۱۳۹۲ اردیبهشت ۷, شنبه

علیه انحصار فکری (Against Intellectual Monopoly)

علیه انحصار فکری –اثر دیوید لواین (David Levine) و میکل بولدرین (Michele Boldrin) ، استاد اقتصاد، دانشگاه واشنگتن - سینت لوییس

"علیه انحصار فکری" اثری است جسورانه از دیوید لواین و میکل بولدرین که دست به نقد پدیده ای می زند که در ذهن بسیاری حضوری موجه و مفید دارد: قانون کپی رایت (copyright) و حق ثبت اختراع (patent). این اثر نمونه خوبی از اقتصاد هنجاری را به نمایش می گذارد که در آن بطور مستقیم به بایدها و نبایدهای قانون کپی رایت و حق ثبت اختراع پرداخته می شود.

کتاب از مثالی که شاید یکی از ریشه های اصلی انقلاب صنعنتی باشد شروع می شود: اختراع ماشین بخار، و از فردی که شاید بیشتر به عنوان یک مخترع نوآور که منشاء خلاقیت و پیشرفت بوده شناخته می شود: جیمز وات. ادعای لواین و بولدین بر اساس شواهد متعدد تاریخی این است که حق ثبت اختراع ماشین بخار توسط جیمز وات تنها به آهسته شدن نوآوری، بهبود و کارایی در مکانیزم ماشین های بخار منجر شد. ایده استفاده از یک ظرف متراکم کننده مجزا برای بخار در ماشین های بخار ایده خلاقانه وات بود که در سال 1764 به ذهن او رسید و در 1775 حق اختراع آن به ثبت رسید. لواین و بولدرین پس از بررسی شواهد تاریخی متعدد ادعا می می کنند که تنها پس از انقضای حق ثبت اختراع توسط وات (در سال 1800) بود که ما شاهد پیشرفتی چشمگیر در زمینه بکارگیری و بهینه سازی موتورهای بخار بودیم. پس از انقضای حق ثبت اختراع ماشین بخار بود که ماشین بخار در عرصه های مختلف همچون قطارها و کشتی ها بکار گرفته شد، و خلاقیت مهمی که اختراع "ماشین بخار پرفشار" بود هم تنها پس از انقضای حق ثبت اختراع ماشین بخار میسر شد چراکه پیش از آن هرگونه استفاده از ایده وات برای پیشبرد و بهینه سازی ایده او توسط حق ثبت اختراع ماشین بخار او مسدود شده بود. به عنوان مثال،استفاده از ایده "موتور مرکب" با بیش از یک سیلندر در ماشین بخار که هورن بلور (Hornblower) مخترع اش بود و به عنوان زیربنا از ایده ظرف متراکم کننده مجزای وات بهره می گرفت ، و بعدها منشاء اصلی توسعه ماشین های بخار شد، توسط تعقیب قضایی وات و تا انقضای حق ثبت اختراع او مسدود ماند. شواهد مختلف تاریخی نشان می دهند که برخی از رقیبان وات پیش از انقضای حق ثبت اختراع ماشین بخار او به نوآوری هایی در زمینه ماشین بخار دست پیدا کرده بودند، اما از ترس اینکه از سوی وات مورد تعقیب قضایی قرار گیرند تنها توانستند این نوآوری ها را پس از انقضای حق ثبت اختراع او به صنعت عرضه کنند. خود وات نیز بیشتر توانش را صرف ایجاد و حفظ قدرت انحصاری اش از طریق سیستم قضایی می کرد تا بهبود و تولید ماشین بخارش. لواین و بولدرین ادعا می کنند که حق ثبت اختراع ماشین بخار توسط وات فرآیند انقلاب صنعتی را برای یک تا دو دهه به تاخیر انداخت.

