به تخریب می زند و در گفتگو را می بندد می نویسد که " آقا تحصیلات برای اینه که بری دو تا حرف حساب بزنی. نه اینکه مروج فرهنگ غارتگری باشی و ادعا کنی آزادیخواهی. ایشان آزاده حرفهاش را بزنه. ولی اشکال اینه که بی بی سی که شده خانه کمونیست های ورشکسته قدیمی نباید ادعا کنه که رسانه آزاد و حرفه ای یه". جالب این جاست که در نوشته خود این رزمنده‌ یِ به ظاهر تحصیل کرده نشانه ای از آنچه خود وی ترویج می کند یافت نمی شود. از ابتدا تا انتهای نوشته ایشان چیزی جز ادبیاتی سخیف و برچسب زدن و هتاکی با استدلالهایی کاریکاتورگونه پیدا نمی شود، و یا شاید این رزمنده مخلص آنچنان درگیر رزم با دشمن در میادین خیالی بوده که معنای واژه ها را هم جابه جا می گیرد. مفهوم "رسانه آزاد" از دیدگاه ایشان رسانه ای است که تنها نظراتی که همسو و هم جهت با تفکرات جزم اندیشانه و محدود ایشان است در آن پخش شود، البته بی شک این تعریف طرفداران زیادی دارد، تمامی دیکتاتورمآبانی که چهارچوب بسته فکری شان اندیشه های متفاوت و مخالف را تاب نمی آورد و لذا آزادی را در حذف آنها معنا می کند.

بار دیگر تاکید می کنم که درستی یا نادرستی، سزایی یا ناسزایی استدلالی که با آن مخالفیم توجیهی برای سرکوب کردن و خاموش کردن آن نیست. حتی اگر باور داشته باشیم که استدلال یا نگرشی نادرست یا ناسزاست، نمی توان آزادی را به معنای از میان رفتن و خفه کردن آن معنی کرد. به تعبیر چامسکی، آزادی بیان و آزادی رسانه ای بالاخص برای دیدگاههای تعریف می شود که با آنها مخالفیم و یا حتی از آنها بیزاریم.

در جایی دیگر از کامنتها این "رزمنده تحصیل کرده" تعریفی عجیب در مورد "آنچه آزادی نیست!" ارائه می دهد: " نشانه آزادی این نیست که برن آدمی را برای مناظره بیارن که حرفهاش نشون میده که حداقل فهمی از اقتصاد نداره". با استدلالی مشابه حسین شریعتمداری هم می تواند ادعا کند که آزادی این نیست که عده ای طرافدار براندازی و عامل دست آمریکا را بیاورند توی برنامه های تلویزیونی که حرفهاشون نشون میده حداقل فهمی از جمهوری اسلامی و آرمانهای امام راحل ندارند. همانطور که اندیشه متوهم و متورم این رزمنده "گرایشات کمونیستی در برنامه های بی بی سی" رصد می کند، ذهن متوهم دیگران نیز "گرایشات تروریستی در دین اسلام" یا "گرایشات انحرافی در علوم اجتماعی برآمده از غرب" و ... کشف می کنند.

این نوشته و نوشته ها و اندیشه های نظیر آن نمونه هایی پیش ِ پا افتاده اما در خور تامل از رویکرد هایی مشابه اند. رویکردهای مشابهی که در آن رسانه های مخالف یا صداهای متفاوت شیپورچی دشمن اند و هم کاسه امپریالیسم، رویکردهای مشابهی که در آن باور و عقیده و مذهب افراد زنگ خطر توحش و ترورسیم می شود و مورد حمله قرار می گیرد. نمونه ها کم نیستند، و گمان می کنید ذهن مسموم و اندیشه زشت چه کسانی است که چنین رویکردهایی را به جلو می رانند یا از پس آنها در روانند؟ این رزمنده یِ پشت خاکریز، خوشبختانه، قدرتی برای اعمال و دیکته کردن این دیدگاه خود ندارد، اما پیش بینی ترکیب چنین دیدگاهی با چاشنی قدرت چندان کار دشواری نخواهد بود. یک سانسورچی ِ دیگر که اینبار به جای قیچی کردن صور قبیحه و تهاجم فرهنگی غرب، دست بکار رصد کردن و خنثی سازی اندیشه های "کمونیستی" و "سوسیالیستی" است، و بی شک می دانید که انجام چنین داستانی چیست.

به سیاق همیشه، همانطور که در اولین پست خود در این وبلاگ بطور کلی تری مطرح کردم، این نوشته قصد نقد وبلاگ این رزمنده یا شخص او را ندارد، که نوشته و اندیشه پشت آن آنقدر بی مایه است که جایی برای نقد جدی ِموردی باقی نمی ماند. همانطور که در ابتدا هم اشاره شد، هدف استفاده از نوشته این رزمنده به عنوان نمونه ای بسیار بیانگر برای اشاره به پدیده ای بسیار کلی تر و جدی تر است که بسیار قابل تامل و شایسته نقد و موشکافی است.

به گمان من برنامه پرگار یکی از جدی ترین برنامه های فارسی زبانی است که در حال حاضر در خارج از کشور تولید می شود، و از تنوع زیادی چه در مورد موضوعات انتخابی و چه مهمانان دعوت شده به بحث ها برخوردار است. مراجعه به لیست موضوعات و مهمانانی که در این برنامه شرکت کرده اند (داریوش آشوری، عباس میلانی، آرش نراقی، رامین جهانبگلو، اکبر گنجی و ...) خود به سادگی بیانگر عمق توهم و پارانویای این رزمنده پشت خاکریز، و یا کم سوادی و کم اطلاعی ایشان است که همچنان گویی پشت خاکریزِ جنگ سرد خوابی آشفته می بیند. نکته جالب اینکه اگر این نگارنده اقتصادزده به خودش زحمت بدهد و نسخه های سرویس های داخلی بی بی سی را هم تماشا کند می بیند که ادعای ایشان در باب اینکه "بی بی سی این نسخه هارو فقط برای سرویس های خارجیش تجویز می کنه. جایی که هر نوع آشوب و بی نظمی به نفع منافع برتانیا بشه. و گرنه عمرا یک کارشناس انگلیسی بیارند که برای کارگران انگلیس از این نسخه ها تجویز کنه" ادعایی بی پایه و اساس است. برنامه "هارد تاک" (که پرگار در قالب ظاهری به گمان من کمی از آن تقلید می کند) یا نسخه های مستند بی شمار سرویس های داخلی بی بی سی خود گواه آشکاری بر این مدعاست. نکته جالب دیگر اینکه چگونه اهداف سیستمی که خود پرچمدار سرمایه داری و لیبرالیسم است با جمع کردن عده ای "کمونیست ورشکسته قدیمی" در یکی از سروسیهای خارجی خود همخوانی دارد؟ و چگونه در برهه زمانی که تمام سعی و تلاش قدرتهای طرازاول دنیا از جمله بریتانیا در ایجاد ثبات در خاورمیانه است ناگهان دایی جان ناپلئون از خواب بر می خیزد و نسخه می پیچد که "آشوب و بی نظمی در ایران به نفع بریتانیاست؟"

تاکید مکرر بر این نکته ضروری است که شاید من و این رزمنده یِ پشت خاکریز در ناسزایی یا نادرستی اندیشه ای از دیدگاه سابژکتیو خودمان اتفاق نظر داشته باشیم، اما چگونگی برخورد با این نگرش متفاوت و نحوه به چالش کشیدن آن است که نقطه افتراق ما خواهد بود. تندی و گزندگی در نقد می تواند در برخی جایگاهها تاثیر بسزای خود را داشته باشد، و هدف این نوشته همانطور که از لحن خود آن هم آشکار است مذمت گزندگی در نوشتار و نقد نیست. اما تفاوت بارزی میان نقد یک اندیشه یا دیدگاه، حتی با رویکردی گزنده،با تخریب و لجن مال کردن آن وجود دارد. اگر کسی نوشته ها و سرمقاله های کیهان را نقد دیدگاههای منتقد دولت می داند، آنگاه نگاشته این رزمنده یِ پشت خاکریز را هم می توان برچسب نقد زد!

هنر برخی از این دیکتاتورهای کوتوله این است که لااقل می توانند زشتی اندیشه هایشان را در پس نوشته هایی بزک کرده پنهان کنند، نگارنده پشت ِ خاکریز اما زشتی اندیشه اش را همراه با وقاحت قلمش یکباره بر ذهن خواننده عرضه می کند و گویی از این کار ابایی که ندارد هیچ، بر آن اصرار هم می ورزد که چندان جای تعجب ندارد. که وقاحت، چه در کلام و چه در اندیشه، همانطور که امروز تجربه دست اولش را در کشور خود نیز داریم، گویی ردایی برازنده بر قامت اندیشه سوزان و جزم اندیشان است، آنان که در خیال خود به گوهر یگانه حقیقت دست یافته اند و هیچگونه دیدگاه و نگاه دیگری را برنمی تابند. مباد که اندیشه هایی این چنین بر جامعه ای یا نهادی مستقر شوند و افسار قدرت به دست گیرند که نتیجه آن همانطور که بارها و بارها شاهدش بوده ایم نقش سیاه ِ دیگری است بر این دفتر.


