۱۳۹۰ مهر ۱۷, یکشنبه

Oh! I-Lost my I-Dol!



در صفحه‌ی آخر ِروزنامه‌ی فخیمه‌ی شرق خوش‌می‌خوانیم:
«...محصولاتی که در قالب ِشرکت ِاپل به بازار عرضه شده است، خرَد و ادبیات ِمکتوب و آن چیزی را که ما از آن به خواندن یاد می‌کنیم، در کم‌ترین زمان ِممکن در دست‌رس ِهمگان قرار داد و بسیاری از قواعد و انحصارات و محدودیت‌ها را شکست. جابز، بذر ِآگاهی را پراکند تا انسان ِمدرن و امروزین بیش از گذشته جان و تن‌اش در غلیان و تپش قرا گیرد. چرا که به قول ِمولوی آگاهی ِبیش‌تر و افزون‌تر سهم ِانسان ِتشنه و جست‌و‌جوگر است و تفاوت ِآدمی با دیگر موجودات در همین وجه است...»
یا
«...دست ِکم یکی از رازهای موفقیت ِآن‌ها این بوده است که هرگز تسلیم رومانتیسیزم و رویابینی از نوعی که بخواهد نظام ِسرمایه‌داری بازار را مورد ِچون و چرا قرار دهد، نبوده اند و دقیقاً در چارچوب ِآن، با درک ِهمه‌ی نابرابری‌های اجتماعی و طبقاتی و همه‌ی خشونت‌هایی که محصول این نظام هستند، توانسته اند به رده‌های بالای آن راه بیابند و نقش ِمؤثری در شکل دادن به جهان ِامروز پیدا کنند.»

این روزها، از این‌ قبیل مدیحه‌سرایی‌ها، که سیب ِجابزی را به سیب ِحوا و نیوتن می‌سایند و در مرثیه‌ی فقدان ِیک خالق – که جهان بی او کم‌اهمیت‌تر شده است(!) – افاضاتی این‌چنین موهوم از خود صادر می‌کنند که نور ِوهن‌اش چشم و دل را می‌زند، کم نمی‌خوانیم. کافی است سری به آواتارهای عزیزان در شبکه‌های اجتماعی بزنیم تا ببینیم همان‌هایی که یکی دوسال پیش از این، به نشان ِفرهیخته‌گی (یا شاید غم‌خواره‌گی و ترحم – و پیش ِخودمان بماند: هم‌رنگی با جمع ِعزیز)، فضای محترم و ارزشمند آواتارشان را به آیکون‌های سبز و سیاه "تزیین" کرده بودند، امروز تصاویری "ساده و زیبا" از سیب یا پرتره‌ی جابز را آرایه‌ی "بیان ِبه‌روزبودن" ِخود ساخته اند. نباید این افاضات و بیان‌ها را کوبید، چون همه به‌خوبی می‌دانیم که یکی از مشخصات ِشکوه‌مند ِهر جامعه‌ی بازی، پُرکردن ِورطه‌های بی‌معنایی و زخم‌های باز ِبیهوده‌گی با ستاره‌سازی و بت‌بازی است – شُکوه و اعتبار و اقبال ِاین بازی‌های بیانی به ویژه زمانی پررنگ و همه‌گیر می‌شود که این ستاره‌ها و بت‌ها هم‌پیوند باشند با مهم‌ترین شأن ِحیات ِانسانی‌مان: تکنولوژی و ابژه‌های آن (و اشارات ِگسترده و پیچیده‌ی آن‌ها؛ درباره‌ی هم‌بسته‌گی ِزیبایی‌شناسی ِساده‌گرایانه‌ی محصولات ِاپل با پارادایم زیبایی‌شناختی مسلط که ریشه در گفتمان ِعلمی دارد، و تأثیر ِاین هم‌بسته‌گی در اقبال ِاین محصولات بسیار می‌توان نوشت)؛ مسأله‌ی تأمل‌برانگیز اما هم‌سنخی ِرخدادهایی است که فرد را وامی‌دارد به چنین بیان‌گری‌هایی. اگر بپذیریم که "رخدادشدن" ِیک رخداد، بازبسته به دریافتن ِآن از سوی سوژه‌ها و آگاه‌شدن و سخن‌گفتن و کنش‌ورزیدن ِآن‌‌ها زیر سایه‌ی آن رخداد و در فضایی عمومی است، آن‌گاه باید بگوییم که تنها یک ذهن ِافراط‌گر در خوش‌بینی و معتاد به خودفریبی می‌تواند رخدادبوده‌گی ِچیزی مثل ِیک جنبش ِاعتراضی را پراهمیت‌تر از رخدادبوده‌گی ِمرگ ِجابز قلمداد کند! بیان ِیکی از مشتریان ِچینی ِپروپاقرص ِاپل که می‌گوید "جابز زنده‌گی ِمرا متحول کرد"، یا افاضات ِنویسنده‌ی بالا در کوُل‌بودن ِجابز و زیرکی‌های پساکاپیتالیستی ِاو، و یا مقاربت ِمیمون ِمولوی و جابز، در عین وقاحت و هرزه‌گی ِتمام‌عیار، بیان‌هایی هستند تماماً از روی صداقت از سوی (نا)سوژه‌هایی که به‌واقع این گونه می‌اندیشند. این بیانات ِموهوم و موهن هرگز توهمی نیستند، بل‌که واقعیت و صداقت ِآن‌ها به اندازه‌ی واقعیت و صداقت ِشرایطی است که واقع‌مندی ِخود را مدیون ِسرشت ِتخیلی ِاندیشه و کژتابی ِآرمان در شکل‌دادن و حفظ ِآن است. شرایطی که، به حق، قهرمان‌های آن تنها همان‌ کوُل‌هایی می‌توانند باشند که بر رونق ِبازار ِشگفت‌انگیز ِگجت‌ها و شمار ِمعتادان ِشبکه‌های اجتماعی، و در نهایت نشئه‌گی ِسراپااقتصادی ِمصرف‌کننده، می‌افزایند.

درست می‌گویند که می‌توان هر دوره‌ای را، عیار و ارز و جان و توان ِهر عصری را، از آن چه مردمان ِآن دوره قهرمانان ِخویش می‌سازند، بازشناخت. ظرفیت‌ها و توانش‌های این قهرمانان، بازنماینده‌ی حال و آینده‌ و سودا و آرمان ِستایش‌گران‌شان اند، و از این رو، آنان را می‌توان آینه‌ی تمام‌نمای احوال و اغراض و امراض ِمردمان، و دال ِمن ِآرمانی‌شان خواند. نگاه ِگذشته‌گان و رفته‌گان، و آینده‌گان و نیامده‌گان، به قهرمانان ِما، و به عصر ِما که "تحول ِزنده‌گی" و "معنا"ی آن در طرح‌های فوق‌ ِزیبای مینیمالیستی گیزموها متراکم می‌شود، چه‌گونه نگاهی می‌تواند بود؟ نگاهی از ترحم؟ نگاهی از وحشت؟ یا نگاهی به سخره؟

۱۳۹۰ مهر ۳, یکشنبه

درآمدی بر ترسیم ِافق ِایدئولوژیک ِروش‌شناسی ِابزارانگارانه


یا
درباره‌ی آن‌هایی که می‌دانند اشتباه می‌کنند اما هم‌چنان به اشتباه ِخود ادامه می‌دهند "گو این که" نمی‌دانند اشتباه می‌کنند