کنایه داستان از این جاست که پدیده حق ثبت اختراع نه تنها جلو نوآوری و پیشرفت در زمینه ماشین های بخار را از بقیه مخترعین و رقبای وات گرفت، بلکه خود او نیز دچار سد مشابهی شد. وات که در صدد بود یکی از نقصان های اصلی اختراع خود را بهبود بخشد می بایست از مکانیسمی استفاده می کرد که پیشاپیش توسط فردی به نام جیمز پیکارد به ثبت رسیده بود! تنها پس از انقضای حق ثبت اختراع این مکانیسم در سال 1794 بود که وات توانست این مکانیسم برتر اقتصادی و تکنیکی را در ماشین بخار خود بکار گیرد. نکته تامل انگیز دیگری که بولدرین و لواین به آن اشاره می کنند این است که حتی پس از انقضای حق ثبت اختراع ماشین بخار و ورود رقبای دیگر، وات همچنان سود زیادی از ساخت ماشین های بخار عایدش می شد و سفارشاتش همچنان روندی صعودی داشت، به این دلیل که همچنین به واسطه پیش قدم بودنش در اختراع مکانیزم جدید ماشین های بخار صاحب مزیت ها و امتیازات متعدد بود که او را از رقبایش همچنان تا حدی متمایز می کرد. همچنین، وات مدتها پیش از انقضای حق ثبت اختراع اش توانسته بود همه هزینه های این اختراع از جمله هزینه به ثبت رساندنش را پوشش دهد. لذا گرچه در چشم اکثریت جیمز وات مخترع قهرمانی بود که منشاء پیدایش انقلاب صنعتی شد، اما روایت لواین و بولدرین تصویر مخترع باهوشی از او ارائه می دهد که پس از جلو افتادن از سایرین به واسطه ایده خلاقانه اش، برتری اش را نه به واسطه خلاقیت برترش، بلکه به واسطه بهره برداری از سیستم قضایی و قدرت انحصاری ناشی از حق ثبت اختراع ماشین بخارش حفظ کرد.    

سوال کلیدی که این مثال مطرح می کند این است که آیا امکان حق ثبت اختراع ماشین بخار که در اختیار وات قرار گرفت انگیزه مهمی بود که بدون آن امکان خلاقیت و اختراع از میان می رفت؟ و یا اینکه ایجاد این امکان تنها به مهار رقابت و کند شدن فرآیند نوآوری و نهایتا آهسته شدن انقلاب صنعتی انجامید؟ سوال کلی تری که متعاقبا به ذهن می رسد این است که آیا کپی رایت و حق ثبت اختراع شرهای ناگزیری هستند که باید به آنها تن داد؟ و یا اینکه باقی مانده های دوره ای از تاریخ هستند که در آن واگذاری حق انحصار به نورچشمی ها توسط دولت ها متداول بود؟ ذکر این نکته ضروری است که لواین و بولدرین به خوبی از نقش سیستم کپی رایت و حق ثبت اختراع (که آنرا "انحصار فکری" می نامند) در ایجاد انگیزه ها آگاهند، و حضور گونه ای حفاظت از حق مخترعین و خلق کننده گان را تا آنجا که تعادلی میان ایجاد انگیزه برای خلق کنندگان و آزادی استفاده از ایده ها برای مصرف کنندگان ایجاد کند لازم می دانند. اما معتقد هستند کپی رایت و حق ثبت اختراع، که انها "انحصار فکری" می خوانندش، راه درستی برای ایجاد انگیزه (مالی) برای صاحبان یک ایده یا اثر به پاس تلاش شان برای رسیدن به آن ایده نیست. لواین و بولدرین هم از منظر تئوریک و هم با بررسی مثالهای متعدد امروزی مکانیزم های دیگری را پیش رو می گذارند که هم به  تلاشها و هزینه های خلق کنندگان یک ایده یا اثر پاداش می دهند (و لذا موجب عدم ترغیب انگیزه های نوآورانه و خلاق نمی شوند)، و هم جلوی ایجاد قدرتهای انحصاری (فکری) که واضحا به ضرر جامعه هستند را می گیرند.

 گرچه مثال جیمز وات نمونه ای قدیمی است که دلالت هایش برضد حق ثبت اختراع است، اما لواین و بولدرین تنها به این مثال بسنده نمی کنند و مثالهای متعدد بسیار دیگری از صنعت IT تا سینما، و از صنعت داروسازی تا موسیقی را در این کتاب مورد بررسی قرار می دهند که همه بر مضرات (نالازم) سیستم کپی رایت و حق ثبت اختراع صحه می گذارند. در پست های بعدی بیشتر به این مثالهای امروزی لواین و بولدرین خواهم پرداخت که به واسطه حضور گسترده شان در فرایند زندگی امروزی چالش های جذابی در ذهن خواننده ایجاد می کنند.

نسخه پی دی اف کتاب بصورت مجانی بر روی سایت لواین (اینجا) موجود است.