۱۳۹۰ خرداد ۱۹, پنجشنبه

فراموشی ِتاریخ و درخت ِمترسکیده‌ی علم


Leave me be, with my theories


«عواقب ِکوتاه‌مدت ِچنین برادرکشی ِرشته‌ای‌ {طرد و قتل ِتاریخ از علم} به همان اندازه که آشکار است، نگران‌کننده هم هست. کسانی که امروزه به‌تازه‌گی در اقتصاد به اخذ ِدرجه‌ی دکترا نائل می‌شوند، چنان‌چه در دوره‌ی کارشناسی واحد ِتاریخ ِاندیشه‌ی اقتصادی نگرفته باشند یا به اندازه‌ی کافی به این مبحث علاقه‌مند نباشند که مستقلاً مطالعات ِخود را پی بگیرند، میزان ِشناخت ِآن‌ها به تاریخ ِاین رشته دائماً رو به کاهش خواهد بود. آن‌ها نام‌های عمده – اسمیث، مارکس، و کینز – را می‌شناسند، اما شناخت‌شان به ایده‌های اشخاص از حد ِعبارات ِمختصری که به‌راحتی در خاطر می‌ماند، فراتر نمی‌رود. آشنایی ِآن‌ها با کسانی که از شهرت ِکم‌تری برخوردارند، مانند ِریکاردو، به‌مراتب محدودتر است. آن‌ها مسلماً نام‌هایی مانند منگر یا ویزر، لرنر یا لانگه را نمی‌شناسند، و البته هیچ‌ یک را حتا مشهورترین‌ها را نخوانده‌اند. تنها تاریخی که آن‌ها می‌دانند ممکن است همان باشد که تاریخ ِنظریه‌پرداز نام گرفته است؛ که در آن از اسامی بزرگ برای ایجاد مسأله استفاده می‌شود. ("هایک درباره‌ی اطلاعات نگران بود...")، باقی ِاوقات صرف ِساخت ِمدلی می‌شود که مسأله را بررسی می‌کند.» - بروس کالدول، چالش ِهایک، ترجمه‌ی آزاد(ارمکی)، صص 504-505

1.
هیچ چیز نمی‌تواند مانند ِفراموشیدن ِتاریخ ِیک رشته‌ی تعلیمی (دیسیپلین)، ریشه‌های آن رشته را بخشکاند. خاکی که این ریشه‌ها در آن جای‌گیر شده اند از تعامل و تعارض ِدیالکتیکی ِایده‌هایی تغذیه می‌کند که در طول ِزمان بدنه و شاخه‌ها و برگ‌های آن را شکل می‌دهند. سبزی ِدرخت ِهر علمی، بیش از آن که به کارکردهای این‌جا و این‌زمانی ِآن مربوط باشد، به جریان و تاریخ ِانسانی ِشگرفی وابسته است که در بستر ِآن‌ ایده‌ها در بازی ِبی‌وقفه‌‌‌ای که یکدیگر را در آن به چالش می‌گیرند، پرورده شده و یا از میان رفته اند. سبزی ِاین درخت رنگ‌مایه‌ای از یک روند ِتحولی است؛ و مطالعه‌ی این روند یعنی شراکت در پاس‌داری از این سبزی و تازه‌گی. بی‌شک این تعبیر ِاستعاری از یک رشته‌ی علمی برای دورانی که در آن علم با تبدیل‌شدن به ایدئولوژی ِتکنولوژی بیش‌تر به کارخانه‌ای شیشه‌ای می‌ماند تا موجودی جاندار، ملیح‌تر از آنی به نظر می‌رسد که بتوان آن را جدی گرفت.

2.
اغلب فراموش می‌شود که به فراموشی سپردن ِتاریخ ِایده‌ها، که در فضای ِاجتماع ِعلمی در قالب ِناضروری انگاردن ِتخصیص ِواحدهای درسی ِمرتبط با تاریخ ِاندیشه و روش‌شناسی به اجرا گذاشته می‌شود، بیش از آن که به روند ِ"طبیعی" ِ غفلت ِفزاینده در بازاندیشی ِبنیان‌های نظری ِعلم مربوط باشد، به ساخت‌بندی‌هایی برمی‌گردد که مستقیماً ریشه در ایدئولوژی ِپوزیتیوستی ِعلم ِمدرن دارند. لاغر شدن ِآگاهی ِتاریخ‌ بر اثر ِکوتاهی در مطالعه‌ی تاریخ‌ در اپیستمه‌ی غالب در علوم ِاجتماعی (علم‌گرایی ِپوزیتیویسم)، هم‌اندازه با قطب ِمخالف ِخود، یعنی نسخه‌ی افراطی ِتاریخ‌گرایی که کل ِدانستن را محاط ِشکل ِتعین‌یافته‌ای از تاریخ می‌کند (مکتب ِتاریخی ِآلمان، مارکسیسم-لنینیسم)، هر دو تا آن جا که از پیوند ِدوسویه‌ی دانش و تاریخ و ویژه‌گی ِتحولی (و نه تکاملی!) ِمحیط ِگفتمانی و محدودیت ِهرمنوتیکی ِخردورزی غافل اند، بخشی از ایدئولوژی ِعقل‌باوری ِسرکوب‌گر اند. طرد ِملاحظات ِفرهنگی و شیدایی نسبت به تحلیل‌های کمی در رهیافت‌های اثباتی از یک سو، و حذف ِعاملیت (در نظریه‌ی سیاسی) و نظریه (در عرصه‌ی پژوهش ِعلمی) در رهیافت‌های تعین‌گرایانه‌ی تاریخ‌گرا از سوی دیگر، دو روی سکه‌ی ضرب‌شده در کارخانه‌ی عقل ِپوزیتیویست اند. هر دو با نادیده‌گرفتن ِتحلیل ِتحولی در فهم و تبیین ِعلمی، خوش‌بینی ِبدبینانه‌ی ایدئولوژی ِپیشرفت (خوارداشت ِمغرورانه‌ی گذشته/سنت و پرستش ِمأیوسانه‌ی آینده) را نماینده‌گی می‌کنند. نحوه‌ی تجلی ِاین خوش‌بینی ِبدبینانه در جهان‌بینی را باید با توجه به زمان‌مندی ِویژه‌ی این حالت ِاگزیتانسیال فهم کرد: کوتاه‌مدت‌بودن ِخوش‌بینی به آینده‌، به عقل، به بشر، که زیر سایه‌ی فراگستر ِبدبینی ِبلندمدت به کلیت ِهستی که بار ِخود را از همان خوش‌بینی ( ِهماره شکست‌خورده) می‌گیرد، نال و نمور گشته. شادی ِخوش‌بینی‌فزا در مهمانی ِاتمام ِ(بخوانید فراغت از) پروژه/مقاله/تحصیلات، و یأس ِبدبینی‌فزا در صبح ِکار و شب ِتنهایی.

3.
آگاهی از تاریخ ِاندیشه یعنی آگاهی از سنخ‌ها، بازی‌ها، ساختارها، نبردها، تبه‌کاری‌ها، زیبایی‌ها و مهم‌تر از همه حدود ِآن. عقل، به مثابه‌ی قوه‌ای که، از سر ِشدت ِهستی‌شناختی، به‌یک‌اندازه حامل ِانسانیت و ناانسانیت است، تنها با خودآگاهی ِانتقادی از هستی ِخود قادر به لگام‌زدن به گرایش ِطبیعی ِخود به تثبیت ِقدرت است. به بیان ِدیگر، عقل در مقام ِحدی نامحدود، از هم‌بسته‌گی ِهستی‌شناختی ِخود با سلطه و سرکوب تنها به یاری ِدرهم‌شکستن ِخود، کشتن ِمیل به ایستایی ِخود، و یادآوری ِبی‌وقفه‌ از محدودیت ِخود، رها می‌شود. تنها با ارتقای سطح ِدانش ِتاریخی و فهم ِسرشت ِدیالکتیکی ِشکل‌گیری ِایده‌ها و مفاهیم در بستر ِزمان می‌توان نسبت به آشناشدن با این محدودیت خوش‌بین بود(کافی‌ست قلم، ریطوریقا و نظریه‌های ِکسانی که متخصص ِتاریخ ِاندیشه هستند را با آن ِآن‌هایی که باسوادبودن را با تکنیسین بودن جابه‌جا می‌گیرند، قیاس کنیم تا دریابیم خضوع ِضروری ِشکل ِاندیشه‌ی اولی تا چه اندازه خاسته از آگاهی از تاریخ (و مهم‌ترین درس ِآن: محدودیت ِعقل و پاره‌گی ِنظریه) است). وضع ِکنونی ِعلوم ِاجتماعی، و علمی(؟)‌ترین ِآن یعنی اقتصاد، وضع ِیک مترسک است. تاریخ که فراموش شود، ریشه‌ها خشک می‌شوند، و پیکره‌ی نظری شمایل ِمترسکی را به خود می‌گیرد که کل ِارزش و معنای ِآن در هیبت ِپوشالی ِساکنی نهفته، که نمی‌بیند، نمی‌شنوند، نمی‌اندیشد و در عین حال در توهم ِپاس‌داری از یک بوم، به تکرار ِهستی ِخشک و خموده‌ی خود زنده است. 

۱۳۹۰ خرداد ۲, دوشنبه

What do we do now the orgy is over?*


 
آزادی ِمنفی و من ِتصویری

رودلف کارناپ در خود-زنده‌گی‌نگاشت ِفکری‌اش می‌نویسد:

 این واقعیت که هر کس می‌داند سرانجام خواهد مرد نباید زنده‌گی او را بی‌هدف یا بی‌معنا سازد. او خود اگر تکلیف‌هایی برای خود بگذارد و با بیش‌ترین توان ِخود برای تحقق ِآن‌ها مبارزه کند، و همه‌ی وظیفه‌های ویژه‌ی همه‌ی افراد را بخش‌هایی از وظیفه‌ی بزرگ ِانسانیت بشمارد، که هدف‌اش از بازه‌ی محدود ِزنده‌گی ِهر فرد بسی فراتر می‌رود، به زنده‌گی ِخویش معنا بخشیده است.