شاید پُربی‌راه نباشد اگر بگوییم که ابزارانگاری (Instrumentalism) صریح‌ترین عنوانی‌ست که می‌توان به روش‌شناسی ِغیرتأملی ِحاکم بر کارشیوه‌های اندیشمندان ِعلوم ِاجتماعی ِباورمند به نظریه‌ی انتخاب ِعقلایی (و در درجه‌ی اول، اقتصاددانان نئوکلاسیک) اطلاق کرد. روش‌شناسی ِابزارانگارانه، به بیانی ساده، ناظر بر این ایده است که در نظریه‌پردازی‌های علمی، نظریه صرفاً حکم ِجعبه‌ابزاری را دارد که نظریه‌پرداز با بهره‌گیری از آن به هدف ِخود در پژوهش ِعلمی – که در پارادایم‌های پوزیتیویستی عموماً پیش‌بینی ِپدیده‌ها و رخدادها تعریف می‌شود – دست می‌یابد؛ در این انگاشت، نظریه ابزاری است که از آن برای فهم ِواقعیت استفاده می‌شود. در میان ِاقتصاددانان و سایر ِنظریه‌پردازان ِاجتماعی ِپوزیتیویست، شاید مهم‌ترین مقاله در این زمینه، مقاله‌ی میلتون فریدمن به نام ِ"روش‌شناسی ِعلم ِاقتصاد ِپوزیتیو" باشد. مقاله‌ای که بُرد ِآن به اندازه‌ی سطحیت ِنظری ِآن حیرت‌برانگیز بوده است (این مقاله شاید تنها مقاله‌‌ای در زمینه‌ی روش‌شناسی باشد که اقتصاددان‌ها که عمدتاً مسائل ِروش‌شناختی را به هیچ می‌گیرند {باز هم از سر ِنظرورزی ِمقتصدانه(!) و البته به خاطر ِبی‌سودای ِفلسفی} آن را خوانده اند)؛ مقاله‌ای تأثیرگذار (برای اقتصاددانان) و بحث‌برانگیز (برای روش‌شناسان).  نسخه‌ی فریدمن از ابزارانگاری، به دلیل ِتمرکز ِآن بر مقوله‌ی پیش‌بینی در تعریف ِیک نظریه‌ی خوب، به ابزارانگاری ِپیش‌بینی‌گرایانه  (predictivist instrumentalism) معروف است؛ در این رویکرد، نظریه ابزاری است که برازش یا اعتبار ِآن (که در مقام ِیک ابزار همان "کارامدی" ِآن به شمار می‌رود) منوط است به قدرت ِپیش‌بینی‌کننده‌گی‌اش؛ هر اندازه یک نظریه به‌تر بتواند واقعیت ِمورد ِنظر ِخود را پیش‌بینی کند، فارغ از این که بر پایه‌ی چه فرض‌ها و بن‌انگاره‌هایی ساخت پیدا کرده، اعتبار ِعلمی ِبیش‌تری دارد. آشنایان با چه‌گونه‌گی ِسازمان‌یافتن ِبرنامه‌های پژوهشی ِپوزیتیوستی در علوم ِاجتماعی، برنامه‌هایی که تبار ِآن‌ها در دوران ِمعاصر به دوران ِاحیای ِنظم‌های اجتماعی پس از جنگ دوم ِجهانی می‌رسد، به خوبی از دلالت‌های سیاسی ِاین نگاه، چه در مورد ِابزارواره‌گی ِنظریه و چه در رابطه با پیش‌بینی‌گرایی در تفکر، آگاه هستند (نظریه به مثابه‌ی وسیله‌ای برای مهار ِنیروهای اجتماعی و در خدمت درآوردن ِآن‌ها در راه ِتحقق ِنیک‌بختی ِاقتصادی (رشد) و سیاسی (نظم) و هکذا).  فریدمن در ساختن ِاین نگاه ِروش‌شناختی، از منطق ِ"گو این که" (as if) استفاده می‌کند. او، پس از تکرار ِمکررات ِملال‌آور در زمینه‌ی جدایی ِعلم ِهنجاری از علم ِاثباتی (دوگانی‌ای که حتا در زمان ِقلم‌زنی ِخود ِاو هم به‌کلی از اعتبار افتاده بود)، در تلاش برای توجیه ِابزارانگاری و هسته‌ی نظری ِآن در نظریه‌ی اجتماعی (یعنی شیءواره‌گی ِکنش در رفتار، یعنی نظریه‌ی انتخاب ِعقلایی) اظهار می‌کند که بازیگران ِبازار و عاملان ِاقتصادی شاید ندانند که در حال ِمحقق‌ کردن ِهدف ِانتخاب ِعقلایی ِاقتصادی (بهینه‌سازی) هستند، اما، "در واقعیت"، پیامد ِ"رفتار" آن‌ها به‌گونه‌ای است که "گو این که" در حال ِبیشینه‌سازی هستند. این مطلب، در قالب ِمغالطه‌ی "گو این که"، به این هدف بیان می‌شود که علم ِاقتصاد، و البته هر نظریه‌ی اجتماعی ِپوزیتیویست ِدیگری که بر آکسیوم ِانتخاب ِعقلایی استوار است، نیازی به کاوش‌های هنجاری برای فهم ِنیت ِبازیگر ِاقتصادی ندارد، چون از نمود ِیک رفتار می‌توان به هدف ِاصلی ِهر نظریه‌ی اجتماعی (که همان پیش‌بینی ِپیامد ِرفتار باشد) رسید. این مغلطه‌ (یکی‌انگاشتن ِتقلیل‌گرایانه‌ی کنش و رفتار) تنها در منطق ِمکانیستی ِرفتارگرایی واجد ِنوعی اعتبار ِتبیینی است و اغلب ِپارادایم‌های نوین ِنظریه‌پردازی از نیمه‌ی دوم سده‌ی پیش به این سو، خاصه آن‌هایی که بر مسأله‌ی معنا و تفسیر تأکید دارند، اعتبار ِنظری ِآن را از شکل انداخته اند؛ با این حال، در ادامه‌ی این مختصر، با چشم‌پوشی از وسوسه‌ی نقد ِدرونی ِاین نگرش (که مطمئناً در حوصله‌ نمی‌گنجد)، به ‌گونه‌ای میکرولوژیک، تقریبی مختصر و مقدماتی به  نقد ِایدئولوژی ِمضمر در هسته‌ی شناختاری ِابزارانگاری، یعنی (نا)منطق ِ"گو این که"، تمرین می‌شود.

