۱۳۸۹ مهر ۲۴, شنبه

لذت از مرگ ِاقتصاد ِلذت


یادداشتی درباره‌ی "رخوت و عطالت"


یکی از پیامدهای نظری ِمستقیم ِگشت ِپساساختارگرایی بازگشت به تن به مثابه‌ی موضوع ِپدیدارشناسی ِاگزیستانسیال در واکاوی ِوضعیت‌ها و به کانون نشاندن ِآن در مقام ِنقطه‌ی ارشمیدسی ِنظریه‌ی اجتماعی‌ست. از تحلیل‌های شیزوکاوانه‌ در رابطه با ادغام ِاجتماعی و امر ِسیاسی گرفته تا نظریه‌های پسامارکسیستی درباره‌ی مصرف‌گرایی، جستارمایه عمدتاً براساس ِجای‌گشت ِمیل و وضعیت ِتن در فراگرد ِنمادینه‌شدن شکل می‌گیرد. با این حال، تا به حال کم‌تر کسی به سویه‌ی فعال ِامر ِخنثا در قالب ِچنین رهیافتی پرداخته است. اهمیت ِتبیین ِنگاتیویته‌ی امر ِخنثا، در جایی که کنش‌گری – چه ایجابی و چه سلبی – درنهایت در گردابه‌ی فراگیرنده‌ی سیستم ِمعناشناختی ِنظم ِمسلط هضم می‌شوند، دست ِکمی از موضوعیت ِ تبیین ِاثربخشی ِنفی ِفعال در حوزه‌ی اندیشه‌ی رهایی‌بخش ندارد. این مطلب به‌ویژه هنگامی که توانایی ِگشتالتی ِنظم ِحاکم در جذب ِامر ِمنفی ِفعال به‌واسطه‌ی ادغام ِبیرونی روزبه‌روز نیرومندتر می‌شود، اهمیت ِخود را برجسته‌تر می‌کند. زمانی که سوژه با کشتن ِشکل ِسازمان‌یافته‌ی سوبژکتیویته‌ی نمادینه‌شده، و در واقع با متوقف‌کردن ِجریان ِفانتزی‌هایی که سویه‌ی نمادین ِاو را برمی‌سازند، اگرچه برای لحظه‌ای، خود را از حوزه‌ی ادغام خارج کرده و در برابر ِسیستم به امر ِواقعی تبدیل می‌شود؛ امری زاید و عاطل که حضوری مرگ‌بار در حوزه‌ی حاکمیت ِامر ِنمادین دارد – و غیابی مرگ‌بارتر.

رخوت، حالت ِمنفی ِتن در برابر ِهیستریای ِسازمان‌یافته‌ای است که دلالت‌مندی (ارزش‌مندی و معنا‌داری) ِتن را تماماً در قالب ِکارکرد ِپراگماتیک ِآن تعریف کرده است. سکته‌ی ضرباهنگ ِبیگانه‌شدن – یا به زبانی که کم‌تر نخ‌نما باشد می‌توانیم بگوییم از ریخت انداختن ِفُرمی که ارزش ِاخلاقی و زیبایی‌شناختی و در نهایت بار ِانسانی ِآن تنها در تصاویری که از فُرم‌های دیگر به او رسیده اند، به ثبت رسیده و تثبیت شده است. رخوت، اساساً همین بی‌ریختی‌ست که سوژه در آن قادر است به بدریختی ِدلالت‌مندی ِآن تصاویر و ناروایی ِچنین القایی (القای ِتصویر بر تن) بیاندیشد؛ نوعی وازنش دربرابر ِاطوار ِفتیشیستی ِتن. چیزهای زیادی می‌توان از توان‌مندی ِاین امکان ِاندیشه در تشکیل ِخودآگاهی گفت، اما مسأله‌ی اساسی که بی‌شک از آن می‌توان به‌عنوان ِتأثیر ِتروماتیک ِرخوت بر آگاهی و واسازی ِآن یاد کرد، مسأله‌ی تخطی از اصل ِلذت در رخوت است. اصل ِلذت (در معنای ِفرویدی ِکلمه) تماماً اصلی اقتصادی‌ست؛ به این معنا که روان در مواجهه با لذت، با مهندسی‌کردن ِآن (با نماد‌سازی، شکل بندی، اطلاق ِفُرم و تصویر و معنا بر لذت که در وضع ِغایی ِخود امری بی‌معناوشکل است) از "شدت" ِآن می‌کاهد، آن را تخفیف می‌دهد، رام‌اش می‌کند تا ارگانیسم از ضرب ِآن ناکار نشود. اصل ِلذت، اصل ِبهینه‌سازی و کنترل است. در این جا مثل ِهرجای دیگری که از امر ِبهینه صحبت می‌شود، اصل ِبهینه‌گی قرین ِکنترل و سرکوب ِزواید، بی‌ریختی‌ها، بی‌ارزشی‌ها و بی‌معنایی‌هاست – چیزهایی که سازمایه‌ی هسته‌ی امر ِلذت‌بخش اند. اصل ِبهینه‌گی باید بر امر ِواقعی، بر امری که در برابر ِسوژه (که اساساً پارانوید است) قد علم کرده (!) فرود آید تا آن را از آن ِخود کند، از شدت‌اش – که همان ذات ِلذت است – بکاهد تا مانع ِایجاد ِدرد در ارگانیسم شود. لذت باید از غربال ِاصل ِلذت بگذرد تا از ضرب ِدرد، که پی‌آیند ِبرخورد ِعریان ِلذت با تن است، کاسته شود. غربال را دلالت‌ها می‌سازند. رخوت، در مقام ِسکته‌دادن به نظم ِتن، وضعیتی‌ست که تن در آن از اصل ِلذت سرپیچی می‌کند. در این معنا، رخوت هم‌سر ِارگاسم (سکسی یا موسیقیایی یا طبیعتی) است، تن را بی‌ریخت می‌کند و با تهی کردن ِجای‌گاه ِآن از دلالت آن را به پسماند (امر ِواقعی)‌ای تبدیل می‌کنند که در پیشگاه ِسامانه‌ی اقتصادی ِلذت ِمتعارف امری عاطل و خطرناک است. احساس ِگناهی که در وقت ِرخوت گریبان ِآدمی را می‌گیرد، استحاله‌ی چنین نگاتیویته‌ای‌ست؛ این که من به مثابه‌ی سوژه لحظاتی خود را عاطل کرده‌ام، تن‌ام را وانهاده‌ام، خود را از کار انداخته‌ام، از هویت خالی شده ام و درنهایت به امری زاید برای سیستم ِدلالت‌بخشی تبدیل شده ام که کلیت ِوجودی‌ام را باسمه‌زنی می‌کند. احساس ِگناهی که سوژه گاهی پس از ارگاسم به آن مبتلا می‌شود دقیقاً به‌دلیل ِپیش‌‌آمد ِهمین سنخ از آگاهی تولید می‌شود: آگاهی از دوری ِتن نسبت به فضای نمادین ِعشق و دلالت‌های خیالی‌اش.

 رخوت، در مقام ِتعطیلی ِاصل ِلذت، لذت را واسازی می‌کند؛ و این خود – البته اگر سوژه در عطالت ِسوبژکتیویته توانایی ِاندیشیدن در مرزها را داشته باشد – سوای ِارزش ِذهنی ِامکانی‌ای که اندیشیدن در چنین وضعیتی می‌تواند دستی به آن بساید، این نکته‌‌ی تراژیک را نیز به پیش می‌کشد که شاید شدیدترین نوع ِلذت، یعنی ارگاسم از رخوت، تحفه‌ای‌ست که قرار است تنها در لحظات ِاحتضار نصیب ِآدمی شود.  