این نگاه از سوی کسی که به عنوان ِیکی از افراطی‌ترین اندیش‌مندان ِسخت‌سرترین شکل ِپوزیتیویسم، یعنی پوزیتیویسم ِمنطقی، شناخته شده، درآمد ِخوبی برای نوشته‌ی کوتاهی‌ست که قصد ِپرسیدن از رابطه‌ی وضعیت ِانسانی ِانسان و آزادی ِمنفی را دارد. در تاریخ ِفلسفه‌ی علم، کارناپ یکی از قلمبیده‌گی‌های سنت ِفلسفه‌ی تحلیلی‌ست، فلسفه‌ای که به لحاظ ِمعرفت‌شناختی امکان ِطرح ِفلسفی ِپرسمان‌هایی از آن دست که در واگویه‌ی بالا آمده را خارج از دایره‌ی فلسفه‌ورزی می‌انگارد و، به نحوی ضمنی، از رهگذر ِطرد ِبسیاری از مسائل ِانضمامی ِواقع‌مند در سرشت ِزنده‌گی ِانسانی، ازاساس فاقد ِتوانایی ِلازم در فهم و نقد ِچندوچون ِشکل‌یابی ِمعنا در وضعیت‌های عینی ِحیات ِبشری است. این گونه از طرد ِمعرفت‌شناختی البته ثمره‌ی گجسته‌ی علم‌زده‌گی ِفلسفه‌ی آنگلوساکسونی‌ست که محدودیت و فروبسته‌گی ِمیدان ِمعرفت‌شناسی در آن قرین است با بی‌مایه‌گی ِزیبایی‌شناختی و بی‌اثری ِاجتماعی – مسأله‌ای که، دست ِکم، چیزی‌ در حدود دو سده به طور جدی گریبان ِبسیاری از رشته‌های علوم ِانسانی را گرفته و شاید تا آخرالزمان ول نکند. طرد، یا به بیان ِبه‌تر اخراج ِارزش‌داوری در زمینه‌های اخلاقی و فرهنگی از عرصه‌ی اندیشه‌ی ِنظری، که عمدتاً به نام ِبی‌طرفی و بی‌غرضی بخش ِضروری ِگفتمان ِعلم ِمدرن به شمار می‌رود، در عمل به آن نوعی از بی‌تفاوتی ِارزشی در سطح ِنظریه‌پردازی می‌انجامد که در آن یک نظریه‌ی "خوب" نظریه‌‌ای‌ست پرداخته‌ی یک ذهن ِبی‌طرف (خالی از جهت‌گیری‌های فرهنگی) که مثال ِآرمانی‌اش را باید در هوش ِمصنوعی و نرم‌افزارهای مدیریت سراغ گرفت. طبیعتاً در حالی که ارزش‌های لیبرالی ِاصیل در رابطه با پلورالیسم ِنظری و رواداری عموماً به نسخه‌های لوث‌شده‌ی تسامح ِتام و بی‌قیدوشرط ِاجتماعی ترجمه می‌شوند، بی‌اثری ِفرهنگی و بی‌تفاوتی ِاخلاقی ِخاسته از چنین نظریه‌هایی پشتوانه‌ی نهادی ِلازم برای بقا و بازتولید خود را به لحاظ حقوقی و عرفی فراهم می‌آورند {نکته‌ی به‌لحاظ ِتاریخی و نظری مهم در این‌جا یادآوری ِاین است که شکل ِاصیل ِایده‌ی وبری "بی‌طرفی ِارزشی" هیچ ارتباطی با بی‌تفاوتی ِفرهنگی و ضرورت ِپرهیز از پیش‌نهادن ِبرنهادهای هنجاری در نظریه‌پرداز‌ی ِاجتماعی ندارد. کسانی که با ایده‌های جدی و پُرمایه‌ی وبر، و خاصه با متن ِتاریخی ِمبارزه‌ی او با تجربه‌‌گرایی ِافراطی ِمکتب ِتاریخ‌گرایی و مضمون ِ"نظریه‌ای بودن ِمشاهدات" آشنا هستند، نیک می‌دانند که این ایده درنهایت و در پی‌گیری منطقی ِآن، مانع ِشکل‌گیری و استقرار ِآن گونه‌هایی از نظریه‌های علمی می‌شود که محتوای ایدئولوژیک ِخود را زیر ِنقاب ِبی‌تفاوتی ِفرهنگی پنهان می‌کنند و کارکرد ِشناختی-اکتشافی ِخود را به کارکرد ِمستخدمانه‌ی دانش ِپوزیتیو در بازتولید ِساختار‌های نظم ِحاکم می‌فروشند – مثال ِروشن ِاین نظریه‌ها نظریه‌ی اقتصادی ِمتعارف است}.

تصدیق و استقرار ِنهادین ِشکل‌های غیرفرهنگی ِدانش در علوم ِاجتماعی تنها یکی از، و البته یکی از مهم‌ترین، پیامدهای (نا)خواسته‌ی تربیت ِسوژه در فرهنگی‌ست که از هر چیز (از انتزاعی‌ترین شکل ِحیات ِذهنی گرفته تا کره‌ی ِزمین) تنها به آن بخشی مجوز ِبقا می‌دهد که از غربالی که عیار ِ"کاربردی‌بودن" را می‌سنجد به سلامت گذشته باشد. معنای ضمنی ِواگویه‌ی بالا‌ از کارناپ، یا به بیان ِدقیق‌تر نیتی که در آن در پی ِطرح معنای زنده‌گی ِانسانی است، را نه می‌توان با ارجاع به داده‌های حسی و مشاهده سنجید و نه بنا بر اصل ِتحقیق‌پذیری و طرد ِ"امر ِبیان‌ناپذیر" و تبعیت از اصول ِکارکردگرایانه‌ی مسلط در اپیستمه اندیشه کرد. اتفاقاً معنای زنده‌گی را، که به درستی در پی‌گیری ِوظیفه‌ای که افق ِهستی‌شناختی ِآن از مرزهای فروبسته‌ی بودباش ِمحدود ِشخصی فرامی‌گذرد تصویر شده – و ضرورتاً، در کمال ِابهام، این وظیفه نیز با آوردن ِلفظ ِاساساً بی‌مدلول ِ"انسانیت" به نحوی فراگشوده مقید شده – تنها می‌توان در دایره‌ای به (نا)مرکزیت ِامر ِبیان‌ناپذیر اندیشه/تمرین کرد.

به احترام ِاین قطعه از آقای کارناپ ( که دست ِکم در این جا با واگذاردن ِبازی به هم‌‌مکتبی‌های ژرف‌اندیش‌تر و فیلسوف‌تر ِخود (مور و ویتگنشتاین و ... )، عیان می‌دارد که گاهی عقل ِسلیم، در افقی کلی‌تر و واقع‌بینانه‌تر، انسانی‌تر از عقل ِتحلیلی ِاتاق ِکار می‌زید و می‌زاید) و به نیت ِمحتوم‌به‌شکست ِپوزشی صوری(!) از تمام ِدشنام‌هایی که در سال‌های دور و نزدیک به او و سایر ِشوریده‌‌گان ِوادی ِمنطق ِصوری روا داشته شده، و البته از سر ِمطایبه و تفریح، ساختار ِریطوریقایی ِاین نوشته را به سیاق ِتحلیلی‌ها ورز داده‌ام.

1. آزادی ِمنفی به‌مثابه‌ی رهایی از موانع ِ(که عمدتاً به نام موانع ِ"بیرونی" از آن‌ها یاد می‌شود و به طور ضمنی بر پیش‌فرض ِکیهان‌شناسی ِدکارتی که تعریفی اتمیستی و مونادواره و درون‌ماندگار ِهسته‌ی اندیشه/خواست دارد، دلالت می‌کند)  بازدارنده در راه ِبه تحقق رساندن ِنیت و پی‌گیری ِقصد تعریف می‌شود. آزادی ِمنفی این سان تماماً بر گرد ِحیث ِسلبی ِدلالت معنادار می‌شود/می‌کند و عاری از شأن ِامر ِایجابی است. امر ِمنفی در گزاره‌هایی که منطقاً اصل ِآزادی ِمنفی را "می‌نامند"، فاقد ِایجاب است؛ چون در این صورت، ناگزیر واجد ِمنفیت ِایجاب‌گری ِبرنهاده‌ای می‌شود که در مقام ِ"امر" و دستور به عمل، منفیت ِمحض و فروبسته‌ی گزاره را آلوده می‌سازد. به بیان ِدیگر، آزادی ِمنفی فاقد ِسویه‌ی دیالکتیکی ِامر ِمنفی است (گزاره‌ی "نه‌بود ِعوامل ِبازدارنده" خود را اندیشه/نفی نمی‌کند)؛ دلالت ِآزادی در-خود تمام می‌شود بی آن که برای-خود واجد ِمعنایی شود، بی آن از محتوای خود به ‌عنوان ِیک نیت آگاه شود؛ بدین ترتیب امر ِمنفی در گزاره‌ی آزادی ِمنفی پی‌گیر ِوضع ِمخاطب ِخود نمی‌شود. امر ِمنفی ِفاقد ِامر ِمنفی همان هسته‌ای‌ست که بی‌کسی ِسوژه‌ای که خطاب‌گیر ِپیش‌نهاده‌ی آزادی ِمنفی گشته، از فروبسته‌گی ِدالی و خود-ارجاع‌گری ِآن، هیولاوار، سر بر می‌کشد.

2. به زبانی کانتی-لکانی، امر ِمطلق ِشارع ِآزادی ِمنفی عاری از خطاب و صداست. آزادی ِمنفی، در نحوه‌ی بسیط ِگزارش ِخود، سوژه را اسیر ِوهم ِغیاب ِدیگری ِبزرگ می‌سازد: دیگر هیچ صدایی نیست که من را به چیزی امر کند، من اکنون قادر است نیت و قصد و خواست ِخویش را در فضایی عاری از صدا و دیگری (در فضای سارتری ِبود ِخودآگاهی) پی‌گیری کند. بنا به اصل ِآزادی ِمنفی، فقدان ِخطاب‌گر عین ِآزادی است، یعنی سوژه می‌تواند در غیاب ِصداهایی که از عرصه‌ی نمادین می‌رسند، آزادی را زیست کند. اما اگر بپذیریم که سوژه روان دارد(!)، آن‌گاه تصدیق ِغیاب ِعرصه‌ی نمادین (غیاب ِدالی که ورای تصویرسرای ِهستی ِآینه‌ای ِسوژه دلالت‌یابی کند) به مثابه‌ی ظهور ِآزادی ِسوژه، ضرورتاً یا بر روان‌پریشی ِاین سوژه دلالت خواهد کرد و یا بر پس‌رفت ِروان به مراحل ِاولیه‌ی شکل‌گیری ِاخته‌گی ِنمادین. سوژه‌ی برنهاده در آزادی ِمنفی، در مرگ ِپدر ِنمادین (صدا، دیگری، نهاد) در محرومیت از وجه ِواقعی ِفالوس ِنمادین، عاشق ِانگاره‌هایی‌ست که تصویر ِوهم‌آلود ِاو، در یک‌پارچه‌گی‌اش، را به مثابه‌ی هسته‌ی هستی می‌انگارد. من در شکل ِحدی ِرهایی از قیدهای بیرونی، رهاگشته از شرط‌های سنت، زبان، قانون و نهاد، حکم ِیک شبح را دارد، شبحی به همان اندازه آزاد که بی‌میل و بی‌نیت – چون میل اساساً بر پایه‌ی پاره‌ها، رد‌ها و خاطره‌های نام ِپدر خود را در مقام ِنیت برمی‌نهد.