پُرواضح این که، به‌لحاظ ِمنطقی، وجود ِ"گو این که" در یک گزاره‌ی اختباری، از درجه‌ی ابطال‌پذیری ِآن به‌شدت می‌کاهد، چرا که همواره می‌توان در این باره که مرجع ِتعیین‌کننده‌ی صدق ِاین انگاردن، این "گو این که"، چیست، مناقشه کرد. یک اقتصاددان می‌تواند بگوید که پیامد ِیک رفتار ِمصرفی به‌گونه‌ای است که "گو این که" مصرف‌کننده دست به بیشینه‌سازی ِمطلوبیت ِخود زده است؛ از سوی دیگر شاید یک تائوئیست این نهاده را به پیش‌ گذارد که پیامد ِهمین رفتار نشان می‌دهد که مصرف‌کننده در مقام ِفردی مؤمن به آرمان ِتائو، دست به مصرف ِایثارگرایانه برای بازهویت‌یابی ِخویش در آشیان ِطبیعت مصرف زده است؛ تنها مرجع ِتمایزبخش میان ِاین دو ادعا به برازش ِنظری ِمقدمه‌ی این تبیین‌ها برمی‌گردد که خواهی نه‌خواهی سطح ِتحلیل را به بررسی ِگزاره‌های متافیزیکی و وجودی می‌کشاند (تعریف ِانسان ِاقتصادی – انسانی آزمند و محاط در جهان ِآکنده از کم‌بودی در برابر ِتعریف ِتائوئیستی از انسان به عنوان باشنده‌ای رو-به-تعالی/انحلال-در-طبیعت). در هر صورت، وقتی ترفند ِ"گو این که" را به‌عنوان ِپایه‌ی منطقی ِتبیین ِخود برمی‌گزینیم، تلویحاً پرده از این خواست برمی‌داریم که نیازی به کندوکاو در نیت و قصدمندی ِکنش‌گر نیست. البته دلایل ِتوجیهی ِزیادی بر این خواست می‌توان فهرست کرد: این که تحلیل ِقصدمندی تجاوز به ساحت ِخصوصی ِعامل است (و گناهی از این شرارت‌آمیزتر وجود ندارد)، یا این که چنین تحلیل‌هایی، به دلیل ِسرشت ِگریزپای ِمعنا و لایه‌بندی‌های انجام‌ناپذیر ِتفسیر، هرگز به یک پاسخ ِنهایی نمی‌رسد (و چه چیزی بیهوده‌تر از نرسیدن به پاسخ (محصول ِنهایی) از یک تبیین (خط ِتولید ِمعنا و ارزش))؛ ناگفته پیداست هم گفتمان ِعلمی و هم منش ِلیبرالیستی ِحاکم بر ارواح ِفرهیخته، از سر ِارجاع به حقیقت ِپراگماتیستی و التجا به دال ِآزادی، پشتیبان ِچنین خواستی هستند: خواست ِبرون‌زا گرفتن ِعامل ِقصد و نیت در تبیین. اما چه رانه‌ی ناخودآگاهی زیر ِاین خواست ِشناختاری می‌لولد؟ عاملی که در گزاره‌ی "دلیل ِتبیینی ِالف صادق است، چون پیامد ِنتیجه‌ی رفتار ِانسان به نحوی است "گو این که" او با فلان نیت دست به عمل زده  است"، مسند واقع شده، عاملی‌ست جبرزده و مقید به نیت ِپیشاتجربی ِگوینده‌ی این گزاره. این عامل/آدمک، قرار است همان اراده/زبان/جهان/کنشی را صورت دهد که تحلیل‌گر، بنا بر فرض‌های اندیشه‌گی‌اش، که در شکل ِرسوب‌های ایدئولوژیک یک‌پارچه‌گی ِدستگاه ِمتافیزیک ِاو را تضمین می‌کنند، اراده کرده است. منطق ِ"گو این که"، منطق ِحذف ِاراده از سوژه و تقلیل ِسوژه‌ی گوینده به سوژه‌ی گفته‌شده است (از آن‌جا که نیت ناخواناست، من گمانه‌زنی می‌کنم که او این‌جور یا آن‌جور است؛ در صورتی که عامل ِکنش‌گر اذعان کند که خود چیزی غیر از این مراد داشته، او از دایره‌ی تحلیل ِمن خارج است). این همان حماقت، یا به بیان ِبه‌تر وقاحت ِنظری‌ای است که یک اقتصاددان در مواجهه با عاملی که نیت و عمل ِاو ناسازگار با سنخ ِآرمانی ِانسان ِاقتصادی نیست، روا می‌دارد. او درست، مانند ِیک خشک‌مغز ِمؤمن به یک ایدئولوژی، با این بهانه که پژوهش ِعلمی ِخود را در فضایی عاری از ارزش‌داوری می‌پروراند، با این بهانه که از نیت‌خوانی می‌پرهیزد، (خواسته یا ناخواسته) نیت ِصادرشده از هسته‌ی سخت ِبرنامه‌ی پژوهشی ِخود را بر کنش‌گر بار می‌کند – ستمی که صریح‌ترین شکل ِبروز ِآن در رهبری ِسیاسی ِیک تئوکرات نمایان می‌شود. ناواقع‌گرایی‌ای که بر اساس ِاسلوب ِگفتمان ِعلمی شرط ِضروری ِهر مدل‌سازی است، به بهانه‌ی پیچیده‌گی ِواقعیت، مهم‌ترین مرحله‌ی نظریه‌پردازی (یعنی ساختن ِدیالکتیکی ِفرض‌ها و آکسیوم‌ها آن‌چنان که به نحوی تأملی حیات ِزیسته‌ی ابژه‌ را در نظر گیرد) را اسیر ِسنگ‌نوشته‌های گفتمان ِعلمی می‌سازد. این همان توهمی است که رئالیسم ِانتقادی بر ضد ِآن می‌شورد. انگاردن ِنظریه به مثابه‌ی ابزار، نتیجه‌ی مستقیم ِشیءواره‌ گرداندن ِکنش ِانسانی، بی‌اثرکردن ِنیروی ِآن، و درنهایت فروکاستن ِآن به فعلیت‌پذیری و انفعال ِرفتار (وا-کنش) است. ایدئولوژی ِچنین انگاشتی همان توهم ِکسب ِدانش و حقیقت از رهگذر ِچپاندن ِسرشت ِآشوب‌ناک ِرخداد در بستار ِمدل است. مدلی که محصول ِابزارانگاری ِنظریه‌ ا‌ست، نه می‌تواند الگویی از واقعیت باشد (چون وقعی به اعتبار ِتجربی ِفرض‌های بنیادین نمی‌نهند) و نه پایگاهی تبیین‌گر بر پدیده‌ها (چون نظم ِپیشاپیش منظور ِخود را بر فرایندها سوار می‌کند، پیش از این که آن‌ها را بفهمد). محصول ِهر نظریه‌ی ابزارانگاری، ماشین‌واره شدن ِسوژه است – سوژه‌ای خلاصه‌شده در جهان ِدودویی ِحقایق ِلایبنیتزی، در ساختار ِانگیختار/واکنش، پرسش/پاسخ (سوژه-موش)؛ سوژه‌ای که در غیر ِاین صورت (در شرایطی که در قالب ِگشودار ِنظریه‌ای که مدام خود را بر پایه‌ی "فهم" ِسوژه دگرگون می‌سازد، قرار گیرد) کنش‌ها و رخدادهایی می‌آفریند که به‌ساده‌گی تن به نمادین‌شدن نمی‌دهند – نظریه‌، و به بیانی کلی‌تر دانایی و حکمت ِانسانی، چه می‌تواند باشد جز باز-سازی ِبی‌وقفه‌ی اندیشه در تعامل ِبی‌‌امان با موضوع ِمطالعه؛ دانش ِقدرت چه می‌تواند باشد جز رد ِاین باز-سازی به هر بهانه‌ای (به بهانه‌ی ساده‌گی ِعلمی، کاربردپذیری و ...)؟ ابزارانگاری ِروش‌شناختی، روش‌شناسی ِحاکم بر ایدئولوژی ِمهندسی‌کردن ِسوژه و کنترل ِکنش است. همان اصل ِهادی ِپروژه‌های "آزادی‌خواهانه"‌ای که، با بستن ِچشم ِخود بر کنش‌ها و نیت‌های سوژه و فروکوفتن ِصدای ِاو در سلول‌های شیشه‌ای مدل، او را در انتخاب ِچه‌گونه‌گی ِسنگ‌شدن در متافیزیک ِمکانیستی ِرفتار آزاد می‌گذارد. 

۱۳۹۰ شهریور ۱۲, شنبه

برمامگوزیدها* ماوراء بحار


یا
ول‌کن بابا! خودآزاریا!

عکس‌های‌شان پشت به مجسمه‌ی آزادی و برج ِافیل و بیگ‌بن، زیر ِدرختان ِبلند ِبریتیش‌کلمبیا یا رو به عمارتی خوش‌منظر و مفخر به معماری ِنیوانگلند یا خیره به شگرف ِافق ِبی‌غروب ِاسکاندیناوی... این عکس‌ها، همان‌ قدر بازگوی حال‌وهوای حسرت‌برانگیز ِمهاجران است که بازنماینده‌ی روحیه‌ی خوش‌بختی ِمأیوسانه‌شان. پیش‌زمینه‌ی این عکس‌ها همان ‌قدر به ایمای ِاین چهره‌ها وبدن‌های خاورمیانه‌ای می‌آید که زبانی که قرار است آن‌ها زین پس عاطفه و خرَدشان را به آن بسایند، به تن ِلحن و حالت ِحس و بیان‌شان زار می‌زند...  این عکس‌ها، این عکس‌های خوش‌باش‌نما و فرح‌انگیز، خیلی به‌تر از هر عکس ِگزارشی ِدیگری، ستهم ِزیست‌جهان ِازهم‌گسیخته‌ی امروز را به تماشاچی‌شان می‌نماید.

روشن‌فکران از برکات ِمهاجرت بسیار گفته اند و نوشته اند؛ در این که آشنایی با امر ِبیگانه، خون ِذهن را تازه می‌کند و اندیشیدن به سایه‌رنگ ِزبانی دیگر و خانه‌تکانی ِذهنیت با آشنایی با شکل‌های زنده‌گی ِنو، مترقیانه است و پرورنده شکی نیست. مسأله بر سر ِدوری یا نزدیکی و غرابت و قربت به مام و وطن هم نیست. مسأله بر سر ِآن طرحی از خوش‌بختی‌ست که خواسته یا ناخواه به کلیت ِزنده‌گی ِهرچند واگسیخته‌ی فرد دلالت می‌بخشد. مهاجرت برای اکثر ِمهاجران گو این که در حکم ِعزیمتی‌ست از یک خرابه به آبادی، از دژستان به آرمان‌شهر، از دیار ِبرده‌گی به دیار ِآزادی؛ و همین پندار روشنای همیشه‌آینده‌ی عزم ِمهاجرت را کورانه تاب‌ناک می‌کند – حال این که حقیقت ِهر جایی، چه این‌جا و چه آن‌جا، حقیقت ِیک واحه است، هر جایی و هر گاهی، دست ِبالا، می‌تواند ایست‌گاهی‌ باشد نفَس‌افزا در میانه‌ی دو برهوت؛ هر نگاهی جز این نسبت به‌ جای‌-گاه‌ها ناگزیر به سرخورده‌گی و یأس می‌انجامد. تعین‌مندی ِاین پندار و پیامدهای روان‌شناختی ِآن نیز به کنار، مسأله بر سر ِآن فرایند ِاجتماعاً موجه و اخلاقاً تباهیده‌ای‌ست که فرد را بیش و بیش‌تر در فروبسته‌گی ِهستی ِشخصی ِخویش فرومی‌برَد. دانش‌آموزی و کسب ِتجربه اغلب نقابی‌ست که بر پلشتی ِاین فرایند کشیده می‌شود؛ دلیل ِاصلی، که تنها شاید در یک لحظه‌ی صمیمی و در حد ِنهایی ِوقاحت یا آزرده‌گی ِوجدان به بیان آورده شود، رستن از زمینه‌ی وطن برای نزدیک‌تر شدن به خوش‌بختی ِفردی است: "می‌دانم که این‌جا نمی‌توانم زنده‌گی ِخوبی داشته باشم". این گزاره هر اندازه که صادق و درست‌نماست، مشحون از هرزه‌گی و ددمنشی هم هست. اگر چه گفتمان ِاجتماعی ِحاکم بر اغلب ِما مدرن‌ها، یعنی شکل ِزنده‌گی ِلیبرالیستی، به این گسست ِامر منفرد از امر ِاجتماعی (گسست ِخوش‌بختی ِفردی از نیک‌بختی ِاجتماعی، گسست ِامیدهای فردی از امیدهای جمعی و ...) صحه می‌‌گذارد، اما این واقعیت – البته اگر بر مسأله‌دار بودن ِاین روحیه و گرایش نیافزاید – هیچ توجیهی بر شایسته‌گی ِآن نمی‌تواند باشد. ذهنیتی که خوش‌بختی ِفردی را در متنی پالوده از امر ِاجتماعی می‌تواند معنا کند، ذهنیتی‌ست که از فرط ِآزادشده‌گی، از انسانی‌ترین و ضروری‌ترین سویه‌ی آزادی، یعنی خواستن ِآزادی برای کشور ِخود، و تمام ِدغدغه‌های عزیز ِپاس‌داری و مبارزه برای چنین خواستنی، "آزاد" شده است. این ذهنیت، این روحیه، از آن ِیک انسان ِآزاده نمی‌تواند باشد – مگر آن‌قدر بی‌سواد باشیم که رواداری را بی‌تفاوتی ِلیبرالیستی تعریف کنیم و یا آن‌قدر پی‌پایه و مایه باشیم که بی‌اعتنایی به زبان و مادر و سنت را جهان‌وطنی ِآزاداندیشانه تعبیر کنیم...