۱۳۸۹ مهر ۱۱, یکشنبه

Stop Crying! Your dad’s gonna win


Stop Crying! Your dad’s gonna win!

در مهمانی ِنسبتاً شلوغی که در خانه‌ی ر برگزار شده بود، بعد از احوال‌پرسی‌های متعارف و صحبت از روز و سینما و سیاست و ملال، حسب ِمعمول بی‌هوده‌گی ِجمع بر افراد مستولی شد و اکثریت تصمیم گرفتند تا مثل ِهمیشه مغاک ِزمانی ِباقی‌مانده تا وقت ِخداحافظی را با بازی پانتومیم پُر کنیم. ا که به لحاظ ِسنی ریش‌سفید ِجمع به شمار می‌رود، دخترک ِلوس و نازپرورده‌ای دارد که آن شب خسته از این جمع ِبزرگ‌سال بدبهانه‌گیر شده بود. او و همسرش که گرم ِبازی و الکل شده بودند، به بهانه‌های دختر بی‌التفات بودند تا این که درنهایت به گریه افتاد و با خشم به سمت ِا رفت تا کاغذی را که گزینه‌های بازی را بر روی آن می‌نوشت از او بگیرد به این بهانه که می‌خواهد نقاشی کند. ا کاغذ را پس کشید و از دیگران خواست کاغذ ِدیگری به دخترش بدهند. دخترک پا به زمین می‌کوفت که حاضر نیست کاغذ ِدیگری بگیرد و تنها همان کاغذی را می‌خواهد که در دست ِا است. ا که اساساً شخصیتی رقابت‌گرا و ظفرطلب دارد، مدام کاغذ را پس می‌کشید در حالی که دختر چهارساله‌اش هم‌چنان عر می‌زد؛ کاغذ به الماس تبدیل شده بود، تکه ارزشمندی بود که در آن نیروهای ذهنی‌اش را برای شکست ِگروه ِرقیب به اجرا گذاشته بود و به هیچ وجه حاضر نبود چنین عزیزی را از دست بدهد. دخترک همچنان گریه می‌کرد! نگاه‌ام را بر افراد گذراندم، به جز یکی دو نفر، باقی سر پایین انداخته بودند گویی که قوش ِگله‌شان ناباب از آب درآمده باشد! چند نفری با هم هم‌زمان باجدیت تشر زدیم که کاغذ را به دخترش بدهد؛ ا اکه انگار تازه شست‌اش از وضعیت ِپیش‌آمده خبردار شده بود، قصد ِدادن ِکاغذ را داشت که ناگهان دست‌اش را باز پس ‌کشید! به‌سرعت با خودکار کلماتی را که روی کاغذ نوشته خط‌خطی کرد مبادا به دست ِگروه ِرقیب بیافتند. کاغذ به ارباب ِعر داده شده و صاحب‌خانه آهی از سر ِخلاصی می‌کشد. ا خود را روی مبل ِراحتی جمع‌و‌جور می‌کند، با آن نگاه‌های سبکی که عادت دارد از بالای عینک‌اش بیاندازد نگاهی به جمع ‌انداخت - و این کار رنگ ِبچه‌گانه‌ی رفتاری که چندلحظه پیش انجام داده‌ بود را غلیظ‌تر کرد؛ با جدیت کاغذ ِجدیدی گیر آورد و منتظر ِادامه‌ی بازی ماند. کشمکش ِچند ثانیه‌ای انگار تا حدی از تنش ِتن ِمسموم‌اش کاسته باشد، لبخندی کم‌رنگ از سر ِرضایت بر چهره‌اش نشاند، لکه‌ی وقیحی که با پخته‌گی ِخوش‌مشربانه‌ای توانست پنهان‌اش ‌کند. انسان ِاقتصادی هرگز نمی‌بازد!

کمی‌ بعدتر ا که برای سیگارکشیدن به بالکن آمده بود سر ِدرد ِدلی را باز کرد؛ از این می‌گفت که چه‌طور پدرش از سر ِمناعت ِطبع و نوع‌دوستی – این دو صفت را با ترحم به زبان می‌آورد – حقوق ِکارگران را پیش‌پرداخت کرده و بازدهی ِمالی ِپروژه‌ی خانواده‌گی‌شان را به خطر انداخته است. حرف‌اش که تمام شد رو به من کرد تا لابد چیزی بگویم، من هم که مثل ِهمیشه گنگ لبخند زدم – در آن لحظه سیگار به طرز ِغم‌انگیزی تنها وجه ِاشتراک‌مان بود. 

در سینمای ِآن شب، شخصیت ِا غرقه‌ی بدبختی بود، نه به این خاطر که چهره‌ی ناانسانی ِخوی رقابت‌گرش را فاش کرد، و نه به این دلیل که محکوم بود وقت ِمستی‌اش را آلوده‌ی بیم‌ها و دریغ‌های کسب‌و‌کار کند، بل بدین خاطر که در شبی به این شلوغی گوش ِپرتی مثل ِگوش ِمن به قرعه‌اش افتاده بود که حساسیت ِعجیبی به اظهار ِدرد ِدل، دلهره‌های کاسبانه و جفا در حق ِمستی دارد! بازدیدن ِتصویر ِخودم، که در پرتوی شوربختی ِآزارنده‌ای که از تصویر ِا به سوی‌اش می‌تابید سیاه شده بود، مرا شرم‌باران می‌کرد. سیگار را نصفه خاموش کردم، از او عذر خواستم و به بقیه پیوستم به این سودا که بار ِشرم و شوربختی را به بی‌شرمی ِبلاهت ِبازی تحویل کنم.

۱۳۸۹ مهر ۱, پنجشنبه

Don’t mess with Karma

خوانش در اتوبوس


در یکی از تبلیغات ِاتوبوسی که در رابطه با بازیافت ِبطری ِآب است، روایتی در قالب ِسه ‌لت ِگرافیکی به اجرا درآمده است.

در لت ِنخست، مردی را می‌بینیم که در حالی که سوار بر دوچرخه‌ی ساکن ِباشگاه ِورزشی مشغول ِبدن‌پروری‌ست، بطری ِآب را روی سر خالی می‌کند. دختری در مقابل‌اش ایستاده و در حال دمبل‌زدن است – گرافیک ِکمیک و مینیمال ِکار  به‌واسطه‌ی تخلیه‌ی صحنه از فیگورهای انسانی و صراحت‌‌های اروتیک، دلالت ِسکسوال را به مؤثرترین کانال ِتصویرسرای ِذهن که در قالب ِتصویرسازی‌های ناخودآگاه در پس‌زمینه‌ی فراگرد ِتفسیر ِامر ِدیداری به جریان می‌افتد، حواله می‌دهد.
لت ِدوم، تفاوت ِچندانی با لت ِنخست ندارد، پسر را می‌بینیم که در حال پرت‌کردن ِبطری ِخالی ِآب به سطل ِزباله – و نه سطل ِبازیافت – است. تمایز ِآشغال از پس‌ماندهای بازیافتنی: تمایز ِامر ِتمام‌شده و امر ِاحیاشدنی، بدی و نیکی، یأس و امید، مرگ و زنده‌گی...
در لت ِسوم، فنر ِزین ِدوچرخه از جا در رفته و با شدت ِتمام پسر را به بالا پرت کرده است. در اثر ِاین پرتاب ِتقدیری، که با حدت ِتمام ناگزیربودن ِامحای ِسوژه‌ی شر و روایی ِمرگ ِسوژه در فعل ِامر ِبه معروف را برگزار کرده است، سر ِپسر ِناکام سقف را شکافته است. او به‌کلی ناکار شده است. ما تنها می‌توانیم تن و دست و پایی را ببینیم، که در آغوش ِسرد ِتقدیر ِنیک‌خواه، در نهایت ِاستیصال، گرمای مرگ ِمنکر را نوید می‌دهند. دهان ِدختر از حیرت بازمانده ولی انگار او همچنان به دمبل‌زدن ادامه می‌دهد – دوچندی ِنیکی در مرگ ِامر ِناروا؛ تحقق ِمضاعف ِعبرت. 