3. کل ِعرصه‌ی نمادین ِمعاصر از قضا در شکل‌گیری ِاین جهان ِسراپا تصویری به سوژه‌ی روان‌پریش مدد می‌رساند. رسانه: با مسخ ِمادیت ِ"نیاز" به مجازیت ِمحرومیت؛ سیاست: با مسخ ِسویه‌ی عاشقانه‌ی پراکسیس به پراکسیس ِمعطوف به یوتوپیا؛ علم: با مسخ ِدانستن و آگاهی به تکنولوژی؛ حقوق: با مسخ ِاخلاق به قانون... به بیان ِدیگر، پدر ِنمادین ِمتبلور در عقلانیت-ساختار ِحاکم، که محوناپذیر است، با هرچه‌بیش‌تر تصویری‌‌کردن ِپدیدارشناسی ِسوژه از خود و جهان، به همان اندازه که جهان ِاو را از صدا و خطاب تهی می‌سازد، او را به دست ِصداهایی که تنها در وضعیت ِوهم‌ناک ِسراپا تصویری ِاو قادر به باشیدن اند منکوب می‌سازد. خسته‌گی و یأس ِسوژه از جنس ِاستیصالی‌ست که یک کر در یک مجلس ِمهمانی ِتولد ِخویش تجربه می‌کند. صداها بسیارند ولی من ِمحصور در خلأ/آکنده‌گی ِتصویر/خطاب‌ها هیچ‌یک را نمی‌شوند و در آزادی ِمطلق ِناشی از بی‌مسئولیتی در برابر ِتفسیر ِاین خطاب‌ها و اشاره‌ها، در خود فرو می‌رود و کیفور می‌شود {تنها وقتی که از نیرو پُر ایم (وقتی عاشق ایم، معترض ایم، می‌اندیشیم: در حالاتی که بیش‌ترین استقلال را نسبت به هستی ِتصویر داریم) عمیقاً نسبت به شعبده‌‌های تصاویری که در تیزرهای ِتبلیغاتی فوج می‌زنند مصون ایم!}

4. در آزادی ِمنفی، نه کیفیت ِنیت و قصد مهم است و نه غایت ِسوژه‌ی بهره‌مند از آزادی. درست به همین دلیل آزادی ِمنفی، به لحاظ ِعقیدتی، برداشتی آزادانه/ول‌انگارانه از ایده‌ی آزادی است، و دقیقاً به همین خاطر – چون فاقد ِسویه‌ی امر ِمنفی ِامر ِمنفی است، چون فاقد ِضرورت ِپرسش از آزادی است – خصلتی الاهیاتی دارد و فراخور ِپرستش ِانسان ِتصویرباز ِامروزین. آزادی ِمنفی نیازمند ِدرنظرگرفتن ِخصلت ِاساسی ِهستی ِانسانی، یعنی وجه ِرابطه‌ای ِشکل‌گیری ِنفس است. شکل پروبلماتیک ِآزادی ِمنفی، چنان که از سوی لیبرال‌های اصیلی مانند برلین طرح شده، نیز اساساً تنها با پاس‌داشت ِمؤکد بر ذات ِتقابلی ِآزادی که ناگزیر مسأله‌ی "آزادی برای چه" را در دل ِ"رهایی از" قراریاب می‌کند، تقریر می‌شود. آزادی مثل ِهر مفهوم و هر فضیلت ِدیگری، امری‌ست زبَرطبیعی‌ و متعلق به وضعیت ِاجتماعی و برساخته‌ و برسازنده‌ی فرهنگ که حیات و پویایی ِآن بازبسته‌ است به واساختن ِبی‌پایان ِآن در جای-گاهی گفت‌و‌گویی؛ جای-گاهی که هرگز به شکل ِمحض ِآزادی ِمنفی رخصت نمی‌دهد در مقام ِیک کلیشه به افسون‌سازی و سرکوب میل کند. نه گفتن به برنامه، به طرح، به هدف، به نیت، به دیگری، (در عوض ِاستیضاح ِبی‌امان ِحالات ِمسقر ِاین‌ها و گفت‌و‌گو به‌ منظور ِشکل‌دادن به طرح‌هایی نوین از آن‌ها) همان آری گفتن به خدای حی‌وحاضری‌ست که پُرجلوه‌ترین حضورش را اکنون در رواداشت ابتذال ِزنده‌گی ِآزاد-از-معنای امروز تجربه می‌کنیم.

5. درنهایت، آن شکل از آزادی که "انکار ِموانع ِبیرونی برای من" را در سطحی جمعی، در بافتاری که انکار و طرد سوی‌مند به محقق‌ساختن ِآرمانی است فراشخصی که، درنهایت، با کم‌رنگ کردن ِبار ِضمیر ِاول‌شخص در توجیه ِ"انکار" از وجهه‌ی تصویری ِمن ِآرمانی می‌کاهد، می‌تواند میل را جای‌گیر در مبادله‌ی نمادین با دیگری به امری اجتماعاً سودمند و وجداناً موجه تبدیل کند. هدف ِانکار ِمضمر در آزادی ِمنفی، زمانی به هدفی خواستنی برای همه تبدیل خواهد شد که این انکار محتوای غایت‌شناختی ِخود را در هدفی ورای زنده‌گی ِشخصی خانه دهد. این که این هدف چیست و بازآرایی ِانکار چه گونه باید معطوف به آن صورت گیرد تنها در وضعیت ِگفت‌و‌گویی ِایدئال با دیگری قابل ِبحث (و نه لزوماً دست‌یافتنی) است.


*
بودریار در "ترانمایی ِشر" تصویری تکان‌دهنده از وضعیت ِهول‌ناک ِانسان ِساکن در وضعیت ِتحقق‌یافته‌ی آرمان ِآزادسازی ِبی‌امان ِساخت‌بندی‌های ِاجتماعی به دست می‌دهد. انسان‌ها در آرمان‌شهری که بر پایه‌ی اصل ِآزادی ِمنفی ِمحض محقق گشته، پس از یک اُرجی ِتمام‌‌عیار و هرکسی، فروخسته از کام‌روایی ِمطلق، هاج‌وواج به یکدیگر نگاه می‌کنند و از هم می‌پرسند: حالا چه کار کنیم؟

۱۳۹۰ اردیبهشت ۶, سه‌شنبه

از بیژن و یاوه‌های اقتصادی


یادداشتی درباره‌ی کامنت‌های "بیژن و ما"

باز هم یک پُست ِخوب ِدیگر و سلسله‌ای از کامنت‌ها و نظرها که با منطق ِخام‌پندار ِحاکم بر سرهای خالی‌الذهن مسأله‌ی "خیر ِاقتصادی" را بر سر ِانسانیت ِملحوظ بر نیت ِنگارنده می‌کوبند. بلاهت و، صادقانه‌تر بگویم، وقاحت ِاین ذهنیت‌ها (نمی‌گویم افراد، چون می‌دانم عوامل ِساختاری و فراشخصی ِبسیاری در شکل‌دادن به چنین ذهنیت‌هایی دست‌اندرکار بوده و هستند – همان عواملی که نور و روشنایی و خوش‌بختی ِحیات ِکنونی‌مان را وام‌دار ِحضور ِپدرانه‌شان هستیم) غلیظ‌تر و بدگوارتر از آنی‌ست که به شور و میل ِبایسته برای قلم‌زدن ِاساسی مجال ِسربرکشیدن دهد؛ با این حال به گمان‌ام رسید که شاید ذکر ِچند مطلب به زبان ِساده برای انگیختن ِذهنیت ِاین کامنت‌گذارها به فهم ِبه‌تر ِدرونه‌ی این پُست ِنیک‌پی خالی از فایده نباشد:

پیشرفت، به عنوان ِمسیری برای سعادت ِبشر، اغلب به منزله‌ی یکی از محوری‌ترین اسطوره‌های مدرنیته معرفی می‌شود؛ اسطوره‌ای که براساس ِآن کامنت‌گذارها عمدتاً با حسی آمیخته با تمکین ِبی‌چون‌وچرا به اقتدار ِمعنایی‌اش هستی ِبیژن را تأییدپذیر انگاشته اند. هم‌بسته‌گی ِرشد ِکمی ِحیات ِاقتصادی با به‌یابی ِحیات ِانسانی در کل، ریشه در همان اخلاقیات ِکاسبانه‌ای دارد که از جنبش ِدین‌پیرایی به این سو سعادت ِبشری را در عمران ِ(که البته می‌توان خواند تخریب ِ)کره‌ی خاکی تعبیر کرده است – تبارشناسی ِوبر از این اخلاقیات و تأثیر ِآن بر شیوه‌ی تولید ِسرمایه‌داری هنوز برای بسیاری از اقتصادخوانده‌ها مغفول است‌، بگذریم... . در مؤثربودن و عاملیت ِرشد ِاقتصادی در به‌بود ِوضعیت ِفراگردهای عملکردی ِنظم ِاجتماعی (دست ِکم با فرض گرفتن ِتقدیر ِتاریخی حاکم بر شکل ِزیستی ِانسانیت ِمعاصر) شکی نیست؛ هیچ انتظاری هم نسبت به دانش‌ورزی ِاجتماعی، سیاسی و انتقادی ِاقتصادخوانده‌ها و دخالت‌دادن ِمتغیرهای مطرح‌شده‌ در سایر ِعلوم ِانسانی در رابطه با مسأله‌ی رشد ِاقتصادی نمی‌توان داشت (آن‌ها به اندازه‌ی کافی زیر ِدستگاه ِنشخوار ِمعادلات ِسنگین ِآماری له‌و‌لورده می‌شوند و به قدر ِکافی وقت ِخود را صرف ِپاس‌داری از پاداش ِاین لهیده‌گی‌ها می‌کنند، که با برچسب‌های دانشگاهی و منزلت ِاجتماعی ِباسمه‌ای عرضه می‌شود، که عذر ِتک‌رشته‌ای‌بودن ِذهن‌شان کاملاً پذیرفتنی‌ست!)، اما به‌گمان‌ام این انتظار گزافی نیست که از یک اقتصادخوانده – با این فرض که فردی منطقی‌ست و آگاه به اصول ِدانش‌ورزی – توقع داشته باشیم تا حداقل با ذهنیتی آشنا با ادبیات ِاقتصاد ِتوسعه (که می‌دانم مغضوب ِاذهان ِنئولیبرالی ست – داستان‌اش باشد برای بعد) درکی به‌نسبت پیچیده‌تر و واقع‌بینانه‌تر از پدیده‌ی رشد را در نظرات ِخود در رابطه با چنین مسائلی دخیل کند و، بازهم حداقل، نظریه‌ی رشد را در چارچوب ِاجتماعی‌تر ِمفهوم ِپیچیده‌ی توسعه بفهمد. البته، با توجه به خودشیفته‌گی ِنهادین ِحاکم بر سنت ِفکری ِهمه‌دانی میان ِما ایرانیان، شاید گزینه‌ی به‌تر برای اقتصادخوانده‌ها { دراین‌جا روی حرف‌ام کامنت‌گذارهاست} این باشد که در برابر ِمسائل ِپیچیده‌ی انسان‌شناختی و جامعه‌شناختی که نظریه‌ی اقتصادی ِحاکم، به جبر ِپارادایمی ِخود، قادر به اندیشیدن به متغیرهای منظور در آن‌ها نیست، سکوت کنند؛ یا حداقل بگذارند عقل ِسلیم‌شان – که در بسیاری از این مسائل موشکاف‌تر و تأملی‌تر از نظریه عمل می‌کند – درین‌باره به قضاوت بنشیند! مسائل ِتربیتی که لزوماً تقلیل‌پذیر به مسأله‌ی انباشت ِسرمایه‌ی انسانی در اقتصاد ِرشد نیستند (سرمایه‌ی فرهنگی، عقلانیت ِفرهنگی، نظریه‌های توانشی، ارزش‌های زیبایی‌شناختی و ...)، مسائل ِمربوط به روان‌شناسی ِاجتماعی و نقد ِتأثیر ِساختارهای ِهنجارین ِنهفته در تکنولوژی‌های تربیتی ِجدید بر ساختارهای شخصیتی ِانسان‌ها (شکل‌گیری ِشخصیت‌های مصرف‌گرا، خودشیفته و بی‌اعتنا)؛ مسائل ظریف ِسیاسی ِمربوط به تحریف ِذهنیت‌ها توسط ِعلوم ِمدرن که خادم ِدربست ِرشد ِکور ِرَویه‌های تکنولوژیک شده اند، تنها بخشی از این مسائل هستند که ذهنیت‌های اقتصادگرا {کامنت‌گذارهای این پست} در مواجهه با آن‌ها باید – و این باید حجتی اساساً علمی و گفتمانی است- زبان به دهان بگیرند و کم‌تر خود را به یاوه‌درایی بیاندازند.

پیش‌تر درباره‌ی خجسته‌گی ِنگاشتن ِاین گونه از پست‌ها از چای داغ گفته ام و هم‌چنان شخصاً، با خرج ِنوعی خوش‌بینی ِاجتماعاً لازم، مدافع ِاین رویه هستم. دلیل ِاصلی شاید این باشد که این وبلاگ، بنا به هر دلیلی، اقبال ِبه‌نسبت خوبی در میان ِاقتصادخوانده‌ها دارد و از این نظر از بُرد ِمناسبی در فضای مجازی – این واپسین فضای شبه‌عمومی ِباقی‌مانده در ایران – برخوردار است. از این رو وقتی لابه‌لای تحلیل‌های روز از اقتصاد ِبازار و خاطرات ِشخصی، بهانه‌ای پیش می‌آید تا حرفی و اشاره‌ای از انسانیت شود و با نگاه به وضعیت‌های انضمامی پای ِدغدغه‌ای دیگرخواهانه و جمعی به میان کشیده می‌شود، باید این راست‌قلمی‌ها را به فال ِنیک گرفت. اما نکته‌ی مهم‌تر این که امیدوارم خود ِنگارنده‌ی چای داغ از میان ِهمین کامنت‌ها که از دوستان ِغار و قبیله‌اش می‌خواند دریابد سخن‌گفتن از امر ِانسانی در این روزگار تا چه حد به امری عجیب‌و‌غریب، رنگ‌باخته و مثله‌شده بدل گشته؛ دریابد چه بلایی سر ِعلم آمده که به مثابه‌ی دم‌ ِدستی‌ترین و البته خفه‌کننده‌ترین وسیله برای به انجام رساندن ِهدف ِمقدس ِ"امتناع از ارزش‌داوری" به کار گرفته می‌شود و فرد را به نام ِسعادت و زیر ِضرب ِسنگین‌ترین شکل ِسعادت (سعادتی که در قالب ِنظریه سنگ شده) از تلاش برای دفاع از سعادت معاف می‌کند؛ بی‌شرمی ِچنین بلاهت ِمد ِروزی تا جایی‌ست که "رشد" – که سهم و ارز ِآن در خوش‌بختی ِواقعی ِانسان‌ها تا به حال چندان بیش‌تر از سهم و ارز ِاسطوره‌ی پیش از خود، یعنی "تقرب"، نبوده است – بهانه‌ای می‌شود برای عبور از بیژن‌ها و سلام دادن به دم‌و‌دستگاهی که شخصیت ِوالای بیژنی‌ را تکثیر می‌کند. بی اغراق باید گفت، فردا، یا شاید هم پس‌فردا، زمانه زمانه‌ای‌ خواهد بود که در آن جامعه‌ی "رشدیافته"‌ی بیژن‌سالار تیمارستانی بزرگ می‌سازد برای هر آن کسی که بخواهد جعبه‌ی سیاه ِبنگاه ِتولید ِبیژن را باز کند. آن وقت دیگر شاید تنها بتوان، به استعاره، از تجسم ِمرگ ِمنیژه در جذامی که فیهاخالدون ِبیژن را از ریخت انداخته صحبت کرد...

۱۳۹۰ فروردین ۱۵, دوشنبه

آزادی و امر ِمحال


یادداشتی بر نوشته‌ی "سوسیالیسم غیرممکن است"