بی‌اعتنایی به وطن برای سعادت ِآتی، تبعید ِنفس از روح و رسم ِآن برای در امان ماندن از دردهای‌اش، دورداشتن ِخود از تب‌ولرزها و ناخوشی‌های‌اش به قصد ِنزدیکی به آسایش و قرار، و خلاصه تمام ِآن پالایش‌ها و زدایش‌هایی که، به‌حق، در حکم ِشرط ِضروری ِ"پیشرفت" ِمهاجران قلمداد می‌شود، دقیقاً همان چیزهایی اند که نکبت ِ(البته نهان و خوش‌نهفته‌ی) زنده‌گی ِمهاجران را فربه می‌کنند، همان چیزهایی که از فرد، خوش‌بختک‌زده‌ای بی‌مادر و دلقکی بداطوار می‌سازد. پس ِپشت ِتمام ِ"من دوست دارم"ها و "من نمی‌پسندم‌"ها، پشت ِ"این برای من نیست"ها، پشت ِاین همه "من"، پشت ِتوجیه ِمهاجرتی که بر پایه‌ی این خوش‌داشتن‌ها و ناخوشایند‌داشتن‌ها صورت می‌بندد، پشت ِخوش‌بختی ِبی‌اعتنا به نیک‌بختی ِجمعی، چهره‌ی آدمکی را می‌توان دید که هم‌وزن با ازکف‌دادن ِسنت (و شادانی و مالیخولیای آن) و هم‌شدت با گسستن از پیوند ِطبیعی با زبان-هستی ِمادری، عاری از معنا و پُراپُر ِپوچی گشته است { – و مگر سیستم ِمرجع ِپذیرنده‌ی مهاجران چیزی جز این می‌خواهد؟! مگر بازتولید ِکار ِتهی و مصرف ِپُر جز این پوچی و تقلای بی‌فرجام برای رفع ِآن آبشخور ِدیگری هم دارد؟}

---

ویژه‌گی ِشخص یا چهره‌ای که خودخواهی ِاحمقانه و نفرت‌انگیزی دارد.

۱۳۹۰ شهریور ۹, چهارشنبه

معرفی ِکتاب




«مارکس هرگز تصور نمی‌کرد که پایان ِاستثمار ِطبقاتی ِسرمایه‌داری تمام ِرنج‌ها یا ناخشنودی‌های انسانی را پایان خواهد داد. پایان گرفتن ِاین استثمار انسان‌ها را به فرشته بدل نمی‌سازد یا واقعیت‌های اصلی ِوضعیت ِانسانی را عوض نمی‌کند. وضعیت ِما همیشه وضعیت ِبی‌معنایی، اضطراب، فناپذیری، امیدهای احمقانه و تلاش‌های ابدی خواهد ماند. هرکس که دید ِمذهبی به جهان را طرد کرده باشد، مانند ِکاری که مارکس کرد، هرگز نمی‌تواند غیر از این تصور کند. با وجود این، هیچ نیازی در سرشت ِچیزها به نظامی اجتماعی که این بی‌معنایی را بزرگ کند نیست. آدمیان قطعاً دارای قدرتی جمعی اند و می‌توانند تأثیرات ِبخت ِبد را به حداقل رسانند، به جای آن که آن تأثیرات را پاس بدارند و از آن نظام ِاجتماعی ِغیرانسانی‌ای منشعب سازند که عملاً هول‌ناک‌ترین ناتوانی‌های انسانی ِما را می‌ستاید: حرص، بی‌اعتنایی به دیگران، از خود راضی بودن، خود را فریفتن. محو ِسرمایه‌داری، مانند ِمحو ِبرده‌گی یا نظام ِارباب‌و‌رعیتی، صرفاً یک سرچشمه‌ی نظام‌مند و اجتماعاً پدیدآمده از فلاکت ِانسانی و خصومت ِمتقابل ِمیان ِمردم را از میان خواهد برد.»   - آلن.و.وود


کتاب ِوود درباره‌ی مارکس از سری مجموعه‌ی "ّبراهین فلاسفه" از انتشارات راتلج از آن کتاب‌هایی‌ست که خواندن ِآن برای آشنا و ناآشنا با نظریه‌ها‌ی مارکس بی‌برکت نخواهد بود. تخصص ِوود فلسفه‌ی کانت و هگل است – با تأکید بر فلسفه‌ی اخلاق، و نگاه ِانتقادی ِاو، از آن‌ جایی که در مقام ِیک فیلسوف ِکانتی تیغ ِتحلیل ِنظری را با نگاه ِهنجارکاو تیز می‌کند، برای اغلب ِطرف‌داران یا منتقدان ِاندیشه‌ی مارکس، که دفاع یا نقد ِخود را از دوکسای سرسپرده‌گی‌های ِنظری و کین‌خواهی‌های سبک‌مغزانه پالوده نگه می‌دارند، بدون ِتردید پُربار و آموزنده است. تأکید ِوود بر شالوده‌ها و سرچشمه‌های فلسفی ِنگرش ِمارکس، و اصرار ِمداوم ِاو بر آگاهی از بنیان‌های فلسفی ِشکل‌دهنده‌ی چنین اندیشه‌ای، خاصه برای چپ‌گراهای آتشی‌مزاج که با اوراق‌کردن ِمارکسیسم در رنگ ِسرخ و مرام ِکین‌خواهی‌ و شهوت ِانقلاب، آن را به‌کلی عاری از نیرو و معنا کرده‌اند، بسیار تأمل‌برانگیز خواهد بود – البته اگر برای آن‌ها چیزی به نام ِمطالعه اصلاً واجد ِمعنا باشد. برای راست‌گراهای گران‌جان هم که جای خود دارد: خواندن ِپیش‌گفتار ِنویسنده، به‌تنهایی، به بسیاری از مغالطه‌های منطقی و تاریخی ِمضحک‌شان پاسخ خواهد داد – البته اگر کمربسته‌گی ِآن‌ها به سرکوب ِنقد رخصت ِخواندن را به آن‌ها بدهد. دسته‌ی سوم ِمخاطبان هم می‌توانند پست‌مدرن‌مأب‌هایی باشند که بیش از نقد و نظرورزی، به قند و نظربازی علاقه دارند – البته اگر نسبی‌نگری ِملال‌‌آورشان بتواند جدیت ِهنجارنگر ِکتاب را برتابد...  به هر روی، این کتاب، با موشکافی ِبنیان‌های فلسفی ِاندیشه‌ی مارکس، برای هرکسی که هنوز در اندیشیدن پارساست و در این دوران ِبی‌انصاف، تنها مجال ِباقی‌مانده در انصاف‌گزاری، یعنی انصاف در اندیشیدن و نقد ِدرست، را پاس می‌دارد، کتاب ِخواندنی و بارآوری‌ست.  

کتاب را این‌جا آپلود کرده‌ام.
درضمن، خانم ِمسمی‌پرست کتاب را در نشر ِققنوس ترجمه کرده اند.