"سر به سر ِکارما نگذارید". سطل ِزباله را با سطل ِبازیافت اشتباه نگیرید و با این کار انرژی ِسالانه را برای شصت‌و‌پنج‌هزار خانوار در بریتیش کلمبیا به ارمغان بیاورید. در اقتصادی که از اساس بر حادمصرف، مازاد، اتلاف و هدرورزی استوار است، صرفه‌جویی تنها در شکل ِبازیافت ِتفاله‌ی مصرف امکان‌پذیر است. صرفه‌جویی در جامعه‌ی وفور همان حاشیه و بازی و اسطوره‌ای‌ست که دست ِکوتاه ِآن تنها در ناهستی ِکارما قادر است گریبان ِمصرف‌کننده را بگیرد. آسوده‌گی ِاتلاف در این اسطوره‌سازی به زیرکانه‌ترین وجه ِممکن تضمین شده است.

در عبارتی که در زیر ِاین گراف آمده، با تحویل ِفعل ِدستوری و مفعول  (Return it)به یک شبه‌‌گفتار (Retun-it)، عمل و ابژه هر دو در قالب ِیک کالا دوباره به خورد ِمصرف‌کننده داده می‌شود. مصرف‌کننده می‌تواند با تقریب به این امر ِبازیافته، به این امر ِنو و جذاب برای طبع ِاشباع‌ناپذیر، به Return-it، دوباره طعم ِخوش ِمصرف – مصرف ِارزش ِنشانه‌ای ِتبلیغات – را بچشد؛ ارزش ِنمادین ِچنین مصرفی برای او، که به لطف ِبه پیش‌کشیدن ِعبارات ِباب ِروز ِبودیستی متعالی و تزکیه هم شده، از کیفی که او از ارزش ِمصرفی ِکالا بُرده هیچ کم ندارد.

امروز فقط با ترساندن و خنداندن ِسوژه‌ها می‌توان آن‌ها را به کار ِنیک ترغیب کرد. برای تحقق ِامر ِنیک در جامعه‌ی خاموش، برای بیدارکردن ِوجدان‌هایی که از سر ِغوطه‌خوردن در سایه‌ی وفور و فقر بی‌حس گشته اند، برای برانگیختن روح‌هایی که یکسره به هوش و زیرکی تبدیل شده اند، برای احضار ِسویه‌ی انسانی ِاشباحی که دیگران را می‌خورند و خود را بالا می‌آورند، تنها می‌توان به دو چیز توسل جست: ترور و لوده‌گی. 

۱۳۸۹ شهریور ۱۹, جمعه

The Shock Doctrine


اصل ِشوک


"اصل ِشوک" فیلمی‌ست مستند، که براساس ِکتابی به عنوان ِ"اصل ِشوک: ظهور ِسرمایه‌داری ِفاجعه" نوشته‌ی نائومی کلاین ساخته شده است. ایده‌ی اصلی ِفیلم، بسط ِشباهت ِشوک‌درمانی ِافراد ِروان‌پریش با شوک‌درمانی ِسیستم‌های اجتماعی‌‌ای‌ست که به دلایل ِگوناگون ِسیاسی اقتصادی پریشان‌حال شده و درگیر ِبحران اند، و حال این سیاست‌های اقتصاد ِبازار ِآزاد است که به لطف ِشوکی که بر پیکره‌ی اجتماعی ِبحران‌زده وارد می‌کند، سیستم را از وضعیت ِآنومیک ِخود خارج می‌کند؛ درست مثل ِروان‌پریشی که برای درمان به او شوک ِالکتریکی وارد می‌کنند.

فیلم سرنخ ِایده‌ی ظریفی را به دست می‌گیرد و می‌کوشد به اعتبار ِقیاس از مسایل ِملموس ِخُرد (شوک‌درمانی به عنوان ِواسطه‌ای برای دست‌کاری ِذهنی ِفرد) به فهمی نو از امور ِکلی‌تر و کلان‌تر (نقش ِسیاست‌های اقتصادی در شوک‌‌درمانی و بازتولید ِسلطه) برسد. ساختار ِفیلم بی‌شباهت به آثار ِآدام کرتیس نیست: تدوین ِهیستریک، پس‌نگری‌های پیوسته و آشفته، روایت‌خوانی با لحنی یکنواخت و خنثا، ... اما روی هم رفته، نحوه‌ی روایی ِفیلم نمی‌تواند بار ِرتوریک و اثرگذاری ِروان‌شناختی ِلازم را هم‌تراز با منطق ِهسته‌ای اثر به پیش برَد. اثر به اندازه‌ی موشکافی‌های چندلایه‌ای ِکرتیس به عمق نمی‌رود، با این حال به دام ِکلی‌گویی‌هایی که خاص ِمایکل مور هم نمی‌افتد. روی هم رفته، این اثر برای اقتصادخوانده‌ها که عمدتاً ذهنی منطق‌گرا، حساب‌گر و ساده‌پسند دارند و از درگیرشدن با تحلیل‌های چندعلیتی و روایت‌های چندخطی طفره می‌روند، فیلم ِهضم‌پذیری‌ست.

این اثر برای کسانی که با مکتب ِاقتصادی شیکاگو و نظریات فریدمن آشنا هستند می‌تواند بسیار بحث‌برانگیز باشد. با این که با تمام ِنتیجه‌گیری‌های صورت‌گرفته {که از سر ِسراسیمه‌گی و بعضاً به خاطر ِفقر ِدانش در زمینه‌ی نظریه‌ی اقتصادی ِمتعارف و نادیده‌گرفتن ِتمایز ِگفتمانی اقتصاد ِسیاسی و سیاست ِاقتصادی و مسایلی از این دست بروز کرده‌اند} نمی‌توان موافقت کرد، اما کلیت ِکار، به عنوان ِاثری تاریخ‌نگر، افشاگر و مستند قابل ِتأمل است – به ویژه وقتی بپذیریم هر افشاگری ِسینمایی ناخواسته آلوده به اغراق و شتاب‌زده‌گی ِدراماتیک است، خاصه وقتی در قالب ِمستندی مقتبس از یک کتاب ارائه شود .

فیلم را در این دو ‌جا آپلود کرده‌ام.