۱۳۹۱ بهمن ۶, جمعه

معرفیِ کتاب



یادداشت‌هایی در نقدِ پول: نوشته‌ی جورجیوس پاپادوپولوس

وجاهتِ راستینِ نقد، و ضرورتِ معرفت‌شناختی‌اش، زمانی به‌حق روشن می‌شود که از یک سو صادقانه و به دور از هر مرض و غرضی که ذهن را از شک‌‌آوردن دور می‌کند، محدودیت‌های ذاتیِ خرَد در تقویم و تدوینِ شناخت را بپذیریم، و از سوی دیگر، سرشتِ تاریخ‌مندِ دانستن را از جمله بی‌تاریخ‌ترین واقعیت‌های اندیشه بدانیم. نقد، تا جایی که اندیشیدن را به هستی‌‌ای-برای-خود بدل می‌کند، و یا به بیانِ ساده‌تر، تا آن جا که تنها راهِ رسیدن به خودآگاهیِ اندیشه است، بی این که نیازی به اتصال به غایتی بیرون از خود داشته باشد، یک هدف-در-خودِ اصیل است. در میدانِ نقد است که موضوع، با از دست دادنِ کلیتِ اسطوره‌شناختیِ خود، با پاره پاره شدن و از دست دادنِ ابهتِ بت‌واره‌اش، با بازنهادنِ پاره‌ها و لت‌ها و هاله‌های‌اش در برابرِ هوایِ آزادِ پرسش، به کلیتِ پویای خود، که همان درخشیدن در مرزهای تغییر است، می‌رسد. نقد، تنها راه برای نزدیک شدن به آن سطحی از زنده‌گی است که در آن می‌توان حس کرد، فهمید و ناظالمانه به شیوه‌ی محتومِ یک انسانِ شایسته ادامه‌ی حیات داد: با/برای دیگران اندیشید – بداهتی که معده‌ی عقل هنوز برای هضمِ آن جوان است (و البته بسیار پیر!).

کتابِ "یادداشت‌هایی در نقدِ پول"، یکی از جسورترین آثاری‌ست که در چند وقتِ اخیر، در حوزه‌ی اقتصادِ سیاسیِ پول به تألیف رسیده. در نظریه‌ی اقتصادیِ ارتدوکس، هم‌راستا با تمامِ رمزگذاری‌های پیدا و پنهانی که در سطحِ نظریه (که خود در حکمِ یک ابزارواره، نماینده‌ی خوبی در تشخیصِ خویِ شیء‌گردانِ علم در جهانِ ازخودبیگانه است) به هدفِ اسطوره‌سازی (و البته نهفته‌سازی) ِ مقوله‌های اقتصادِ بازار صورت می‌پذیرد، پول در مقامِ یک ابزار، یا دستِ بالا یک عمل‌گر و تابع تعریف می‌شود؛ چیزی که واسطه‌ی مبادله‌های "ذاتاً" آزاد در جامعه‌ی بازار است و می‌توان با آن ارزش را سنجید و حفظ کرد. در این معنا، تعریفِ پول، نشان می‌دهد که بت‌واره‌گیِ آزادی در یک جهان‌بینی چه‌گونه می‌تواند سرشتِ اجتماعیِ یکی از تأثیرگذارترین نهادهای بشر را سنگ‌واره سازد، و به این ترتیب امکانِ استیضاح از آن در مقامِ نهادی که امکان‌مندِ (باز)تولیدِ سلطه است را منتفی ‌کند. توهم‌های مضحکِ نظریه‌ی اقتصادیِ مسلط، که مستقیماً ریشه در هستی‌شناسیِ مکانیستیِ آن و بدفهمی‌های‌اش از واقعیتِ اجتماعی دارد (و البته نامستقیم به گرایشِ گذرناپذیرِ هر نوعی از دانشِ پوزیتیوستی به سلطه برمی‌گردد)، پول را در فضایی کاملاً انتزاعی و عاری از زمینه‌ی انضمامیِ تعامل‌ها، تعریف می‌کند. نقدِ مارکسیستی از کلیتِ اقتصادِ بورژوایی و دلالت‌های ایدئولوژیکِ ساختارِ نظریِ علمِ اقتصاد، تا حدی پرده از این اوهام برمی‌دارد، اما تا جایی که مقولاتِ این نقد (به ویژه در سطحِ معرفت‌شناختی) هم‌چنان وابسته به فرمِ کالاییِ ارزش، یا به بیانِ دیگر، پرورده‌ی اندیشیدن در محیطِ نهادیِ اقتصادِ سیاسیِ تولید است، بخشِ عظیمی از این توده‌ی توهم هم‌چنان دست‌نخورده پابرجا می‌ماند. در واقع، آن بخش از توهماتِ هایکی در موردِ درجه‌ی خودانگیخته‌گیِ نهادِ پول {که درنهایت، ایده‌ی آزادی و تکامل در محیطِ "طبیعی"ِ بازار، از دلِ آن برکشیده می‌شود}، به محکِ سویه‌های نقادانه‌ی تحلیلِ نهادگرایانه‌ی مارکسیستی از ساختِ اقتصادی در شیوه‌ی تولیدِ سرمایه‌داری، افشا می‌شوند، اما نیرومندترین بخش از طبیعتِ متحول‌شده‌/شونده‌ی پول، در مقامِ دالِ بزرگِ کلیتِ زنده‌گیِ انسانِ امروز، نیازمندِ سطحِ دیگری از نقدِ رادیکال است که منطقِ حاکم بر آن، ناگزیر، به افقِ معناییِ دیگری نیازمند است که در آن هم‌جوشیِ انتزاعِ فرضیه و واقعیت به نحوِ شدت‌مندتری به جریان می‌افتد. کتابِ مذکور، اگرچه در سطحی مقدماتی، تا حدی معرِف بخش‌های اصلیِ شکل‌دهنده به چنین نقدی است.