۱۳۹۰ مرداد ۲۶, چهارشنبه

تب‌خال ِزرد



قانون ِبازاری ِارزش و آزادی در نا-آزادی

خواندن ِآثار ِکلاسیک، در هر حوزه‌ای از دانش، از جمله آن دسته از بایسته‌هایی‌ست که در حیات ِفکری ِامروز در حصار ِفراموشی از ریخت افتاده است؛ حیاتی که تماماً محاط ِ"سرمایه"‌ی فرهنگی ِدستگاه ِآکادمیک ِبازارمحوری شده که اصل ِحاکم بر آن ارزش ِمبادله‌ای ِدانش و امتیاز ِاجتماعی‌ ِبرآمده از آن است. به بیان ِدیگر، در مرگ ِشعار ِحقیقت‌مند و هماره غلط‌انداز ِ"دانستن برای دانستن"، که ارزش ِمصرفی ِدانایی را، فارغ از مقتضیات ِبازاری، با سویه‌های برین ِارزش (زیبایی، خودآگاهی، لذت، غنای شخصیتی، تعالی و ...) نشان‌دار می‌کند، مصرف ِآثار ِکلاسیک ازاساس فاقد ِتوجیه ِاقتصادی و اجتماعی است. درستی ِاین مطلب را می‌‌توان با توجه به این واقعیت سنجید که در رشته‌هایی که عموماً وابسته‌گی ِنهادی ِکم‌تری با شبکه‌ی قدرت دارند (ادبیات، فلسفه)، خواندن ِآثار ِکلاسیک هم‌چنان به عنوان ِالزامی گریزناپذیر در فرایند ِآموزش و کسب ِدانش مطرح می‌شود؛ و بالعکس در رشته‌هایی که مستقیماً در سازوکار ِبازتولید ِقدرت ِحاکم دخیل اند، این متون ارزش ِعتیقه‌ای به خود می‌گیرند و تنها در محفل‌های روشنفکری و صرفاً محض ِفضل‌فروشی ارزمند می‌شوند (از دانش‌آموخته‌گان ِاقتصاد باید پرسید تا چه اندازه وقت ِخود را صرف ِخواندن ِمالتوس و ریکاردو و مارشال کرده اند؟ پاسخ ِآن‌ها هر چه باشد، باید بدانند که تأثیر ِواسازنده و نقادانه‌ی خواندن ِاین متون بر دستگاه ِخوش‌افتاده و توهمات ِشبه‌علمی‌شان در رابطه با اقتصاد، به هیچ وجه رقیق‌تر از تأثیر ِخواندن ِدگراندیشانی مثل مارکس و وبلن نیست!). به هر روی، برای من که شخصاً کار بر روی صورت‌های متأخر ِنظریه‌ی اجتماعی و حتا ریطوریقای آن در سرلوحه‌ی کار ِفکری تعریف می‌شود، یکی از معیارهای سنجش ِدانایی و دانش‌آموخته‌گی، آشنایی به متون درجه‌ یک ِکلاسیک است، امری که ضرورت ِآن مستقیماً به جای‌گاه ِتعیین‌کننده‌ی آگاهی ِتاریخی در شکل گرفتن ِاندیشه و توان ِتحلیلی برمی‌گردد. امری که اگر خوب بنگریم درشت‌ترین حلقه‌ی گم‌شده‌ی سیستم ِآموزش و آینه‌ی عورت‌نمای ِتمام ِمحصولات ِآدمک‌واره‌ی آن است – البته سیستم برای گم‌کردن ِخودخواسته‌ی این حلقه دلیل‌های بسیاری در آستین ِپوشش ِشعبده‌بازی‌های خود دارد: برای پوزیتیویسم و طبیعت ِمتوهم و خودخدای‌انگار و آینده‌نگرانه‌ی آن، پیدا کردن ِاین حلقه مقارن است با پدیدارشدن ِعریانی ِپادشاه.

تقریر ِمارکس از "قانون ِارزش" به‌راستی یکی از دقیق‌ترین تحلیل‌هایی است که در حوزه‌ی نقد ِمنطق ِاجتماعی ِحاکم بر شیوه‌ی تولید ِسرمایه‌داری صورت‌بندی شده است. چارچوب ِتحلیل ِمارکس در این مورد ازاساس منطبق است بر اپیستمه‌ی اقتصاد ِکلاسیک؛ آغازگاه، ترم‌ها و علت‌مندی‌هایی که تحلیل ِاو را سامان می‌دهند، این‌همان ِسازمایه‌های نظری ِاقتصاد ِکلاسیک اند؛ اما نقد ِمارکس از این اقتصاد، زمانی صبغه‌ای رادیکال به خود می‌گیرد که، ورای ِدرون‌گرایی ِقهقرایی ِتفکر ِاقتصادی، به برجسته‌نمایی ِگسل‌های اجتماعی ِبرآمده از شیوه‌ی تولید ِسرمایه‌داری دست می‌برد و دلالت‌های ضمنی ِمضمر در شیوه‌ی کار ِازخودبیگانه (دست‌نوشته‌های اقتصادی-فلسفی) و پیامدهای اجتماعی ِتفوق ِارزش ِمبادله‌ای بر سایر ِاشکال ِارزش (سرمایه) پُررنگ می‌شوند (نقدهای اقتصادی ِمحض ِمارکس، عموماً به‌ دلیل ِعلم‌گرایی ِبی‌مورد ِاو، سترون و بی‌مایه اند). این نگاه ِکلیت‌نگرانه (در معنای ِهگلی ِکلمه)، که در دل ِآن بر پیوند ِگذرناپذیر ِامر ِاجتماعی به امر ِاقتصادی و ضرورت ِاندیشیدن به کیفیت ِشکل‌یابی ِاجتماعی ِمتأثر از واقعیت ِاقتصادی تأکید می‌شود، همان چیزی‌ست که نقد ِمارکسی را هم‌چنان مؤثر و باروَر نگه می‌دارد.