یوتیوب:

۱۳۸۹ شهریور ۱۶, سه‌شنبه

مرثیه‌ای برای کار، مویه‌‌ای برای اندیشه


کار ِفکری و مبادله


برای آنان که از کار ِفکری نان درمی‌آورند، خاصه برای آکادمیسین‌ها و روشنفکران ِژورنالیست، و در گوشه‌های خودآگاهی‌شان هنوز چراغ ِخوداندیشی سوسو می‌زند حقیقتی دردناک‌تر از این وجود ندارد که چه‌گونه کار ِفکری، این به‌اصطلاح انسانی‌ترین و شخصی‌ترین شکل ِکار، اسباب ِازخودبیگانه‌گی را فراهم می‌آورد. پنداشت این است که کار ِفکری ممتازترین شکلی از کار است که آدمی به میانجی ِآن ضمن ِارضای نیازهای ابتدایی این امکان را اختیار می‌کند تا به لطف ِبهره‌گیری از باشگاهی به مرکزیت ِاندیشه سوداهای فرا-شکمی ِخویش را پی گیرد؛ هم‌هنگام نان بخورد و بخواند، نان‌آوری کند و بنویسد، سیر شود، بسیراند و بیاندیشد. این "هم‌هنگامی" ِخجسته اما در سامانه‌ی اجتماعی‌ای که چیزها در آن ازاساس صرفاً در شکل ِمبادله‌ای‌شان اعتبار یافته ‌اند، به وضعیت ِهستی‌شناختی ِبغرنج و ویران‌گری بدل می‌شود که در آن سوژه در انهدام ِسراسری ِاختیارات ِخودانگیخته‌ی خویش، به ورطه‌‌ای می‌افتد که در آن امر ِاندیشه‌گی همانا امر ِمحال است. "هم‌هنگامی" به "هم‌سانی" تبدیل می‌شود و کار ِفکری، دراز و وانهاده بر تختی که پایه‌های‌اش تراشیده از فرهنگ ِمبادله است و تشک‌اش با پرهای قوی ِآز پُرشده، شبانه‌روز سپوخته می‌شود. چیزی از اصالت ِکار ِفکری باقی نمی‌ماند؛ وضعیت ِکار ِفکری‌ای که در برابر ِسپوخته‌شدن بر این تخت ِنرم تن می‌زند چیزی به مراتب ناجورتر از پاره‌گی و خون‌ریزی ِوجدان است: لوکس‌واره‌گی؛ جایی که در آن اندیشه با گردن‌نهادن به رادیکال‌ترین شکل ِتحقق ِمنطق ِبازار – تحقق ِپنداره‌ی "این‌همانی ِتن‌آسایی با سعادت"– هم‌دست ِفراگردی می‌شود که از ریشه برضد ِایده‌ی اصلی ِاندیشیدن، یعنی تلاش برای حاکمیت ِشرافت و آزادی است.
تاریخ ِنجاری ِاین تخت و شرح ِحال ِپُر سوز.گداز ِاین گایش، ازقضا به آکادمی و شاگردان ِناخلف ِمعلم ِاول برمی‌گردد. داستانی که به نیکی در پروژه‌ی برانداختن ِسنت ِافلاطون توسط نیچه و چادرکشیدن از لکاته‌گی ِحقیقت ِپوزیتیو گزارش شده است.  نکته‌ی مهم در این افشا، ردیابی ِنقش ِفرهنگ ِبازار در دگردیسی ِکار ِفکری به فاحشه‌گی‌ست. این که چه‌گونه بروز ِارزش ِمبادله و حاکمیت ِآن بر دستگاه ِارزش‌شناختی ِفرهنگ، سبب ِاز ریخت افتادن ِنقش ِرهایی‌بخش و واسازنده‌ی کار ِفکری در حیات ِهرروزه – چه در سطح ِفردی و چه در قلمروی اجتماعی – شده است. وجه ِآموزشی ِچنین ردگیری ِگستاخانه‌ای، به پیش کشیدن ِمفاهیم ِاندیشه‌ی انتقادی و بازاندیشی و تمرین بر آن‌هاست در قلمرویی که اندیش‌ورزی در آن بیش از آن که بازبسته‌ی امر ِسیاسی و عرصه‌های نظری ِکلان باشد، معطوف به مسأله‌‌ای تماماً هرروزه و انضمامی‌ست که دغدغه‌آفرینی ِآن برای هر آن کسی که هنوز بیغوله‌ای دارد تا در آن بر نفس ِخود تأمل کند، روشن و هویداست.  

در جریان ِکار ِفکری، اندیشه واسطه‌‌ی درآمد می‌شود. اندیش‌گر هراندازه هم که بتواند به میانجی ِشکل ِویژه‌ی رشته‌ی تخصصی ِخود بر کارشیوه و چارچوب ِنظری ِکار ِخود نظارت داشته باشد، باز هم از آن جا که در لحظه‌لحظه‌ی پردازش ِکار ناگزیر در فکر ِکیفیت ِگزارش ِنهایی‌ست، خود را همه‌سر اسیر ِوجه ِسرکوب‌گر ِکار می‌بیند. کیفیت ِگزارش ِنهایی و معیارهای ارزیابی اغلب براساس ِرمزگانی تعیین می‌شود که لزوماً با دغدغه‌های شخصی مناسبتی ندارند، و این طبیعی ِکار است؛ نکته اما این‌جاست که این معیارها که در پایان ِکار مطلوبیت ِکار ِفکری را برای کارفرما تعیین می‌کنند، در طی ِزمان تنها وانموده‌ها‌ی منطق کارکردگرایانه‌ی ِحاکم بر روابط ِسنگ‌واره‌ی کسب‌و‌کار اند، وانموده‌هایی که کم‌تر می‌توان بر آن‌ها سراغ از ارزش ِذاتی یا درونی‌ای که ویژه‌ی اصالت ِکار ِفکری‌ست گرفت؛ این منطق خود طی ِزمان قالبی فتیشیستی به خود می‌گیرد و به بسته‌ی درخودفرورفته‌ای تبدیل می‌شود که نمی‌توان از صدق و صحت و کارایی ِآن به آسانی پرسش کرد. این وضعیت، یعنی فروبسته‌‌گی و خودفرمانی ِتام‌گرای فضایی که معیارهای ارزیابی ِکار ِفکری در متن ِآن معنا می‌شوند، بر تمام ِسطوح ِکار ِفکری، از ژورنالیسم گرفته تا نشر ِمقاله‌های علمی-پژوهشی،حاکم است. کسی که به کار ِفکری می‌پردازد همواره باید در طول ِکار نیروهای ذهنی ِخود را در راستای ِخطوطی که پیمان‌کار ِاعظم (همان فنی(!) که دستور می‌دهد یک ستون ِسیاسی باید فلان لحن را داشته باشد، همان قانون ِنانوشته‌ای که فُرم ِمقاله‌ی علمی را ازپیش تعریف می‌کند) مقرر داشته، سازمان‌دهی کند؛ اتوریته‌ای که دست‌رسی به قلمروی آن برای کسی که پذیرفته در مقام ِیک شبه‌کارگر ِفرهیخته آداب ِجماعت ِاندیش‌گر را پاس دارد، و در مقام ِ‌ماشین ِتهیه‌ی گزارش‌های مطلوب سربه‌زیر و شاکر باشد، ناممکن است. منطق ِمبادله، که برآورنده‌ی عرصه‌ای‌ست که چیزها در آن تماماً به واسطه‌ی ظرفیت ِمیادله‌پذیری‌شان ارزش می‌گیرند، اساساً تخریب‌گر ِارزش ِدرونی ِچیزهاست. باسمه‌ی پول – و تمام ِچیزهایی که در ظاهری انسانی وجوه ِدیگر ِاین بت ِمنشوروار را بازنمایی می‌کنند (منزلت ِاجتماعی، اعتبار ِدانشگاهی، شهرت و ...) – به پیشانی ِکل ِفراگرد ِاندیشیدن زده می‌شود؛ درنهایت کنش ِاندیشیدن به تنها شکل ِممکن ِاندیشیدن ِمبادله‌پذیر، یعنی نشخوار ِایده‌ها تبدیل می‌شود، به بازتولید ِبی‌امان ِنوشتارگانی که سودمندی ِآن‌ها تنها در دور ِباطلی که مشروعیت ِآن توسط ِتل‌انبار ِهمین نوشتارگان اعطا گشته تعیین شده است، به سازوکاری که اساس ِآن بر تبعیت از روش‌شناسی ِحاکم و تثبیت ِمعرفت ِبت‌وار‌گشته بنا شده است – چیزی که از آن زیر عنوان ِ"ضرورت ِسهم‌گذاری بر دیسیپلین" یاد می‌کنند به تنهایی عیان‌گر ِسویه‌ی پوزیتیو و انفعالی ِکل ِفراگرد ِپژوهش و جهت‌گیری ِخصمانه‌ی پیمان‌کاران ِکار ِفکری با ایده‌ی نو، ناساز و واسازنده است. سازمان‌دهی ِذهن، که از آموزش تا کار، ناظم ِشیطنت‌ها و نوگرایی‌های اندیشیدن است، به ذهن می‌آموزند که چه‌گونه در انطباق با دستورات ِ"دیگری ِبزرگ" متخصصانه نیروهای خود را بسیج کند. باسمه‌های ذهنی و ارزشی حکم ِیونیفرم‌هایی را دارند که منش‌نمای ِبرده‌گی ِسوژه به سیستم ِسازمان‌دهی اند. سیستمی که نیک می‌داند چه‌گونه با خفه‌کردن ِاندیشه‌ی خودانگیخته در نوید ِآزادی و حیات ِتصویرگونه‌‌، لاشه‌ی اراده را فرش ِهمان اتاق ِسردی کند که اندیشه در آن سپوخته می‌شود.  