1.
نوشته‌ی "سوسیالیسم غیرممکن است" که به قلم ِیکی از دوستان ِدانش‌ور و هوش‌مندم نوشته و خوش‌بختانه در مجله‌ی خوش‌پرداخت ِمهرنامه چاپ شده، به همان اندازه که محتوایی گم‌شده زیر ِبار ِزیرعنوان ِنسبتاً بی‌ربط ِخود دارد، نوشته‌ای بیان‌گر است در رابطه با نگاه ِکژدیسه‌ای که لیبرال‌های نوپای ایرانی از سوسیالیسم دارند. وقتی این نوشته را خواندم به یاد ِاین گفته‌ی کامو افتادم که "ناتوانی ِمارکسیسم ِارتدوکس در جذب و فهم ِیافته‌های پس از مارکس، هم‌سر ِناتوانی ِهمه‌ی خوش‌بینی‌های بورژوایی ِدوران ِمارکس است"؛ گفته‌ای که متأسفانه به ساده‌گی می‌توان عبارت ِ"دوران ِمارکس" را از آن حذف کرد. این نوشته هم‌چون دیگر نوشته‌هایی که از لیبرال‌های ایرانی می‌خوانیم لب‌ریز از جابه‌جاگیری‌های اصطلاح‌شناختی و مفهومی است – مغلطه‌هایی که البته به نظر می‌رسد برای آن دسته از دانش‌آموخته‌گان ِاقتصاد که دستی هم در نظریه‌ی اجتماعی و سیاست دارند یا دست ِکم برخلاف ِهم‌رشته‌های کور و دبنگ ِخویش، سر ِخود را در زیر ِبی‌معنایی‌های شگرف ِنظریه فرونکرده اند، چندان حساسیت‌برانگیز نیست، یا این که درست مثل ِهم‌تایان ِخود در جبهه‌ی مخالف (چپ‌های ایران) دقت و حساسیت ِنظری را در برابر ِهدف ِوالا و مقدس ِتخریب ِجبهه‌ی رقیب(؟) خُرد می‌شمارند. به هر روی، فارغ از این کژتابی‌های نظری که کم‌شمار هم نیستند، چیزی که مرا واداشت تا یادداشتی بر این نوشته بنویسم، نکته‌ی روش‌شناختی ِظریفی‌ست که باز هم باید گفت چپ‌ و راست در غفلت از آن مشترک اند: غفلت از زمان‌مندی، ناآگاهی ِتاریخی، نادیده‌گرفتن ِویژه‌مندی ِتاریخی و بی‌توجهی به سرشت ِبافتاری ِنظریه. اسلوب ِنقادانه‌ی این نوشته خواننده را به یاد ِنقدهای سده‌ی نوزدهمی ِآن دسته از لیبرال‌های جگرسوخته‌ای می‌اندازد که از حول ِانحلال ِآزادی در دیگ ِجوشان ِسوسیالیسم ِدولتی و کمونیسم ِتزاریستی، نه تنها آرمان و هدف از اندیشیدن ِنقادانه، بل‌که اساساً خود ِروش ِاندیشیدن و نقد را از یاد برده بودند. نگاهی سرسری به تاریخ ِاندیشه برای نشان‌دادن ِاین واقعیت کافی‌ست که دریابیم، از افلاطون تا هابرماس، چه‌گونه روش‌مندترین، بُرنده‌ترین و رادیکال‌ترین نقدها نسبت به پروژه‌ی سوسیالیسم ِدولتی به دست ِخود ِچپ‌گراها صورت‌بندی شده است. بی‌شک این پروژه، در مقام ِپروژه‌ای که سودای طرح‌بندی ِشکل ِنوینی از امر ِاجتماعی و امر ِسیاسی-اقتصادی را در سرهای داغ از گشنه‌گی می‌پروراند، به آن اندازه‌ باردار ِعناصر ِاحمقانه بود که حتا آن دسته از ذهن‌های طاغی که از مرگ ِانسانیت در عصری که آزادی در حد ِکیک ِبزرگ‌تر و حرکت ِسریع‌تر ِچرخ‌دنده‌ها تعبیر می‌شد، آن را به پرسش گیرند و نقد کنند (سیاهه‌‌ا‌ی طویل از این عناصر می‌توان نوشت که ارزش ِنظری ِتعریف ِصرف ِآن‌ها بسیار بیش‌تر از خواندن ِزنده‌گی‌نامه‌‌های جذاب و شاهکارهای دشمنان ِسرسخت ِکمونیسم و سوسیالیسم است: تناقضات ِوحشت‌ناکی که در رابطه با خصلت ِپیش‌گوایانه‌ی جبرگرایی ِتاریخی ِمارکسیسم و روش ِماتریالیستی کل ِدستگاه ِنظری ِمارکسیسم را مسأله‌دار می‌کنند؛ ذات‌گرایی ِنظری در رابطه با الگوی ِتولید، طبقات ِاقتصادی-اجتماعی، و مسأله‌ی آگاهی؛ اقتصادگرایی و تقلیل ِمعرفت‌شناختی ِساختارهای هنجارین و فرهنگ؛ پوزیتویسیم ِنهفته در برداشت ِمارکس نسبت به شکل‌بندی‌های اجتماعی؛ تاریخ‌باوری و علم‌باوری ِنخ‌نمای ِمارکسیسم تنها چند قلم از مجموعه‌ی این عناصر به حساب می‌آیند). برای هر کسی که اقبال ِاین را داشته که خوانشی دقیق و نقادانه از نظریه‌های مارکسی داشته باشد روشن است که شیره‌ی اندیشه‌ی مارکسی را باید در فراگردی هرمنوتیکی در تاریخ ِنقد ِمارکسیسم فرایافت؛ تاریخی که، استوار بر منطق ِدیالکتیک، نقد ِنظریه‌ی مارکسیستی را هم راستا به فهم ِواسازانه‌ی چه‌گونه‌گی‌های تحقق ِایده‌ی سوسیالیسم پیش می‌برَد. بر ما که بخت ِاین را داشته‌ ایم تا چنین تاریخی را در دورانی اندیشه کنیم که دهه‌ها از تجربه‌ی عبرت‌آموز ِشوروی می‌گذرد، برای ما که می‌توانیم مارکس را در پرتوی نوشتارگان ِعظیمی که در جامعه‌ی سیاسی ِپسااستعماری و پسالیبرالی ِدولت ِرفاه، در جامعه‌ی اقتصادی ِپساصنعتی و جامعه‌ی فکری ِپسامارکسیستی عرضه شده خوانش کنیم، بی‌تردید رسالت ِنظری ِسنگینی در نقد ِسوسیالیسم واگذار شده که حق ِآن را دست ِکم باید با دقت در انتخاب ِموضوع و جدیت در نگارش ِنقد برآورده ساخت. از این منظر، خواندن ِشبه‌نقدهایی مثل ِنوشته‌ی منظور، بیش از آن که از سر ِبی‌دقتی و شتاب‌زده‌گی ِژورنالیستی خاطر را پریشان سازد، ذهن را از آن جا آزرده می‌کند که اذهانی چنین تیزبین و دغدغه‌مند ِآزادی چه گونه در نقد چنین خام‌انگارانه اندیشه می‌کنند و می‌نویسند. حال بپردازیم به خود ِنوشته.

2.
منظور ِنویسنده از آن دورانی که در آن سوسیالیست‌ها برنده‌ی فضای روشن‌فکری بوده‌اند چیست؟ اصلاً منظور از برنده‌بودن در فضای روشن‌فکری چه می‌تواند باشد؟ اگر مُراد چیره‌گی و فرادستی در تولید ِنظریه و اندیشه است، که باید گفت معیارهایی مثل ِشکست‌خوردن و خوب‌کارکردن – معیارهایی که متأسفانه ذهنیت ِاقتصادزده جز بر اساس ِآن‌ها قادر به ارزیابی ِعقلانیت‌ نیست – ازاساس فاقد ِموضوعیت اند. ذکر ِ"برنده‌بودن" از جانب ِنویسنده شاید بیان‌گر ِآن تصویر ِخامی‌ست که او از برخوردها و تعارضات ِفرهنگی و اندیشه‌گی دارد، برخوردهایی که هر ذهن ِآگاهی می‌‌داند تا چه حد طبیعی ِجریان‌ها و موقعیت‌های تاریخ ِاندیشه اند و هرگز نمی‌توان آن‌ها را در حد ِ یک بازی یا یک نبرد ِقهری که پیروزی و شکست آن‌ را ساخت می‌دهد نگریست. پرشی که نوشته را از تحلیل(؟) ِ"فضای روشن‌فکری" به توصیف ِموقعیت ِاقتصادی ِچین و کوبا پرت می‌کند نسبت ِماهیتی ِنزدیکی با مغلطه‌ی تحلیل ِمدرنیسم و اشکال ِمدرنیزاسیون ِاقتصادی-اجتماعی دارد – ول‌انگاری ِنظری‌ای که شاید تنها "جامعه‌ی باز" اجازه‌ی بسط ِآن را می‌دهد، ول‌انگاری‌ای که در آن بازاربنیادشدن ِاقتصاد ِچین با شمار ِجمعیت هم‌بسته می‌شود، و کاسترو در شادی از انزوای ِمیزس سیگار می‌گیراند.

میزس بی‌شک یکی از جدی‌ترین و احترام‌برانگیزترین اقتصاددانانی‌ست که در حوزه‌ی گفتمانی ِاقتصاد ِاتریشی می‌اندیشیدند. او به حق پدر ِعلم ِاقتصاد ِاتریشی نامیده می‌شود، گفتمانی غنی و پُرمایه که، برخلاف ِاقتصاد ِنئوکلاسیک، اقتصاددانی صاحب‌نظر در حوزه‌ی نظریه‌ی اجتماعی و سیاسی پرورانده که غنای اندیشه‌شان شانه به شانه‌ی اندیشه‌های جدی‌ترین فیلسوفان ِاجتماعی می‌ساید. نظریه‌های بنیادین ِاو در رابطه با اصول و روش ِعلم ِاقتصاد در کتاب ِ"کنش ِانسانی" طرح شده اند و از همان جا می‌توان بر کانتی‌بودن ِشیوه‌ی فکری ِاو صحه گذاشت، امری که از منظر ِفلسفه‌ی علم ِپساپوپری تنها می‌توان واجد ِارزشی عتیقه‌ای باشد. با این حال بحث ِمطرح‌شده از سوی نویسنده در رابطه‌ با مسأله‌ی محاسبات ِغیربازاری یکی از مهم‌ترین و درست‌ترین نقدهای تکنیکی ِواردشده به اقتصاد ِمتمرکز بر برنامه‌ریزی ِمرکزی‌ست. اما باید گفت میزس از درک ِاهداف ِاقتصادی ِسوسیالیسم ِدولتی ِمورد ِنظر ِخود (نسخه‌ی شوروی) اطلاع ِچندانی ندارد. هدف ِاصلی در چنان نظامی، دست ِکم تا اواخر ِحکومت ِاستالین، نه توزیع ِعادلانه، که دست‌یابی به رشد ِگسترده و پیشرفت ِتکنولوژیکی در حداقل ِزمان ِممکن بود؛ بهانه همان ضرورت ِمقدمه‌چینی برای تحقق ِکامل ِتوهم ِسوسیالیستی ِ"به هرکس به اندازه‌ی کارش" بود، این که نخست باید بنیان‌های تولید را تا حد ِمطلوبی از پیشرفته‌گی ِتکنولوژیکی تقویت کرد تا در آینده هدف ِحکومت ِخیرخواه ِسوسیالیستی، یعنی توزیع ِبرابر ِامکانات ِاقتصادی فراهم شود – خیرخواهی‌ ِشیدازده‌ای که هرگز محقق نشد و نخواهد شد، و مردم دهه‌ها زیر ِشبح‌واره‌ی آن در حالی که بخش ِاعظم ِتولید ناخالص ِداخلی صرف ِتجهیز ِکالاهای سرمایه‌‌ای می‌شد، فقر را تحت ِحکومت ِحاکمیتی فقر‌ستیز نفس می‌کشیدند. این هیچ ربطی به نظریه‌ی توزیع ندارد. آرمان چنان توهمی‌ست که تحقق ِتوزیع ِاقتصادی ِدرست(؟) همواره در آن به تعویق می‌افتد، چه نظریه براساس ارزش ِکار باشد، چه بر پایه‌ی بهره‌وری ِنهایی. این توهم البته معصوم‌تر از آن توهمی‌ست که رضایت ِفردی را در سهم ِمتورم ِاو از توزیع ِاقتصادی که با بزرگ‌ترشدن کیک تعیین می‌شود سراغ می‌گیرد؛ کیکی که سر و صورت ِفرد را باید در آن فرو کرد مگر تا دلالت‌های ریز و درشت ِاجتماعی و سیاسی ِبزرگ‌شدن‌ ِچنین کیکی را نبیند.