قانون ِکالایی ِارزش، همان قانون ِارزش ِحاکم بر مبادلات ِپایاپای ِکالایی است؛ جایی که ارزش‌های مصرفی ِکالاهای تولیدشده مستقیماً، در فرایندی صریح، بی‌واسطه و دوسویه، مبادله می‌شوند. قانون ِبازاری ِارزش اما شکلی از قانون ِارزش است که بر شیوه‌های مبادلات ِبازاری حکم‌فرماست. مبادلات ِبازاری در قیاس با مبادلات ِپایاپای، در کنار ِارزش ِمصرفی (ارزش ِدرونی ِیک کالا که در رابطه با ارضای نیاز تعیین می‌شود) شکل ِدیگری از ارزش را به میدان ِمبادله‌ی اقتصادی وارد می‌کند: ارزش ِمبادله‌ای. ارزش ِمبادله‌ای، ارزشی است که کالا در فرایند مبادلات ِبازاری به خود می‌گیرد و موضوعیت ِمحصول را با آرمانی‌ترین شکل ِکالای بازاری (یعنی پول) متعین می‌سازد. در شیوه‌ی تولید ِسرمایه‌داری، هم‌زمان با این که کار ِمجسم و خاص (کاری که با تغییر و تحویل ِماده و ذهن، شکل ِجدیدی از این دو را فرمی‌آورد) تنها بر اساس ِکار ِمجرد و عام که بر پایه‌ی زمان ِاجتماعاً لازم برای تولید کمیت می‌پذیرد و ارزش ِبازاری پیدا می‌کند، موضوعیت می‌یابد، ارزش‌های مصرفی (ارزش‌های تولیدشده در قالب ِکیفی ِکار ِمجسم) نیز تنها زمانی موضوعیت ِاقتصادی پیدا می‌کنند که تحت ِارزش‌های مبادله‌ای (تولیدشده در افق ِمعنایی ِکار ِمجرد ِکمیت‌پذیرفته) معنادار شوند. این‌ها همه به عنوان گذری طبیعی از قلمروی اقتصاد ِمعیشتی به اقتصاد ِبازاری تلقی می‌شوند. این گذر، به دلیل ِپیچیده‌گی ِاجتماعی ِعصر ِنو، که عمدتاً به مسائل ِجمعیت‌شناختی برمی‌گردند، البته گذری است ناگزیر، اما "طبیعی" بودن ِآن مستقیماً اطلاقی است بازبسته‌ی افق ِایدئولوژیک ِجهان‌بینی ِلیبرالیستی – نیازی به یادآوری ِبینان‌های دئیستی ِلیبرالیسم و تعمیم ِطبیعت‌گرایی ِتخیلی ِآن به عرصه‌ی اجتماع و اقتصاد نیست. به هر روی، بنا به ارزش ِبازاری ِارزش، موضوعیت ِاقتصادی و اجتماعی ِارزش ِمصرفی تابع ِقرار گرفتن ِآن در فرایندی‌ست که توسط ِارزش ِمبادله‌ای به جریان می‌افتد. به بیان ِساده، ارزش ِاقتصادی ِیک محصول (چه مادی، چه فکری)، فارغ از کیفیت ِکاری که بر روی ِآن انجام گرفته، تنها توسط ِعلامت‌های صادرشده از کلافه‌ی ارزش‌های مبادله‌ای (قیمت) تعیین می‌شود. این کمیت‌ها و علامت‌ها البته فرآورده‌ی کثرت ِمیان‌کنش‌هایی اند که میان کیفیت‌ها (ترجیحات، خواسته‌ها) صورت می‌پذیرند، اما ضعف ِانگاشتی که چنین کیفیت را به کمیت بخیه می‌زند، زمانی آشکار می‌شود که پیامدهای اجتماعی ِجداشدن ِمسأله‌ی نیاز و ارزش ِمصرفی از کلیت ِتحلیل ِاقتصادی (گسستی که بر اثر ِمحاط ساختن ِنیاز در بازار ایجاد شده) بررسی شود. تقارن ِارزش ِمصرفی با ارزش ِمبادله‌ای ازاساس تقارنی‌ست تصادفی و بختانه که از سوی فرایندهای پیچیده و طبیعی ِاقتصاد ِبازار تعیین می‌شود. به بیان ِساده، در اقتصاد ِبازار، نیاز یا دل‌خواست زمانی معنادار/ارضا می‌شود که شدت ِآن‌ هم‌آهنگ با هم‌ارز ِبازاری ِآن (ارزش ِمبادله‌ای‌اش) باشد. هیچ تضمینی برای این که یک نیاز – هر اندازه هم که ضروری و معیشتی باشد – توسط ِبازار برآورده شود وجود ندارد، چون فرایند ِبازار طبیعی (کور) است. تقارن ِنیاز و ارضا تنها زمانی در این فرایند تضمین می‌شود که جامعه یک‌دست باشد و بازیگران ِاقتصادی به‌لحاظ ِتوان ِاثرگذاری بر ارزش ِمبادله‌ای هم‌گن باشند؛ تنها به شرط ِوجود ِاین هم‌گنی‌ست که عدالت ِبازار را می‌توان منصفانه خواند و نسبت به ارضای نیاز و تحقق شادمانی در این اقتصاد خوش‌بین بود. اما جامعه‌ی هم‌گن وجود ِخارجی ندارد. نیازها خود در ساختاری تولید می‌شوند که عمیقاً بازبسته‌ به وضعیت ِطبقاتی ِسوژه‌هاست و هر یک از این طبقات تأثیر ِخاص ِخود را بر تقاضا و جهت‌گیری ِسیستم اقتصاد ِمبادله‌ای دارند. به بیان ِدیگر، شکل‌گیری ِیک نیاز از سوی یک "فرد ِآزاد"، بر اثر ِفرایندی به‌کلی متفاوت از آن چه نیاز ِتعین‌یافته در بازار را شکل می‌دهد، تولید می‌شود. تعین‌یافته‌گی ِنیاز در بازار، که بنا به اسطوره‌های هایکی "سرجمع" ِتعین‌یافته‌گی ِنیاز در افراد است، هیچ پیوندی با اراده‌ی آزاد ِفرد ندارد، چرا که این "سرجمع" عمیقاً تحت ِتأثیر ِدل‌خواست‌های ِاقتصادی-سیاسی ِطبقاتی که نیاز ِاعضای ِآن‌ها موضوعیت ِبیش‌تری برای بازار دارد (یعنی هم‌بسته با ارزش ِپولی ِبیش‌تری‌ست) تورش‌دار می‌شود. حاصل آن که، تفوق ِارزش ِمبادله‌ای بر ارزش ِمصرفی، (ارزش‌یابی ِمحصول با توجه به موقعیت ِبازاری ِآن – و نه براساس ِکیفیت ِذاتی و "عموماً" برآورنده‌ی آن) به نا-آزادی ِ"فرد ِآزاد" در درخواست ِارضای نیاز ِخود در "بازار ِآزاد" می‌انجامد (نیاز به یادآوری ِاین نکته نیست که درباره‌ی نابرابری ِنامنصفانه‌ای که این تورش در زمینه‌ی امکان ِرضایت‌مندی – چه در سطح فردی و چه در سطح ِجمعی – پدید می‌آورد نیز می‌توان اندیشید). به این فرد این‌جور می‌توان پاسخ داد که "مشیت" ِبازار بر این قرار گرفته که مطالبه‌اش وجود ِبازاری نداشته باشد و از آن جا که ریشه‌ی این مشیت بر پایه‌ی قوانین ِطبیعی ِمبادلات ِآزاد (چیزی که باز هم وجود ِخارجی ندارد) استوار است، او "آزاد" نیست نسبت به این فقدان ناخرسند شود، چون این بازار است که نشان می‌دهد یک دل‌خواست ِمنفرد سزاوار ِارضاشدن است یا نه – شباهت ِاحتمالی میان ِجبر ِبرآمده از کوری ِمبادلات ِمبتنی بر بازار ِنامتمرکز با جبر ِبرآمده از مبادلات ِمبتنی بر برنامه‌ریزی ِمتمرکز! او برای آن که از تشعشع ِآزادی ِواقعی ِبازار بهره‌مندی شود، چاره‌ای ندارد که وضعیت ِطبقاتی ِخود را به‌نحوی دیگرگون کند که شکل ِزنده‌گی ِهم‌بسته با وضعیت ِجدید ظرفیت ِمطالبه‌ی کالاهای بازاریاب را در او بیدار کند. در این جا پیشرفت ِطبقاتی، درست مثل ِطی ِطریق در عرفان، فرد را به آن حدی از آزادی (تمکن و ذوق و قریحه‌ی هم‌بسته با زنده‌گی ِمتمولانه) می‌رساند که نیازهای او در هم‌نهشتی ِمحض با مشیت ِبازار شکل می‌گیرند و معنا می‌یابند – شباهت ِیقینی ِتعریف ِمشیت‌گرایانه از آزادی در بازار و آزادی در کمونیسم.

پیامد ِعمومی ِاین سازوکار، که در واقع در حکم ِبخشی از سهم‌گذاری ِتحلیل ِمارکسی در حوزه‌ی سیاست ِاجتماعی به شمار می‌آید، بی‌تفاوت‌شدن ِفزاینده‌ی سیستم ِاقتصاد به تولید ِکالاهای ضروری و معیشتی (که ارزش ِمصرفی ِبالا ولی ارزش ِمبادله‌ای ِپایینی دارند) است که از سوی طبقات ِفرودست(در حوزه‌ی ملی) و ملت‌های فقیر (در حوزه‌ی بین‌الملل) تقاضا می‌شوند، افرادی که به دلیل ِوضعیت ِطبقاتی و قدرت ِمالی ِخود قدرت ِتأثیرگذاری ِناچیزی بر تعین‌ دادن به عرضه‌ی مبتنی بر علامت‌های ارزش ِمبادله‌ای دارند. بداهت ِاین مسأله البته در سطح ِاقتصاد ِبین‌الملل آشکار می‌شود. جایی که سیستم از یک طرف نسبت به تولید نسل‌های جدید ِآی‌-چیز در وسواسی هیستریک تب‌خال می‌زند و از سوی دیگر به دلیل ِبی‌تفاوتی نسبت به تولید مواد ِغذایی ِضروری ِمیلیون‌ها نفر، داغ ِاین تب‌خال را در سیمای ِرنگ‌پریده‌ی کره‌ی زمین می‌نشاند. 