کتاب را می‌توانید در این‌جا بیابید. 

۱۳۹۱ آبان ۱۳, شنبه

تظاهرِ سرخوشی در آینه‌ی مصرفِ فراتظاهری



کیفیت و چه‌گونه‌گیِ ساختارِ سرخوشی مردم در هر دوران، یکی از روشن‌ترین معیارها در سنجشِ کیفیتِ رابطه‌ی ذهنیت‌ِ عموم با واقعیت است؛ رابطه‌ای که دلالت‌های آن حوزه‌ی گسترده‌ای، از روان‌شناسیِ اتمیستی گرفته تا کردمان‌شناسیِ سیاسی، را دربرمی‌گیرد. سرخوشی، تا آن‌جا که، نسبت به رنج، رابطه‌ی (دستِ کم از نظرِ تجربی) مستقیم‌تر و ساده‌تری با مهم‌ترین اصلِ هستیِ روانیِ انسان، یعنی اصلِ لذت (به معنای فرویدیِ آن) دارد، بیان‌گرِ نحوه‌ی شکل‌یابیِ طیفِ فراخی از معناهایی‌ست که تحلیلِ آن‌ها تعین‌مندیِ سوبژکتیوِ واقعیت و سویه‌ی توهمیِ عقل را افشا می‌کند. البته تحلیلِ رنج که، در تحلیلِ نهایی، هستی‌ای مقدم به سرخوشی دارد {سرخوشی را به‌درستی باید صرفاً حیثِ سلبیِ رنج دانست}، پیش‌زمینه‌ی ارجاعیِ این معناهاست، اما در زمانه‌ای که هستیِ رنج، در کل، در کلافه‌‌هایی از سوءبرداشت از آزادی (و ناآزادی) از ارزش تهی شده، ریخت‌شناسیِ سرخوشی، و شاید حتا سیماشناسیِ سوژه‌های سرخوش را می‌توان ره‌یافتِ اجتماعاً رادیکال‌تری در نقدِ سوبژکتیویته دانست.