دوری ِسوژه از توان‌مندی‌های ذهنی ِخود، که در حقیقت توانش ِکلی ِهستی ِانسانی ِاو را نماینده‌گی می‌کنند، سبب ِهلاکت ِسویه‌ی فعال ِذهن می‌شود. نگاتیویته می‌میرد و حضور ِآن در فراگرد ِکار به امری اسطوره‌ای، قهرمانانه و بعید تبدیل می‌شود، چیزی اساساً پندارگونه که تنها بر پرده‌ی سینما می‌توان ردی از آن گرفت. سوبژکتیویته در گرداب ِمحاکات و تقلیدگری می‌افتد و سوژه رفته‌رفته دیگر شخص‌مندی ِخود را در اثری که قرار است نام ِاو به‌عنوان ِمؤلف بر آن زده شود، بازنمی‌شناسد. بدین ترتیب، اندیش‌گر کارگزار ِثبت ِنظم ِحاکم می‌شود؛ و این نقش ِطبیعی ِهر اندیشیدنی‌ست که محض ِارتزاق به جریان افتاده است. در کار ِفکری سوژه مألوف ِازخودبیگانه‌گی ِخود می‌شود. آزادی ِمثبت، سپهری که او در آن بتواند توان‌مندی‌های یکه‌ی خود را بپروراند و جهان را براساس ِساز ِنوی ِخویش تصنیف کند یکسره زیر ِهیکل ِفربه‌ی آزادی ِمنفی‌ له‌و‌لورده می‌شود؛ آزادی‌ای که منادی ِاصلی ِآن همان درآمدی‌ست که او به لطف ِسربه‌زیربودن ِخود آن را دشت می‌کند؛ درآمدی که او می‌تواند با آن به لطف ِخرید ِتفریحات از بار ِوجدان ِناخوش ِخویش بکاهد؛ وجدانی که از سر ِملالت و ازخودرنجیده‌گی رفته‌رفته توان ِنقد ِنفس را از کف می‌دهد؛ نفسی ناشاد که دیگر نمی‌تواند برای خود بیاندیشد؛ اندیشه‌ای که...

افزونه:
1-  بار ِاین امر به‌ویژه برای دانش‌آموخته‌گان ِعلوم ِانسانی سنگین‌تر است، چه که سنخ ِاندیشیدن در این علوم، که بیش‌تر با مفهوم‌پردازی و گمان‌ورزی و طرح‌اندازی درگیرند تا وزن‌کشی و متراندازی و عددخواری، ناگزیر وجه ِانعکاسی یا بازتافتی ِاندیشه را برای آن‌ها پُررنگ‌تر می‌کند. وجود ِامر ِانسانی در این علوم، خواه‌ناخواه فراگرد ِازخودبیگانه‌گی‌ای را که پیش‌شرطی‌ست برای انطباق با دیسیپلین و ورود ِمحترمانه به انجمن‌های فکری دردبارتر می‌کند. از سوی دیگر اما وجه‌ی مبادله‌پذیر ِکار ِفکری چیزی‌ست که هضم ِآن برای مهندسان و کاروران ِعلوم ِطبیعی براساس ِمنطق ِحساب‌گرانه‌ای که ذهنیت‌شان آغشته از آن است دشوار نیست. علوم ِطبیعی، به خاطر ِطبیعت ِنظری ِخود، اساساً حامل ِامر ِمنفی نیستند و قامت ِآن‌ها به‌درستی برمبنایی پوزیتیو برپا شده است. آن‌ها با آسایش ِخاطر می‌توانند کار ِخود را بفروشند چراکه اندیشیدنی که مضمر ِعبارت ِکار ِفکری برای آن‌هاست، به خودی ِخود، اندیشیدنی-برای-خود نیست. از این منظر آن‌ها بخت‌یار اند و تنها اگر به اعتبار یا بدبیاری ِبخت و سرنوشت تن ِوجدان‌شان آلوده‌ی سوداهای مسأله‌آفرین ِفرهنگی باشد، درگیر ِچنین مسأله‌ای با کار ِفکری ِخود می‌شوند.
2-  یکی از دوستان یادآور شد که نوشته‌ها به هیچ وجه در مسیر ِمنظور (قطعه‌نویسی) نیستند و حکم ِمقاله‌واره‌گی به خود گرفته اند و از این جهت تمرکز و فراغت ِگزاف می‌خواهند تا خوانده شوند. آیرونی همین‌جاست! باید بگویم که عادتی به کشیدن ِطرح ِقبلی ندارم و اغلب کل ِجستار پیرامون ِیک جمله یا یک بند که قصد ِگزارش ِآن را در این‌جا داشته‌ام ناخواسته و به لطف یا نالطفی ِجریان ِکلمات بسط پیدا کرده است. شاید سست‌شدن ِفضاهای ِگفت‌و‌گویی در عالم ِتن به اطناب‌های این‌چنینی دامان می‌زند. به هر روی، از این پس می‌کوشم تا فشرده‌تر و کم‌سطرتر منتشر کنم.