۱۳۹۰ مرداد ۱۸, سه‌شنبه

کین‌خواهی تاریخی، بازخوانی اندیشه‌ای برای اندیشه‌سوزی: سلطانیزم اندیشه‌ای


پیش نویس: متن ذیل نگاشته یکی از دوستان عزیز ِ پاره های منفی است که در این وبلاگ به اشتراک می گذاریم. بدیهتن این متن منعکس کننده نظرات شخصی نگارنده است و اشتراک آن لزوما به معنای همسویی تام پاره های منفی با مواضع آن نیست.
تا آنجا که در کرانۀ اندیشه می‌توان به کندوکاو پرداخت، کمتر اندیشمند و اندیشه پردازی را در پهنۀ تاریخ و در گسترۀ جغرافیایی این کره خاکی می‌توان یافت که از نفوذ اندیشۀ اندیشه‌پردازان و دگراندیشان در جامعه خود هراسناک باشد. شاید این هم از دیگر پدیده‌های هزارۀ سوم است که در کنار دیگر معجزات آن، در کهن دیار ایران زمین سر برمی‌دارد و به بهانه ریشه‌یابی و دیرینه‌شناسی عقب‌ماندگی‌ها و آسیب‌شناسی آنها، اندیشه و اندیشه‌پردازی، نواندیشی و دگراندیشی آماج حملات قرار می‌گیرد . به نظر می‌رسد حتی قدرتهای استبدادی ماقبل مدرن و شبه مدرن تاریخ معاصر ایران به خود جرأت نمی‌دادند که چنین بی‌باکانه به رویارویی با کسانی بپردازند که حتی شناخت چندانی نیز از آنان ندارند.
شاید بتوان این گونه ماجراجویی‌های تهی از اندیشه را در حاکمیت استبداد و خودکامگی‌هایی برآمده از خود شیفتگی جستجو کرد که ریشه‌ای ژرف در خاک ایران زمین دارد و همواره کوشیده است با هر گونه اندیشه‌ورزی نقادانه که به نوآوری به مفهوم دقیق کلمه می‌تواند بیانجامد، سر ستیز داشته باشد.
روشن است که خردمندی یافت نمی‌شود که تمامیت یک اندیشه را خالی از کاستی بداند، بویژه زمانی که این اندیشه‌ها به دهه‌های قبل تعلق داشته باشند. اما آنچه شگفتی برمی‌انگیزاند این است که در سایه تحلیلی فرهنگی، تمامیت اندیشه معاصر اقلیمی حاصلخیز همچون ایران را به تنی چند فروکاست و سپس اندیشه‌های ژرف و کاملاً گوناگون آنها را در چند واژه و نه حتی مفهوم چکیده ساخته و ریشه فروماندگی ملتی را در آنها ریشه‌سازی کرد! و آنهم نه از سوی اربابان قدرت، بلکه از سوی کسانی که خود را هر چند به ناروا آشنا با اندیشه و اندیشه‌پردازی معرفی می‌کنند. نکته درخور درنگ آن که در این جدال، آسمان و ریسمان به هم دوخته می‌شود تا نتیجه دلخواه بدست آید، که نامی جز کین‌خواهی تاریخی نمک‌گیران قدرت نمی‌توان بر آن نهاد ! شگفت‌تر آنکه برای رنگ و لعاب دادن به این کین‌خواهی، رنگ علمی نیز بدان زده می‌شود.
روی سخن این نگاشته، سخنانی است که با عنوان «روشنفکری و تکنوکراسی در ایران معاصر» انتشار یافته است که آن را در 3 محور اصلی می‌توان چکیده‌سازی کرد.
· اثربخشی اندیشه‌های روشنفکران و تحصیل‌کرده‌ها در توده مردم که ریشه کژروی‌ها و عقب‌ماندگی‌های تاریخی کشور شده است.
· خلاصه کردن روشنفکران ایران در نیم سده گذشته در چند نفر انگشت‌شمار و محدود ساختن آن به اندیشه‌های حزب توده و نیهلیسم!
· پیامدهای آن: ملعون شمردن پیمانکاران، بد بودن به دنبال سود رفتن، ضرورت عمومی بودن ابزار تولید، مصادره کردن اموال (کدام اموال؟)، دولتی کردن بخش‌های مختلف اقتصادی، دولتی کردن تجارت خارجی و همچنین وضع مصوباتی بسان قانون زمین شهری، کمیته‌های هفت نفره تقسیم زمین و الخ.
· و دست آخر تاج گل زدن به سر فن‌سالاران [یا به گفته "دکتر" تکنوکرات‌ها] که طراحی و تنظیم و ترغیب و راضی کردن صاحبان قدرت را انجام داده‌اند و آن ایده را اجرا و کمک به افزایش سطح زندگی مردم کرده‌اند.
روشن است قلم‌پردازی در قلمروهای یاد شده و آسیب‌شناسی تحولات پرفراز و نشیب نیم سدۀ پیشین ایران، بدون مطالعات پردامنه، روشمند و با رویکردی میان رشته‌ای و بی‌شک علمی امکان‌پذیر نیست. اما در این نگاشته کوشش می‌شود اینگونه تحلیل‌های فروکاهنده و شبه علمی و حتی ضد علمی را اندکی واکاوی کرد تا شاید بتوان مسیر را برای مطالعات ژرف‌تر و جدی‌تر آینده گشود.
در قلمرو بحث نخست که "دکتر" «به رد نظرات مبنی بر جدا نبودن روشنفکران و افراد تحصیل کرده» از توده مردم می‌پردازد و اندیشه ها وکنش‌های آنها را اثربخش در افکار عمومی و روند حوادث قلمداد می‌کند، نکات درنگ‌انگیز و شگفت‌آمیزی به چشم می‌آید که اگر بر آنها درنگ شود، بر مبنای فرضیه خلاف یا صفر می‌توان چنین انگاشت:
جامعه برای رهایی از «کج‌فکری‌ها، کج‌سلیقگی‌ها و کج‌روی‌ها و برداشت‌های نامناسب بحران‌زا» در گام نخست باید از شر «روشنفکران» خلاص شود. آیا نمونه چنین اندیشه‌ی والا و ژرفی [!] را نمی‌توان در برخی حوادث سرکوب‌گرانه گذشته از جمله «قتل‌های زنجیره‌ای»کاوید؟ زمانی که، به گفته "دکتر"، تکنوکرات‌هایی دلسوز صاحبان قدرت را برای اجرا‌سازی چنین ایده‌هایی شگرف و «کمک به افزایش سطح زندگی مردم» راضی می‌کردند!
در قلمرو بحث دوم، خلاصه کردن جریانات روشنفکری نیم سده اخیر به شماری اندک از اندیشه‌پردازان ایرانی نیز جای درنگ دارد. اگر چه آثار اندیشه‌های افرادی بسان علی شریعتی، جلال آل‌احمد و خلیل ملکی، چه در عرصه‌های دانشگاهی و چه در کنش‌های اجتماعی ایران معاصر را نمی‌توان نادیده انگاشت، اما چگونه است این سه اندیشمندی که همگی در برابر کژروی‌های حزب توده قد برافراشته بودند سلسله جنبان‌ها و ایدئولوگ‌های آن برشمرده می‌شوند؟! شاید بتوان ریشه این فروکاهی اندیشه‌ها و اندیشه‌پردازان را در قلمرو بحث نخست کاوید. با این تفاوت که ترور اندیشه جایگزین از میان برداشتن فیزیکی می‌شود. وانگهی، اگر چه سه تن یاد شده، همچون بسیاری دیگر از اندیشه‌پردازان همزمان خود، با شبه مدرنیسم حاکمِ دست پخت فن‌سالاران که با هر دگراندیشی در ستیز بود سر سازگاری نداشتند، اما تفاوت‌های اندیشه‌ای آنان به مراتب فزون‌تر از شباهت‌هایشان بود؛ که پرداختن به آنها در فرصت این نگاشته کوتاه نیست.
اما، حکایت صادق هدایت، ، نه تنها با سه تن یاد شده هم‌سنخی ندارد، بلکه بویژه با اندیشه‌های فروکاهنده‌ای که زندگی انسان را در فاصله آغل تا آخور ترسیم می‌کند درخور درک نیست. دگراندیشی که حتی زندان تن را نیز برنتابید چگونه انتظار است که در دیدگاهی رشته‌ای و تهی از هرگونه زیبا شناختی، آن هم از نوع اقتصادزده­اش درک و فهم شود. گذشته از آن، کدام مطالعه و کندوکاو علمی و یا حتی بگونه‌ای سطحی‌تر کدام اثر حوزوی و حتی دانشگاهی را می‌توان نام برد که تأثیر پذیرفته از اندیشه‌های هدایت باشد؟ آیا این گونه فرافکنی‌هایِ غلط ‌انداز و دهان پرکن پرسش‌انگیز نیست؟ وانگهی سبک ادبی، بویژه «سبک نثر فارسی» کدام نویسنده را می‌توان با هدایت یا حتی جلال همتا پنداشت، و اگر بود، چه جای حسرت؟!
اما به نظر می‌رسد که در این بحث حتی رخدادهای تاریخی ایران و حتی جهان نادیده انگاشته می‌شوند. اگر منظور" دکتر" آن است که این سه چهار تن از چنان ژرفا و نفوذ اندیشه‌ای برخوردار بوده‌اند که توانسته‌اند چنین تاریخ جامعه ریشه‌دار ایران را دگرگون سازند، حتی اگر مسیر طی شده نادرست تلقی شود، جای تقدیر نیست؟ آیا می‌توان بدون در نظر گرفتن زمینه‌های تاریخی، اجتماعی، فرهنگی و حتی اقتصادی، چنین کوتاه اندیشانه به بررسی چنین تحولاتی ژرف در یک جامعه پرداخت و آن را حاصل دستکاری چند نفر پنداشت؟ آن هم بدون آنکه درک درستی از برخی مفاهیم از جمله «غرب‌زدگی، استعمار و استثمار» داشت. کاش، اگر به فهم این اندیشه‌ها دل نمی‌دهیم دستکم به برخی از مطالعات غربی، که در مورد این اندیشه‌پردازان که در نهادهای معتبر علمی جهانی از جمله مرکز ملی پژوهشهای علمی فرانسه و... انجام شده است نیم نگاهی می‌داشتیم و سپس از پی نقد آنها بر می‌آمدیم.