در علمِ اقتصاد (از علمِ اقتصادِ متعارف گرفته تا اقتصادِ سیاسیِ رادیکال) مصرفِ تظاهری، همیشه یکی از جذاب‌ترین مفاهیم در تحلیلِ فنی و اجتماعیِ مقوله‌ی مصرف بوده است. به بیانی کوتاه، مصرفِ تظاهری به ساحتی از مصرف اشاره دارد که در آن، مصرف، در پیوند با سویه‌ها‌ی اجتماعیِ دلالت‌بخشِ آن که متقابلاً نظمِ حاکم بر مطلوبیت‌ها و فایده‌های ذهنیِ مصرف را تعیین می‌کنند و خود از آن تأثیر می‌پذیرند، بررسی می‌شود. در چنین زمینه‌ای، مطلوبیتی که مصرف‌کننده از مصرف می‌برَد در رابطه‌ای شبه‌بیناذهنی با دیگرانی که در حوزه‌ی اجتماعیِ چنین مصرفی هم‌وندِ او هستند، ساخت می‌گیرد: چشم‌و‌هم‌چشمی (و در سطحِ گسترده‌تری از معنا: رقابت تا حدِ مرگ)؛ کم و کیفِ مصرف را نه ترجیحاتِ سوژه‌ی منفردِ خودگردان، که آن دسته از مناسبات‌ِ بینافردی و رجحان‌مندی‌های متقابلی تعیین می‌کنند که ریشه‌ی آن‌ها در زمینه‌ی اجتماعیِ شکل‌یابیِ ذهن استوار است. نکته‌ی رئالیستی و نیمه‌انتقادی در این‌جا این است که ساختارِ ذهنیت به‌کلی در چارچوبِ نظمی فرافردی تعین می‌یابد، نظمی که اصلِ موضوعه‌ی آن تعریفِ عاملِ انسانی در حکمِ عاملی اجتماعی است. با این حال، این رئالیسم، در موقعیتِ سرریزِ آزادی، نابسنده‌گیِ تحلیلیِ خود را افشا می‌کند.

 مصرفِ تظاهری از مفاهیمی‌ست که با کمکِ آن‌ها می‌توان به انحلالِ ارزشِ مصرفی در ارزشِ مبادله‌ای در اشکالِ متأخرِ فضای اقتصادِ بازار اندیشید. تجلیِ ارزشِ مبادله‌ای صرفاً در قیمت خلاصه نمی‌شود؛ ارزشِ مبادله‌ای ساختاری اجتماعی دارد که ردِ آن را می‌توان در مبادله‌های غیراقتصادیِ جامعه‌ (از منطقِ حاکم بر دوستی گرفته تا انتظارهای خصوصیِ افراد از بدن و زمان) هم دید. در موردِ مصرفِ کالاهای لوکس، ارزشِ مبادله‌ای‌ای که تولید می‌شود، ورای فرایندهای حاکم بر تبدیلِ ثروتِ نمادین به ثروتِ مادی، در خودِ کیفِ تعیُن‌یافته در جامعه‌ی وفور، به جریان می‌افتد. در این حالت، تظاهر، نه در سطحِ مناسباتِ بینافردی، که در سطحِ جریان‌های میل و جابه‌جایی‌های ابژه‌ی میل، بر مبنای سرخوشی‌ای که فراورده‌ی این جابه‌جایی‌هاست، معنا پیدا می‌کند. در وضعیتی که فرد صرفاً وانموده‌ای از آن شکلی از کلیتِ اجتماعی‌‌ست که هستیِ خود را مدیونِ نشئه‌گیِ افراد در فراوانی است، تظاهر به منزله‌ی نمایاندن، عاری از معنا می‌شود – چرا که در موقعیتِ نشئه‌گی دیگر هیچ مرجعی برای ساختنِ بازنمایی‌ها وجود ندارد – همه چیز در فرایندهای دَوار و واگشت‌پذیری که برای ماندن و پایستن بی‌نیاز اند از ابژکتیویته، بازتولید می‌شوند، و به شعف می‌رسد. شکلِ نوپدیدِ مصرفِ تظاهری، درواقع همان مصرفِ خودشیفته‌وار است (همان تغییری که در حوزه‌ی تبارشناسیِ تبلیغات هم رخ داده: گذر از تبلیغاتِ معطوف به فایده‌گرایی، به تبلیغاتِ معطوف به سویه‌های منزلتی و تظاهری، و سپس به تبلیغاتی که خودشیفته‌گی و تورُمِ نفس را نشانه می‌روند)؛ به همراهِ اضمحلالِ امرِ اجتماعی در جامعه‌ای که به تصویرِ خود تخفیف یافته، چشم‌و‌هم‌چشمی تنها در برابرِ شیشه‌ای معنا دارد که جیوه‌ی بی‌معناییِ روابطِ بیناذهنی، از آن آینه ساخته است. خودشیفته‌گیِ نامادرانه‌ی امروز، به پیش کشیدنِ هر تفسیرِ خوش‌بینانه نسبت به حضورِ حیثِ اجتماعی در مصرف را از بین برده است؛ خاصه، در تحلیلِ مصرفِ کالاهای لوکس، به سختی می‌توان از موضوعیتِ "تعلق به سطحی اجتماعی"، و معناداربودنِ دلالت‌هایی که ساختارِ مصرف را در سنخ‌شناسیِ لایه‌بندی‌های اجتماعی خلاصه می‌کنند، صحبت کرد. رضایت و لذتی که مصرف‌کننده از کالاها می‌بَرَد، به واسطه‌ی درآمیختنِ سرشتِ بت‌واره‌ی آن با بت‌واره‌گیِ خودِ نفس، به واسطه‌ی مسخِ نگاه در انعکاسِ کالاها، حکمِ آن کیفِ مازادی‌ را دارد که مستقیماً از تواناییِ خودارضاییِ فرد با طیفِ متنوعی از بازتاب‌های نفسِ او در گزینه‌های مصرفی سربرمی‌آورد. بی‌تفاوتیِ جنون‌آمیزِ مشتریانِ مُدزده‌ به نسخه‌های مشابهِ بت-کالاها و گسستِ پیوندِ "عینی" میانِ رضایت از مصرف با رضایت‌مندی از ویژه‌گی‌های "مشخصِ" کالا، ریشه در همین خصیصه، یعنی درخودمانده‌گیِ کیف و خودبسنده‌گیِ نفس در شهوت‌ورزی بدونِ دیگری، در تولیدِ سرخوشی بدونِ وساطتِ عینیت، دارد. در جامعه‌ا‌ی که در آن، (نا)سوژه‌ها خودشیفته‌وارانه می‌زیند، پایگاهِ ارزشِ مبادله‌ایِ تعیُن‌یافته در بازارِ کالا – که مدت‌هاست بر تعیین‌کننده‌گیِ ارزشِ مصرفی در اقتصاد سایه انداخته – در منطقِ اقتصادیِ بازار کم‌رنگ می‌شود؛ در عوض، ورای منطقِ اقتصادِ کالا، این ارزشِ نشانه‌ای‌ست که، در حکمِ ارزشی ساخت یافته در حوزه‌ی سازماندهی‌ِ میل، در طرح‌های ذهنی و تصمیم‌گیری‌ها نقشِ اول را بازی می‌کند.