۱۳۸۹ مرداد ۱۰, یکشنبه

روی‌دربایستی‌های ولرم




یادداشتی بر نوشته‌ی موقعیت مشاور بودن

یکی از به‌ترین حربه‌ها در دفع ِناخوشی ِوجدان، به اشتراک‌نهادن ِتجربه‌ای‌ست که پدیدآورنده‌ی یک زخم ِروانی بوده. این اشتراک، هرچه برهنه‌تر و صریح‌تر باشد، سمپتوم با ضرباهنگ ِتندتری محو می‌شود، گو این که درد و زخم ِناشی از ناروایی و بدکرداری با تصریح و پرده‌برداری از شری که صورت گرفته کم‌رنگ و از بار و شدت ِآن به لطف ِمشارکت ِدست ِدومی ِدیگران در چنین تصریحی کاسته می‌شود. این جابه‌جاکردن ِدرد و تفسیم ِبار ِآن با دیگران، که به خاطر ِنفس ِوجود ِمشارکت در آن به منزله‌ی عملی انسانی و خالصانه تکریم می‌شود، اساس ِوجودی ِگروه‌درمانی را شکل می‌دهد. این همان چیزی‌ست که پشت ِروابط ِاجتماعی ِامروز به آن گرم است؛ جایی که انسان‌ها با هم هستند، نه بدین خاطر که می‌توانند روشنی و شادی و بزرگی ِخود و دیگران‌شان را جشن بگیرند، بل که چون تنها با تقسیم ِنارسایی‌ها و نارواکاری‌های خویش می‌توانند از سنگینی ِسبکی ِخویش کم کنند.
رابطه‌ی همدستانه‌ی رقابت ِعریان (رقابتی که بدون مداخله‌ی عامل ِبیرونی و تنها برپایه‌ی مبادلات ِکاتالاکتیک استوار باشد) و انحصار یکی از شناخته‌شده‌ترین روابطی‌ست که بر عجز ِرقابت ِمحض در شکل‌بندی ِفضای ِاقتصادی ِمطلوب صحه می‌گذارد. جایی که رقابت تزی است که آنتی‌تز ِخود یعنی انحصار را به وجود می‌آورد بی آن که توانایی ِرویارویی با آن را داشته باشد: یک حرکت ِایستا و غیر ِتحولی، یک نا-دیالکتیک. در نظریه‌ی اقتصادی از ظهور ِانحصار از بطن ِرقابت ِعریان به عنوان ِیکی از پدیده‌هایی که بر ناتوانی ِبازار در تخصیص ِبهینه‌ی منابع دلالت دارد یاد می‌شود. اتوریته و مرکزیتی که براساس ِترفندهای اسماً رقابتی تشکیل می‌شود، اساساً ماهیتی ضد ِرقابتی دارند، چرا که این ترفندها  عمدتاً براساس ِوجه ِطمع‌آمیز، دیگری‌ستیز و انحصارطلب و در یک کلام هابزی ِمبادله شکل گرفته اند و اصل را بر حذف ِدیگری و یا دست ِکم متوقف‌ساختن و فلج‌کردن‌اش در مسیر ِپیشرفت تعریف می‌کنند. این‌ها همه زمانی اسباب ِشگفتی می‌شوند که با سوءتعبیر ِگسترده‌ از مفاهیمی مثل ِتحول، فرگشت، ترقی و تعالی، بر حقانیت ِآن سیستمی دست می‌گذارند که حذف ِدیگری در آن به اصل ِمقدس ِکسب‌و‌کار ِهرروزه تبدیل می‌شود.
برای کسی که با اصول ِابتدایی ِحاکم بر اقتصاد ِآزاد آشناست، هضم ِاین مسئله کار ِدشواری نیست که چگونه ترفندهای مرسوم در حوزه‌ی بازار-یابی ( عبارتی که به‌تر است به بازار-سازی تبدیل شود)، با فربه کردن ِ"قدرت ِبازاری" عاملان ِمحدود راه را برای شکل‌گیری مبادلات ِآزاد می‌بندند و به  اصل ِطلایی ِحاکم بر اقتصاد ِبازار (بهینه‌گی ِپارتو) ضربه می‌زنند. در این جا دشواره این است که چگونه ذهنیت‌هایی که قادر به فهم ِشکاف‌های منطقی و اجرایی ِسیستم است، می‌توانند انسجام ِروحی، منطقی و اخلاقی ِخود را با نادیده‌گرفتن ِوجود ِچنین ناروایی‌هایی که ذاتی ِسیستم است حفظ کنند و حتا گه‌گاه با بهره‌گیری از چنین فهمی از وجود ِاین نارسایی‌ها ارتزاق کنند. پاسخ ِاین دشواره نیازی به حدس‌زدن ندارد، همان‌طور که در مورد ِپاسخ به این پرسش که «آیا هر مشاوری به بنگاه مربوطه خودش کمک کند تا در راستای موقعیت انحصاری حرکت کند لزومن در کلان منجر به بهینه اجتماعی می‌شود یا نه» نیازی به حدس‌زدن نیست!  پاسخ را باید در شباهت ِکارکرد ِوبلاگ‌نویسی و گروه‌درمانی جست‌و‌جو کرد. تردید نکنید، به اشتراک گذاشتن از بار ِوجدان ِمعذب می‌کاهد.