اغراق نیست اگر هایک را یکی از اصیل‌ترین و اندیش‌مندترین اقتصاددانان ِتاریخ ِعلم ِاقتصاد بدانیم. بُرد ِبصیرت‌های او در حوزه‌ی علوم ِاجتماعی ِمدرن (از ایده‌های بنیادین ِلیبرالیسم ِاصیل گرفته تا نهادگرایی و نظریه‌های اجتماعی ِتحول‌گرا) دست ِکمی از عمق ِاندیشه‌های مارکس ندارد؛ با این حال مدت‌هاست که دیگر کانون ِسازمان‌دهنده به بحث‌های او در زمینه‌ی انتخاب ِاجتماعی، یعنی فایده‌گرایی ِمبتنی بر مفهوم ِمطلوبیت ِاقتصادی، دست ِکم در سطح ِنظریه‌ی اجتماعی ِانتقادی از اعتبار افتاده است. در همین رابطه بحث بر سر ِدو کارویژه‌ای که از سوی نویسنده مطرح شده، ما را به نقد ِرادیکال ِفایده‌گرایی ِاجتماعی گذر می‌دهد. نقش ِمکانیسم ِقیمت و نقش ِعلامت‌گذارانه‌ی آن در حوزه‌ی مبادله‌ی اقتصادی-اجتماعی در جامعه‌ی پیچیده‌ی امروز بر کسی پوشیده نیست. هیچ چیز به اندازه‌ی اطلاعاتی که قیمت در اقتصاد ِبازار به بازیگران ِاقتصادی می‌دهد روشن‌گر ِجای‌گاه‌ها و موقعیت‌ها و گزینه‌های انتخابی نیست، این امر اما تماماً مشروط است به امکان‌پذیری ِشرایط ِآرمانی ِرقابت ِکامل – همان شرایطی که اقتصاد ِخُرد با مقوله‌بندی از آن قصه‌پردازی‌های خود را آغاز می‌کند. آرمانی‌بودن و "ناممکن‌بودن" ِاین شرایط اما دست ِکمی از شبح‌واره‌گی ِشرایط ِسازمانی ِیک جامعه‌ی کمونیستی ندارد. ساختاربندی ِاجتماعی ِاطلاعات ِنامتقارن، نقش ِسیاره‌های قدرت در شکل‌دهی به خورشید ِخوش‌تاب ِاطلاعات و علامت‌ها، و مهم‌تر از همه فروکاست ِپوزیتویستی ِانتخاب ِاجتماعی به انتخاب میان ِگزینه‌های موجود که عرصه‌ی کنش ِاجتماعی را از تعامل ِنقادانه و بازسازی‌های ضروری در شکل‌بندی ِنظم ِحاکم تهی می‌سازد، هیچ جایی در نظریه‌ی علامت‌دهی ِهایک ندارند. جای تعجب اما نیست، چون پوزیتیویسم، که شاخک‌های ذهن ِلیبرال تنها می‌تواند نقش ِآزادی‌ستیز ِآن را در پروژه‌ی سوسیالیسم ِعلمی ردیابی کند، اندیشه را از رسالت ِپرداختن به مهم‌ترین بخش ِواقعیت ِاجتماعی در زمانه‌ی حاضر – یعنی ساختاریابی ِانتخاب – معاف کرده است. باری، هایک به‌درستی اقتصاد را نظمی خودانگیخته معرفی می‌کند که انتخاب ِسوژه در متن ِآن طبیعتاً براساس ِجای‌گشت ِمحاسبه‌ناپذیر ِنیروهای اقتصادی تعیین می‌شود. اما اقتصاد ِمنظور در این‌جا اقتصاد در بدوی‌ترین و آغازین‌ترین شکل ِممکن از مبادله است؛ شکلی اساساً ناموجود در کلیت ِاجتماعی ِحاضر. پس از "ثروت ِملل"، پس از جداشدن ِاقتصاد از تدبیر ِمنزل، پس از پا گرفتن ِعلم ِاقتصاد به مثابه‌ی یک رشته‌ی تعلیمی، پس از تقسیم ِاجتماعی ِکار و تخصصی‌شدن و نهادی‌شدن ِمالکیت (خصوصی یا عمومی)، پس از سرمایه، چیزی به نام ِاقتصاد ِخودانگیخته وجود ندارد. به این معنا، اقتصاد ِمورد ِنظر ِهایک، یک نااقتصاد است که صرفاً با خرج ِهمان مقداری از توهم که با آن می‌توان برنامه‌ریزی ِمرکزی را اقتصاد انگاشت، می‌توان آن را اقتصاد نامید! آرمان ِرقابت ِکامل درست به‌سان ِآرمان ِکمونیسم ایده‌ای بدوی است؛ پُربی‌راه نیست که سوژه‌ی اقتصاد ِخُرد نه من و نه شما در جامعه‌ی شهری، که رابینسن کروزوئه در جنگل معرفی می‌شود. هایک همان‌اندازه که در فهم ِتمایز میان ِفردگرایی ِبورژوایی و فردیت، میان ِخصلت ِسازنده و انسانی ِجمع در گماینشافت و خصلت ِمخرب ِجمع در گزلشافت، میان ِقبیله‌گرایی و روابط ِخویشاوندی در جوامع ِبدوی و اجتماع‌گرایی ِاکتیویست‌ها ناتوان است، از درک ِتمایزی که خصلت ِتقلیل‌گرایانه‌ی ِتحول‌گرایی ِاسپنسریسم را از خصلت ِدموکراتیک ِانتخاب‌گرایی ِداروینیسم جدا می‌کند نیز عاجز است (نگاه کنید به گذری آنارشیستی به ...).

در رابطه با بنیادین‌بودن ِنقدهای پوپر و شورمندی ِنقدهای فریدمن چیز ِزیادی نمی‌توان گفت. امروز دیگر کم‌تر کسی را می‌توان یافت که در قلمروی ِنقد ِاجتماعی نوشتارهای این دو را مرجع گیرد، مگر اقتصادخوانده‌ها و لیبرال‌های ایرانی که متأسفانه دایره‌ی مطالعاتی ِمحدودشان – و البته تنبلی و ساده‌انگاری‌‌ای که ثمره‌ی خجسته‌ی دانش‌آموزی ِعلم ِاقتصاد است – آن‌ها را از خواندن ِمتون ِدست‌ ِاول ِاندیشه‌ی لیبرال محروم ساخته است. خوش‌بختانه‌ در نسخه‌های مدرن‌تر ِعلم‌ورانی که دستی هم در امر ِاجتماعی برده‌اند کم‌تر سروکارمان با این نوع از ژورنالیسم ِساده‌انگارانه می‌‌افتد.

سرانجام باید یادآور شد که نقدهای واردشده از این افراد تماماً متوجه شکل ِسازمان‌یافته‌ی سوسیالیسم ِدولتی است که عمدتاً در قالب ِسوسالیسم ِاستالینیستی تجربه شده است. و جالب این که بسیاری از سوسیالیست‌ها این شکل از سوسیالیسم را به خاطر ِدورشدن از ایده‌ی اجتماعی ِسوسیالیسم، که همان فراهم‌آوردن ِبستری برای مشارکت ِفعال ِهمگانی در رابطه با تعیین و پرورش ِامر ِاجتماعی و شکل‌دادن به امر ِسیاسی تعریف می‌شود، به پرسش گرفته اند (سوسیالیسم ِدولتی سوسیالیسم بدون ِسوسیالیسم). به بیان ِدیگر، همان اندازه که شکل‌بندی‌های اجتماعی-اقتصادی-سیاسی ِمتعلق به سرمایه‌داری ِکورپوراتیستی ِمتأخر بیگانه از شکل‌بندی‌های مربوط به سرمایه‌داری ِتجاری و صنعتی ِقرون ِپیش است، سوسیالیسم ِشورویایی هم وجوه ِافتراقی ِبسیاری با انواع ِدیگر ِسوسیالیسم (سوسیالیسم ِگیلدی، سوسیالیسم ِدموکراتیک، سوسیالیسم ِبازار، و ...) دارد که بی‌توجهی به آن سبب ِدامن‌زدن به سطحی‌انگاری ِاصطلاح‌شناختی‌ای همانند ِآن چه در نوشته‌ی منظور پیش آمده می‌شود، جایی که بی‌دقتی در تصریح ِاصطلاحات و قراین ِتاریخی کل ِچارچوب ِمفهومی ِتحلیل را مسأله‌دار می‌کند. 

3.
سوسیالیسم ناممکن است. سوسیالیسم اساساً به همین دلیل، به دلیل ِحفظ ِهمین مُحالیت از عصر ِطلایی تا کنون، شایسته‌ی (باز)اندیشه شدن است. اندیشه، تا آن جا که به منزله‌ی حاملی امین برای ایده‌ی آزادی تعریف شود، تنها تا بدان‌ جایی پاس‌دار ِآزادی‌ست که امر ِمحال را در خود نگه دارد و واقعیت و عمل را در گرمای ِاین نگه‌داری فهم کند و دگرگون سازد. سوسیالیسم، نه در مقام ِعلم، که تنها در مقام ِامر ِناممکن، در مقام ِآرمانی که خواست‌ و اراده‌ی انسانی در برپاساختن ِبستری آماده برای حضور ِبی‌اضطرار ِاراده‌ی آزاد و آفریننده‌ی همگان از آن نیرو می‌گیرد ولی هرگز آن را نمی‌ساید، در مقام ِامری همواره در آن‌جا که انگیزه‌های را در این‌جا برمی‌افرازد، واجد ِحقیقتی توانشی‌ست. البته امر ِمحال تنها مادامی که تن به محک ِعرصه‌ی عمومی، که همان سوسیالیسم ِفعال و خودنقدگر است، سپارد قادر به حفظ ِچنین حقیقتی است. حقیقتی که اساساً در سطح ِدیگری از آن شکلی از کلیت ِاجتماعی که نئولیبرالیسم آن را متصور می‌شود امکان ِهستن می‌یابد. کوری ِتدریجی نسبت به دست‌اندازهای انحرافی‌ای که تمام ِپروژه‌های معطوف به تحقق ِسعادت ِانسانی در خطر ِابتلا به آن اند، کوری‌ای که در پوپولیسم (این صورت ِنهایی ِتحقق ِآزادی ِمنفی در آزادی‌خواهی ِلیبرالیستی) و استالینیسم (شکل ِبوروکراتیزه‌‌شده‌ی ایده‌ای که ماهیتاً تن به سازمان‌یابی ِقهری نمی‌دهد) شاهد ِآن بوده ایم، تماماً خاسته از طرد ِپوزیتیویستی ِامر ِمحال از قلمروی ِسیاسی و انحلال ِآن در علم و تکنولوژی است. سوسیالیسم، در مقام ِامر محال، همان چیزی‌ست که با نشان کردن ِآرمان ِسیاسی-اخلاقی ِانسان ِاجتماعی ِآزاد، با مقید ساختن ِسوبژکتیویته‌ به نقد و استیضاح از هر شکلی از سازمان، آزادی را بدون ِکوری طلب می‌کند و پاس می‌دارد. 