بحث سوم، پردامنه‌تر از آن است که بتوان در این نگاشت به‌گونه‌ای فراگیر بدان پرداخت. اما، آنچه به مثابه پیامدهای اندیشه‌پردازی دهه های پیشین تلقی شده، در گام نخست "ملعون شمردن پیمانکاران و سودجویی" و زراندوزی است[!]. چنانچه بیانگاریم پنداشت «دکتر» در این پیامدیابی روایی دارد و نشر اندیشه‌های آنها موجب شده است که پیمانکاران در جامعه ایرانی چهره‌هایی نابکار بشمار آیند چه جای سرزنش و نکوهیدن باقی می‌ماند؟ بویژه این که دریابیم به دلیل فساد گسترده اداری، اگر نگوییم تمامی، دستکم اغلب آنها از رهگذر «زد و بندهای سیاسی، وابستگی به قدرت مالی و غارت و فساد مفت‌بری و زورگیری، ارتشا و مانند آن به ثروت دست یازیده‌اند»[1]
بنابراین، چنانچه روشنفکران ایران از جمله سه چهار تن یاد شده، توانسته باشند چنین روشن‌اندیشی و روشن‌بینی را در جامعه رواج دهند، آیا می‌توان کنش ناشی از آن را ریشۀ عقب‌ماندگی پنداشت و به سر بریدن اندیشمندان فتوا داد؟
در زمینه ناروایی سودجویی، یا به روایت «دکتر» به دنبال سود بودن، در فرایند تاریخ ،کدام اندیشمند یا حتی جامعه‌ای را می‌توان سراغ گرفت که مسیر توسعه خود را بر مبنای ارزش‌هایی بسان «سودجویی» بنا گذاشته باشد و یا چگونه پیشرفتی را می‌توان تصور کرد که زراندوزی بنیان آن را پی نهد؟ آیا اگر به باور برخی کوتاه‌اندیشان، جامعه‌ای با چنین ویژگی‌هایی، که غارتگری و سودجویی ارزشهای آن تلقی شود، جامعه پیشرو توصیف شود، گزیده‌تر نیست که عقب‌ماندگی ناشی از عدالت‌جویی و اندیشیدن به منافع جمعی و جامعه بشری و حفاظت از کره خاکی را که دیرینه آرمان گونۀ بشری از آغاز حیات اجتماعی اش بوده است را جایگزین آن کرد؟ آرمانی که به باور بسیاری از اندیشه‌پردازان از جمله تمایزات میان گونۀ انسان اجتماعی و دیگر جانداران نیز بشمار می‌رود؟
اما ضد ارزش‌های دیگری که «دکتر»، روشنفکران و تحصیل‌کرده‌های ایرانی را، به دلیل رواج آن در جامعه ایرانی، به گردن زدن فرمان می دهد، «عمومی بودن ابزار تولید» و «مصادره اموال» است.
در مورد «عمومی بودن ابزار تولید»، نخست اینکه در هیچ یک از آثار شریعتی و آل‌احمد و آثار شفاهی فردید نه تنها بر عمومی بودن ابزار تولید پافشاری نشده است، بلکه بویژه دو مورد نخست همواره از سوی نیروهای چپ متهم به هواداری از خرده بورژوازی و مالکیت فردی بودند. در مجموع، بدلیل تفاوت‌های ژرف در اندیشه‌پردازی‌ همگرایی چندانی میان این افراد یافت نمی‌شود، مگر ستیزش با استعمار و استثمار، که گفتمان رایج و روامند آن دوره‌ها، نه تنها در ایران، بلکه در بیشتر کشورهای جهان حتی کشورهای غربی بود [منظور گفتمان رایج میان اندیشه‌پردازان و مردم] و آثار و پیامدهای مثبت فراوانی را نیز به همراه داشت که حتی به تغییر گفتمان‌ها در جهان سرمایه‌داری نیز انجامید و این تغییر و تحولات همچنان نیز ادامه دارد. و اگر مراد برخی نگاشته‌های اقتصادی آن دوره از سوی حوزه، دانشگاه و برخی روشنفکران[2] ایرانی است چنانچه نقدی بر آنها رواست، لازم است با رویکردی علمی همراه با ژرف‌نگری انجام شود تا پاسخ مناسبی نیز دریافت کند؛ و اگر دوری جستن از نقد نه از سر عافیت‌طلبی است، چرا «دکتر» حتی از نام بردن برخی دیگر که به گونه‌ای با قدرت ارتباط می‌یابند، دوری می‌کند؟ هر چند که حتی «عمومی بودن برخی از ابزار تولید»، بویژه ابزاری که جنبه‌های عمومی‌تر دارد، نه تنها نکوهیده نیست، بلکه در جهان کنونی در بسیاری از کشورهای پیشرو سرمایه‌داری، به شکل عمومی اداره می‌شوند. افزون بر آن، حتی در برنامه‌های توصیه شده از سوی نهادهای پرقدرت سرمایه‌داری آن زمان که با تأیید فن‌سالاران ایرانی آن زمان به برنامه‌های ملی راه می‌یافت آثار این گفتمان‌ها را بخوبی می‌توان دید: «سهیم شدن کارگران در سود کارخانه‌ها» که در چارچوب انقلاب سفید انجام شد آیا روایت دیگری از این مفهوم نمی‌تواند باشد؟
ضد ارزشِ بعدی که به باور «دکتر» ریشه عقب ماندگی­های کنونی به شمار می­رود «مصادره اموال» است که به باور ایشان از اندیشه­های اندیشه پردازان ریشه گرفته است! در حالیکه، روا یا ناروا، چنین کنش­هایی در تمامی انقلاب­های جهان اتفاق افتاده است و هنوز نیز اتفاق می­افتد که برآمده از خشمی عمومی است و معمولاً با تندروهایی نیز همراه است. شاید آنچه که مورد نقد «دکتر» است اساساً پاگیری گفتمان انقلابی و انقلابی گری در ایران است، که به نظر می­رسد با چشم­پوشی از وضعیت عمومی جهانی، حتی به موجب اسناد رسمی انتشار یافته، بیش و پیش از آنکه پیامد اندیشه پردازی­های آنزمان باشد برآمده از کنش­های خام استبدادگرایانه­ای است که با همدستی و همداستانی برخی از فن سالاران و برغم هشدارهای برخی روشنفکران و دانش آموختگان در عرصه ملی اتفاق افتاد. تا جایی که حتی سازمان برنامه و بودجه آنزمان در گزارشی، به هفت قله انفجاری اشاره کرده بود، نکاتی که خود می­تواند ریشه پیدایش گفتمانهای انقلابی در هر جامعه­ای از جمله ایران بشمار آید.
وانگهی، به نظر نمی­رسد، مصادره اموال که به باور «دکتر» از طریق «غارت و فساد و مفت بری و زورگیری و ارتشا» به دست آمده باشد و بر مبنای محاکمه عادلانه انجام شود بخودی خود ناروا تلقی شود. امری که حتی در راست­گراترین جریانهای موجود، روا و جاری است و در تحولات اخیر منطقه حتی در سطح جهانی به اجرا گذاشته می­شود. بنابراین، بهتر نیست که بجای ساده سازی کردن مسائل، آنچه که از دیدگاه ایشان موجب پدید آمدن وضعیت کنونی است با نگاهی فراگیرتر مورد بازکاوی قرار گیرد، بویژه اینکه نوعی از مصادره اموال با عنوان «اصلاحات ارضی» هر چند با سوگیری­های خاص در برنامه­های عمران ملی آن زمان نیز اتفاق افتاد.
دیگر پیامدهای یاد شده بویژه نه تنها ارتباطی با اندیشه­های اندیشمندان یاد شده ندارد بلکه حتی با گفتمان­های انقلابی رایج آن زمان نیز همگرایی چندانی نداشت. تا جایی که حتی بسیاری از طراحان آنها، در همان بازه زمانی، یا در مسیر زمان به نقد و نقادی آن پرداخته­اند.
در واقع، این گونه تحلیل­های ساده سازانه و فروکاهنده که می­تواند ناشی از برخی حسابگری­های سیاسی و اجتماعی باشد که مباد قدرت مداران را ناخوش آید، نه تنها کارساز نخواهد افتاد، بلکه می­تواند مسیرهایی را پیش روی جامعه ایرانی باز کند که چه بسا به دگرگونی­های ناخواسته دیگری بیانجامد. مسیرهایی که بر مبنای خوانشی از سرمایه­داری ترسیم می­شود که آثار پیامدهای ناگوار و آشکارناشی از آن در جهان نادیده انگاشته می­شود. الگوهایی که حتی بر مبنای مطالعات بانک جهانی و صندوق بین­المللی، شاهکارش بازتولید بینوایی وتنگدستی فراگیر در این کره خاکی شده است. تا جایی که برای مقابله با آن، فقرزدایی، در اصلی­ترین اهداف هزاره سازمان ملل قرار می­گیرد، که فراگیر شدن آن به موجب مطالعات انجام شده، ناشی از الگوهای به اجرا درآمده بر مبنای چنین خوانش هایی ریشه یابی شده و به تغییر راهبردهای سیاسی نهادهای قدرت از جمله بانک جهانی انجامیده است.
در پایان، یادآوری این نکته ضروری است، که به جای کین کشی از اندیشه پردازان این مرز و بوم که به یقین اندیشه­های آنها نیازمند نقد و واکاوی است، مباد که برای همسویی با اربابان قدرت و دلجویی از آنان رخدادها به گونه­ای ناروا و با رویکردی غیر علمی و حتی ضد علمی به واکاوی گذاشته شوند. و همه از آنرو که برای شستن دستهای آلوده شان، اندیشه پردازان این مرز و بوم به مسلخ باز کشیده شوند.


[1] . این عبارت‌ها از گفتگوی دکتر با عنوان درک عیوب روشنفکران از مفهوم آزادی وام گرفته‌ام.
[2] . منظور آثاری است که از سوی برخی روحانیون مانند مطهری، پیمان، توانائیان فرد، ورداسبی و ....