ارزش، هر چه بیش‌تر نااقتصادی و فرهنگی‌ می‌شود، مانندِ هر چیزِ دیگری که در این جابه‌جایی (اقتصاد به فرهنگ، و یا برعکس(!)) دگردیسه شده و به‌نحوی خودمتناقض بر غلظتِ سلطه‌ی منطقِ اقتصادی بر فضای فرهنگی افزوده، بیش‌تر از پیوندِ هستی‌شناختیِ خود با کلیتِ جهانِ انسانی می‌کاهد. خودشیفته، تا آن جا که خودشهوت‌زاست، بیش‌تر پذیرنده و ورزنده‌ی شکل‌هایی از ارزش است که هسته‌ی ارجاعیِ آن، درنهایت، نفسِ خودش باشد – وجودی ایمن از پرسش‌ها و انتظارهای دیگری؛ در این معنا، کیفِ مازاد، کیفی‌ست برآمده از (نا)بازی‌هایی که همان‌ اندازه که عاری اند از تعلق و خاطره، از هرگونه منطقِ اقتصادی و معنای مبادله‌ای و نمادین نیز تهی گشته اند. سرخوشی از انتظار در صفِ خریدِ نسخه‌های جدیدِ آی‌پاد و شوق برای تملکِ آخرین مدلی که از نظرِ کاربرد کوچک‌ترین تفاوتی با مدلِ پیشینِ خود ندارد را باید در پرتوی همین فرایند، یعنی فرایندِ بی‌معنای تولیدِ کیفِ مازادِ بی‌منطق و بی‌دیگری، فهم کرد.

تنها کسی به دیدنِ سویه‌ی کابوس‌واره‌یِ چنین سرخوشی‌هایی تواناست که به این لطفِ منحوس که هنوز درگیرِ ارضای نیازهای اولیه (و پیشاتظاهری) است، از توانِ فهمِ بلاهت و ناانسانیتِ نهفته در پشتِ این کیف‌های رویاواره برخوردار است – کسی مثلِ این نگهبانِ فروشگاه که هنوز قادر است از اظهارِ تبریک به یکی از خوش‌بخت‌ترین‌های روی زمین بیزارانه تعجب کند.

تصویر از بی.بی.سی: از نخستین روزِ عرضه‌ی آی‌فون 5