۱۳۸۹ بهمن ۲۹, جمعه

دست‌کش ِمادربه‌خطا


دمل‌های وجودی ِیک مدل ِدست


خانم ِمحترمی هست که از مدل کردن ِدست‌های‌‌اش ارتزاق می‌کند. شکل ِدست ِاو به گونه‌ای‌ست که بر اساس ِمعیارهای استتیک ِحاکم بر ساحت ِداوری‌های ذوق ِعام از کمال ِشکلی ِدست، دال ِتصویری ِبهینی از دست ِکامل قلم‌داد می‌شود؛ ایده‌ای فیگوراتیو که تاریخ ِآن شاید به تصویرسازی‌های اومانیستی-رنسانسی‌ از دست به مثابه‌ی حد ِنهایی ِهیستریای ِخودشیفته‌وار ِابراز ِفاصله از دیگری/خدا برمی‌گردد: حالتی عشوه‌گر و هم‌هنگام تمناگر که به‌تلویح تجسم خودشیفته‌گی را در جلوه‌سازی از هم‌راهی ِناسازگونه‌ی امتناع و نیاز از نگاه/دیگری به اجرا می‌گذارد: دستی که رو به بالا دارد و خمِش ِدرون‌نگر ِانگشت‌ها که ناخواسته بیان‌گر ِسرباززدن از وصل اند. در فاز ِسوم از تاریخ ِتبلیغات، در عصر ِناپدیدی ِآزادی ِمثبت، که فقدان‌های سوژه هدف ِمکانیسم ِاغوا قرار می‌گیرند و نیاز ِهماره‌برآورده‌ناشونده‌‌اش به شکوفایی ِنفس هسته‌ی هویت ِمصرفی‌اش را تعیین می‌کند، دست ِاین زن، خواستنی‌ترین شکل ِ"دست ِمن" را آرمانی می‌کند. این دست، حامل ِیکی از غیرمصرفی‌ترین سویه‌های ارزش است: ارزش ِنشانه‌ای. ارزشی که بنا بر عقلانیت ِنهفته اما واقع‌مند ِعصر ِنمایش (اصل ِوانمایی)، در-خود، موَلد ِاشکال ِتاریخاً مقدم و عاماً فهم‌پذیرتر ِارزش (ارزش ِاستفاده (مصرفی) و ارزش ِمبادله‌ای) است.

برای زن – که شیفته‌گی ِعیان ِاو به این دست به نحوی باژگونه جلوه‌ای کم‌رنگ از شیفته‌گی ِحسادت‌آمیز ِنادارنده‌گان ِدست را بازمی‌نماید – دست دقیقاً حُکم ِآن نیروی ِکاری را دارد که می‌توان با آن مناسبت ِاخلاقی ِمشخصی را بر مبنای ِمراقبت ِمعطوف به بهره‌کشی برقرار کرد. توانش ِسرمایه‌ای ِاین زن، همان توان ِبهره‌کشی از دستی‌ست که از سر ِسنگینی ِوجهه‌ی نمایشی و تصویر‌شده‌گی، یک‌سره از طبیعت تهی گشته است. همین بیگانه‌گی از طبیعت و نفس به زن این اجازه را می‌دهد که  به‌ساده‌گی دست‌اش را در جایی بیرون از خودش (که صرفاً من ِمالک ِاین تصویر است)، بیرون از تن، در قالب ِحالت ِشیء‌واره‌‌گشته‌ای از ضمیر ِسوم‌شخص خطاب کند. این دست، دست ِاو نیست؛ نه تنها بدین دلیل که کاربست ِطبیعی‌ و ارزش ِمصرفی ِغیرمبادله‌ای‌اش را از کف داده و در وضعیت ِمکان‌مند ِنامعمولی با تن قرار یافته، بل بدین خاطر که اساساً زن سوژه‌گی‌اش را با برابرایستاندن ِآن در مقابل ِخویش، با نگاه‌داشتن ِآن به منزله‌ی ابژه‌ی سنگ‌شده برمی‌سازد – اگر چنین نبود، اگر زن توسط ِاین دست اغوا نشده بود و آرمان و نیت را معطوف به این دست نمی‌داشت، هرگز قادر به برگزاردن ِچنین مراقبت ِشکنجه‌آوری نمی‌شد؛ او در نقشی مسیحایی، با انقسام ِتن‌اش، با انحلال ِخود در لت‌و‌پاره‌گی ِچشم و دست که در بی‌خویشی ِتحمل‌ناپذیر نگاه ِاو به دست‌ها هویداست، میل ِدیگران را کوک می‌کند. دستی که نمی‌بساود، دستی که دست نمی‌دهد، دستی که نور و سایه ندارد، دستی که دیگری‌اش همان مصرف‌کننده است، سرنمون ِامر ِخیالی‌ (امر ِسوژه‌سازی)‌ای‌ست که از فرط ِپروا نسبت به حفظ ِآرمان/تصویر ِخویش از آلوده‌گی (نام و تنانه‌گی) عاری شده تا در هیئت ِسوژه‌ی مطلق دیگران را در مقام ِمخاطب ِراستین اقامه کند؛ دست ِخدا...

دیالکتیک ِاغواشدن ِاغواگر که به تسامح می‌توان آن را شکلی کژتافته، در سطح ِوانمودین، از مناسبت ِارباب و برده به شمار آورد، به واسطه‌ی درافتادن با ساحت ِتصویری و غیر ِمنفی ِارزش ِنشانه‌ای که در قلمروی ِآن فعلیت یکسره از معنا می‌افتد، جلوه‌ای از بی‌هوده‌گی ِغایی و بی‌ارزشی ِمطلق ِکارکرد ِاغوا در فراگرد ِتبلیغات است. زن، که صاحب ِدست/تصویری‌ست که با نمایش ِکلیشه در گوشه‌و‌کنارهای تصاویر ِتبلیغاتی دیگران را اغوا می‌کند و با مصرف‌کننده‌ساختن از آن‌ها برای او درآمد می‌آورد، خود توسط ِتصویرشده‌گی ِاین دست و سروَری ِنهفته اما پُرزور ِآن بر تن‌اش اغوا شده است. مدلول ِمالکیت در فراگردی میان‌تهی و سراسر بی‌هوده میان ِدست و او جابه‌جا می‌شود و سایه‌های ارباب و برده‌ در جای‌گشت ِمدلول پریشانی می‌کنند. درنهایت، وجه ِتنانی ِدست، مادیت ِآن، حس و ذهنیت ِآن برای زن از دست می‌رود؛ با این همه، درد (و یا حتا مسأله‌واره‌گی) ِاین ازدست‌رفته‌گی زیر ِارزش ِپولی و نمایشی‌اش که دیگران با تأیید و مصرف بر این لاشه‌تن برپا کرده‌اند، کم‌رمق می‌شود.

احساس ِوازنشی که از مشاهده‌ی رابطه و نگاه ِزن با دست‌اش برانگیخته به‌هیچ‌روی سبک‌تر از احساس ِپریشانی ِخاسته از مشاهده‌ی کلیت ِپدیده نیست - برنامه‌ای تلویزیونی که لابه‌لای سایر ِبرنامه‌ها در قالب ِموضوعی برنامه‌ی "جالب" بُر خورده است، برنامه‌ای که از این تن ِقطعه‌قطعه‌شده شو ساخته، زنی که به مثله‌شدن ِخودش می‌خندد و فخر می‌کند، دستی که دست نیست... پلشتی، وهن، و ستم و حقارتی که زن بر خود روا می‌‌دارد، نمودی تخفیف‌یافته از وضعیت ِخوار و ستم‌باری‌ست که زیست‌جهان ِامروزین (آدمی) بر آدمی (زیست‌جهان ِامروزین) روا می‌‌دارد. این اغراق نیست. کافی‌ست کمی به رنگ‌بازی ِاحساسک‌های خوش‌بختی، که در تقلای حیات‌بخشیدن به خانه‌ی بی‌رنگ ِزیست‌مان اند، بیاندیشیم تا دریابیم وقتی همه‌چیز در چارچوب ِارزش‌های نشانه‌ای مبادله پذیر می‌شود، از دست‌ دادن ِدست و اشتیاق و آگاهی این‌همان ِمنطقی ِپخته‌گی و بلوغ است در قاموس ِکارایی و فایده‌مندی‌. این دست ِدست‌زدوده، هم‌چون روح‌های ِبی‌جان‌گشته و افراد ِبی‌فردیت‌، شکل ِبایسته‌ی هستی ِفروبسته‌ی شخصی ِنوع ِبشر ا‌ست در شرایطی که عیارسنج ِزنده‌گی همانا ارزش ِمبادله‌ای‌ست که این زنده‌گی را در خود بلعیده – زنده‌گی‌ای که چیزها در پس‌ماند ِآن با بی‌چیزشدن (هرچه مبادله‌ای‌تر شدن) ارزش می‌گیرند‌. قضیه بسیار ساده است: زن و دست قربانی ِزیست‌جهانی‌ شده اند که خود قربانی ِپراشیده‌گی ِسوژه‌ی معاصر گشته است؛ این قربانی‌شده‌گی ِدوسویه و سخت‌درمانی‌ست که ساکنان ِکهکشان‌های دیگر یا آینده‌گان ِدور ِزمین، در کمال ِشگفتی از چگونه‌گی ِامکان ِنفس کشیدن ِآدمی در فضای ِآن، تاریخ ِبشر را بازنویسی خواهند کرد.