۱۳۸۹ تیر ۲۲, سه‌شنبه

رقص ِحرمان در ماتم ِدلقک ِمهاجر



آدورنو در اخلاق ِصغیر می‌نویسد







«این گمان که فرد چنان در جامعه در حال ِزوال است که دیگر حتا ردی هم از آن برجا نمی‌ماند، گمانی بیش‌ازحد خوش‌بینانه است. چرا که نفی ِفردیت، و الغای ِمونادوار ِآن در یک‌دستی و یک‌نواختی، زمینه‌ی رهایی و حفظ ِفردی را فراهم می‌کند که در قیاس با عموم ِمردم، وضعیتی ممتاز به کف می‌آورد. فاجعه به معنای ِقلع‌وقمع ِآن چه پیش‌تر بوده نیست؛ فاجعه همانا به این سو و آن سو کشاندن ِپیکر ِبی‌رمق ِچیزهایی‌ست که رد ِمحکومیت ِتاریخ را بر خود دارند. فرد، در میانه‌ی این واحدهای انسانی ِاستانده‌شده و سازمان‌یافته به حیات ِخود ادامه می‌دهد؛ حتا می‌توان گفت حفظ می‌شود، ارزش می‌گیرد؛ لیکن، در حقیقت، وجودش یکسره تابع ِیکه‌گی‌اش شده، به قطعه‌ای از یک نمایشگاه می‌ماند، به آبستنی که کودکان ِدیروز را حیرت‌زده می‌کرد و می‌خنداند. از آن جا که دیگر وجود ِاقتصادی ِمستقل ندارند، شخصیت‌اش با نقش ِعینی ِاجتماعی‌اش درمی‌افتد. دقیقاً به خاطر ِوجود ِهمین تضاد است که به امری خنثا بدل می‌شود، به چیزی که می‌توان در اوقات ِفراغت مصرف‌اش کرد و از آن لذت برد. فردیت‌های وارداتی به امریکا را، که در حین ِواردشدن از فردیت ِخود تهی می‌شوند، شخصیت‌های رنگارنگ می‌خوانند. اشتیاق‌شان، انگیزه‌های فرونخورده‌شان، وسوسه‌های نابهنگام‌شان، "اصالت‌شان"، حتا نفرت‌انگیزی ِخاص‌شان، زبان ِبه‌هم‌ریخته‌شان، همه و همه، حکم ِلباس ِدلقکی را به خود می‌گیرند که به اجرای نمایش می‌پردازد. از آن جا که در مقابل ِسازوکار ِرقابت ِجهانی شکسته اند و جز به میانجی ِآن وجهه‌ی سنگ‌شده‌ی شخصیت‌شان طریق ِدیگری برای سازگارشدن با بازار پیش ِرو ندارند، آن چنان با شور و شتاب به من ِممتاز ِخود پناه می‌برند و خود را اغراق‌آمیز جلوه می‌دهند که سرانجام به‌کلی عاری از آن چیزی می‌شوند که بدان وانمود می‌کردند. زیرکانه به ساده‌دلی و سربه‌راهی تظاهر می‌کنند؛ خصوصیتی که اصحاب ِقدرت می‌پسندند، و آن‌ها هم زود فرامی‌گیرند. در جهان ِسرد ِتجارت، به منزله‌ی آدمیانی خون‌گرم و دل‌افزا خودفروشی می‌کنند، با شوخی‌های مزخرفی که حامیان‌شان از سر ِخودآزاری از آن‌ها لذت می‌برند خودشیرینی می‌کنند، و با هیجان‌زده‌گی و دست‌پاچه‌گی ِنانجیبانه ارزش‌های جدی ِملت ِمیزبان را تأیید می‌کنند. رفتاری‌ که گراکوای‌ها در امپراتوری رم به پیش می‌گرفتند. کسانی که فردیت ِخود را به معرض ِفروش می‌گذارند، داوطلبانه حکم ِمحکومیتی را که اجتماع، به مثابه‌ی داور، کف ِدست‌شان می‌گذارد، می‌پذیرند و بدین ترتیب بی‌عدالتی‌ای را که بر آن‌ها روا شده، برحق جلوه می‌دهند. آن‌ها به عنوان واپس‌گرایان ِممتاز، پرچم‌دار ِواپس‌گرایی می‌شوند و حتا مخالفت‌های پرسروصدای‌شان معمولاً تنها شکل ِظریف‌تر ِوفق‌یافتن با شرایطی‌ست که با ضعف ِخود آن را به وجود اورده‌اند. »
 این قطعه را می‌توان در حکم بیانی تاریک و در عین حال واقع‌گرایانه از جای‌گاه فرهنگیی مهاجران و تأثیر مهاجرت بر تخریب شخص‌مندی ذهنیت و رفتار خودانیگخته‌ی افراد در نظر داشت. عینیت ِاجتماعی، یا به زبان ِبه‌تر موقعیت ِفرهنگی و مادی ِجدید ِ، مهاجر، به نحوی دردبار و گسترده، سراسر ِهستی ِاو را زیرورو می‌کند؛ و این زیروروشدن البته به نام ِتحول(!) تحویل می‌شود و سیمایی موجه، محترم و شایسته به چهره‌ی لت‌و‌پار ِشخصیت ِمهاجر می‌بخشد. مهاجری که کل ِهستی‌اش در سازوکار ِهمانست‌شدن ِشخصیت‌اش با تلقی ِ"دیگران" خلاصه می‌شود؛ سازوکاری که تنها به واسطه‌ی سرشت ِقهری‌بودن ِانگیختارهای ِخود قادر به القای ِحس ِخوش‌‌بختی در شخصیت ِکالبد‌شکافی‌شده است. درواقع، چیزی که این دگردیسی را از جامعه‌پذیری ِفرد در سرزمین ِمادری متمایز می‌کند، سرشت ِازخودبیگانه‌ساز ِآن است – وگرنه، "در-دیگران-زیستن" و تقلا برای معنابخشی به هستی‌ای که یکسره در تقلید و تصویرسازی و پس‌انداز ِلذت از ریخت افتاده، منش‌نمای مسلط ِزیستن در زمان ِحاضر است.
 شکل ِنمایشی ِهویت ِمهاجران، و خاصه روشنفکران و دانش‌آموختگان ِمهاجر، در جامعه‌ی غربی، که خود ازاساس با وفور و نمایش شکل‌بندی می‌شود، سازگار با کارکرد ِاجتماعی آنهاست: این منشور ِرنگارنگ ِحقوق ِبشر نیست که حق ِآزادی ِانتخاب ِوطن را نهادینه می‌سازد، مهاجران تنها بدین خاطر که می‌توانند در بزنگاه ِافسرده‌گی‌های تاریخی (که امروز به لطف ِتحقق ِرفاه، در کاهش ِمیل به کار و بازتولید و تولید ِمثل و ... نمود پیدا می‌کند) یاری‌رسان باشند، در کشور ِمقصد پذیرفته می‌شوند؛ آن‌ها نهاده‌های تولیدی اند و نه چیزی بیش‌تر، و هویت ِبنیادین ِآن‌ها، که به خاطر ِامید به پذیرفته‌شدن در فرهنگ ِنو ملتمسانه و انفعالی گشته، به این شیء‌واره‌گی نیرو می‌دهد. این تصور که مهاجر می‌تواند، با پذیرش ِفرهنگی (که در جامعه‌ی مصرفی ِتام، به ساده‌گی می‌توان آن را به پذیرش ِمصرف‌گرایی تقلیل داد)، آن شکلی از زنده‌گی را برپا سازد که  هر لحظه با امید به دست‌یابی ِآن به حیات ِخاکستری ِخود ادامه می‌دهد، تصوری خام‌اندیشانه است. امید، که نیروی اصلی ِعمل ِسازنده قلمداد می‌شود، واجد ِسویه‌ای تخدیری‌ست که در صورت ِقرارگفتن ِسوژه در جامعه‌ی نمایش، که نحوه‌ی برخورد ِآن با عاملان ِوارداتی دوگانی ِکالای ِضروی-کالای لوکس را به هم می‌زند، آزاد می‌شود و در رگ و جان رسوخ می‌کند. هر اندازه مهاجرانی که کارگر ِساده‌اند هویتی کالایی دارند و به شکل‌های مختلف از بازی در عرصه‌ی عمومی توانمندی‌زدایی می‌شوند، روشنفکر هم واجد ِتصویری کالایی است و شخص‌مندی ِاو در عرصه‌ی عمومی – جایی که هویت ِراستین ِسوژه قرار است در آن شکل گیرد و ببالد – لوکس و القایی است. ناتوانی ِمشارکت ِفعالانه‌ در حیات ِاجتماعی (البته اگر از پروبلماتیک ِخاموشی و بی‌تفاوتی ِاکثریت و ناتوانی ِعمومی ِاجتماع‌ها در تغییر ِاجتماعی در دوره‌ی معاصر گذر کرد و به امکان ِوجود ِسوژه‌مندی ِاجتماعی خوش‌بین بود)، بی‌مناسبت با رابطه‌ای نیست که مهاجر نسبت به خویشتن یا نفسی که از خود فهم می‌کند، برقرار کرده است. این رابطه سراسر مبتنی بر مراوده‌ای یک‌سویه و منفعلانه نسبت به گفتمان‌ها (حوزه‌های تکه‌تکه وبی‌شکل‌و‌سازمان ِهژمونی)یی‌ست که با گوش‌زد کردن ِبیگانه‌گی و غربت ِاو، مانع ِبروز ِاستقلال ِشخصیتی‌اش می‌شود. دلقک‌مأبی ِمهاجران سویه‌ی دیگری از افسرده‌گی ِاجتماعی ِآن‌ها در قلمرویی‌ای‌ست که عاملیت ِاجتماعی‌شان در آن به خاطر ِبی‌چاره‌گی با دیگری ِبزرگ ِجدیدی که او را به جرم ِبیگانه‌بودن خاموش می‌کند، در سطح ِنباتات است. دیگری ِبزرگ برای مهاجر، نه نهاد ِخودکامه‌گی‌ست و نه سنت‌های دست‌و‌پاگیر؛ دیگری ِبزرگ، در اصیل‌ترین شکل ِخود، در نامرئی‌ترین حالت ِممکن، از لابه لای عادت‌ها، رسم‌ها، رفتارها و انتظارات ِجدیدی بر او ظاهر می‌شود که فراموشی ِگذشته را از او طلب می‌کنند، و از او می‌خواهد تا برای آن که حق ِمالکیت ِابژه‌ی میل ِجدید را به دست آورد ابژه‌ی میل ِگذشته را ترک کند. این کارکرد ِاجتماعی و (نا)پدرانه‌ی دیگری ِبزرگ است: تحمیل ِنظام ِنمادین ِجدید بر سوژه و تهی‌ساختن ِاو از پس‌ماندهای اشتیاق‌؛ سوژه‌ای که با فراموشیدن ِسنت و تاریخ ِمطلوب‌های تاکنونی‌اش، شخصیت ِخود را آماده‌ی پذیرش ِفیوض ِالاهه‌گان ِجدید کرده، گرفتار ِحرمان ِبی‌امان ِسرگشته‌گی ِمیل می‌شود: ابژه‌ی میل ِاز دست رفته همچون لکه‌ای نازدودنی بر اوقات ِآگاهی‌اش ظهور می‌کند تا سرنوشت ِمحتوم ِاو در دوری از مطلوب را به او یادآور شود. کار ِدیگری ِبزرگ، تصویرسازی از آینده و درونی‌کردن ِآثار ِجانبی ِآن حرمان، با تحویل ِآن‌ها به توهماتی‌ست که رنگین‌کمان ِخوش‌بختی بر تارک ِآن‌ها سوار می‌شود.
  وضع ِمهاجر، دست ِکمی از موقعیت ِسرکوفته‌ای که او در جامعه‌ی خود (جامعه‌ی خفقان) داشت ندارد: در هر دو، او، درنهایت، در زیر ِسایه‌ی ضرورت ِنمایش و ترس از برهنه‌شدن ِخویشتن ِخویش نفس می‌کشد. رضایت‌مندی ِنسبی ِمهاجر در زنده‌گی ِجدید ِخود، که عمدتاً برآمده از گسترده‌شدن ِدامنه‌ی آزادی ِمنفی ِحاصل از وجود نهادهای مدرن در این کشورهاست، نه تنها رابطه‌ای با ارتقای ِشخصیتی و فرهنگی ِاو ندارد، بل‌که اساساً هم‌بسته با تقلیل ِظرفیت‌های روحی و حساسیت‌های اجتماعی ِاو هستند – همان چیزهایی که اشتیاق ِرنج‌انگیز و ارزش‌مند ِمعطوف به تغییر به لطف ِغلظت ِوجودی ِآن‌ها ممکن می‌شدند. او زیستن در طراوت ِزنده‌گی ِجدید را به به‌خواب‌رفتن ِتدریجی ِحس‌گرهای اجتماعی ِخود مدیون است؛ منطق ِجامعه‌ی مصرفی، ازاساس، منطق ِبی‌حس‌شدن، رهاکردن، وادادن، و کیف‌کردن در بی‌اعتنایی ِاجتماعی ِمفرط است. مهاجر به خوبی می‌تواند در فضای ِآزادی که به او اجازه‌ می‌دهد تا هم‌سنگ ِدیگران با درافتادن در گیجاگیج ِدست‌مالی‌کردن ِپول و کالا هویت ِاجتماعی ِخود را تعریف کند، نیروهای حسی ِخود، و رنج ِخاسته از پروا و دغدغه‌ی زیستن با آن‌ها، را از دست ‌دهد؛ این بی‌حسی، که در شکل ِنهایی ِخود در پذیرش ِیک‌باره‌ و بی‌رنج ِشکل‌ زنده‌گی ِجدید نمایان می‌شود، همان سرخوشی از معلق‌زدن در ساحلی‌ست که از تابش ِسوزناک ِآزادی ِمطلق آتش گرفته. شادی بی‌امید ِمهاجران، که از نظر ِسنخ‌شناسی بیگانه با خنده‌ی امریکایی نیست، نقابی‌ست بر درد ِبی‌دردی ِاین سوزش ِهمیشه‌گی. این شادی، و آن خنده، پرده از تلخی ِچهره‌ی دلقک ِشوربختی برمی‌‌دارند که کیف از (توهم ِ) فراوانی، پول، شهرت و آسایش را به بهای ناتوانی از روبه‌روشدن با نفس، ریشه و نام ِخویش بر خود خریده است.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه

تبخیر ِارزش ِذاتی در تحقق ِارزش ِمبادله‌ای



یادداشتی بر نوشته‌ی ارزش ِدپارتمان ِفلسفه




نمی‌دانم تا حد می‌توان از بحث‌های جدی، کتابی و کافه‌ای غافل شد – و در درجه‌ی اول نمی‌دانم چه‌گونه می‌توان این سه جای-گاه را با هم یکی گرفت! با این حال، خارج کردن ِمسأله‌ی کالایی‌شدن (به زبان ِمارکسیسم ِعامیانه) و در سطحی کلی‌تر شیء‌واره‌گی را باید در حکم ِپیش‌فهمی سرکوب‌گر و جزم‌انگارانه که می‌خواهد دامنه‌ و سمت‌و‌سوی نقد را در مسیر ِدلخواه ِگفتمانی خاص آرایش دهد، نکوهید. به ویژه این که همراه ِآن این بهانه‌ی کاذب و شگفت‌انگیز به پیش نهاده شده که این‌ روزها "همه"(!) در آگاهی ِکامل از آن به سر می‌برند – و عجب آن که این روز‌ها همه سرگرم ِبازتولید ِساختارهای پدیدآورنده‌ی چنین پدیده‌ای، و فلاکت‌های زاده از آن‌، هستند. مسلماً پیش‌نهادن ِچنین پیش‌فهمی زیرکانه است، از این که کل ِمحتوای ِنقادانه‌ی دیدگاهی را که می‌خواهد رد ِچنین اقداماتی را در روحیه‌ی سرکوب‌گر ِنهفته در پراگماتیسم ِبازار ِآموزش بگیرد، بخار کند. با این حال، در این نوشته قصد ِنقد ِچنین پیش‌فهم‌هایی را که بر پایه‌ی سفسطه‌ی "همه می‌دانند" استوار اند، ندارم؛ در عوض مایل ام تا مسئله‌ی بی‌اهمیت‌شدن ِفلسفه‌آموزی و بی‌ارزشدن دانشکده‌های فلسفه در فضای آکادمیک را با تأکید بر مورد ِدومی که چای داغ بر آن دست گذاشته واکاوم؛ در مورد ِاول که صحبت بر سر ِبهینه‌ی اجتماعی‌ و پیامدهای جانبی ِآکادمی است، می‌دانم که واردشدن به بحث ما را در فضایی تنگ‌تر از جعبه‌ی اج‌ورث محبوس خواهد کرد (بحث ِبی‌فرجام ِارزیابی ِمنفعت ِاجتماعی! در مورد ِذکرشده، نکته‌ی تأمل‌برانگیزی در میان است که باید به آن خوب نگریست؛ این که اگر فایده‌مندی ِرشته‌ی تعلیمی به‌لحاظ ِتأثیر ِمستقیم ِآن بر زنده‌گی ِاجتماعی سنجه‌ی ارزیابی ِارزش ِاجتماعی ِآن قلمداد می‌شود، آن گاه باید پای بسیاری از رشته‌های رشته‌های دیگر (به‌خصوص علم ِاقتصاد) را به میان کشید و بازخواست که تا چه حد در تبیین و تسهیل ِمشکلات ِعملی موفق بوده‌اند! آیا وضعیت ِرشته‌ای مانند ِاقتصاد، در درون‌گرایی ِمفرط و ارجاع‌های درون‌متنی، در نزدیک‌بینی ِمعرفت‌شناختی و بی‌فایده‌گی‌های کاربردی و لاسیدن با "علایق ِخاص" ِخود که شاید هیچ رابطه‌ای با مسائل ِعینی ِاقتصاد نداشته باشد، در ساختن ِزبان ِزرگری و بازی‌های شبه‌علمی و بت‌های قبیله‌ای و نمایشی، و برج‌های ِعاج ِفرهنگستانی ِمخصوص به خود، به‌تر از رشته‌هایی همچون فلسفه و ادبیات و هنر است؟)




این که چه‌گونه می‌توان با واردکردن ِپیامدهای اجتماعاً مثبت ِفلسفه یا هنر در زنده‌گی، وجود و بقای ِآن‌ها را در مقام ِمتاعی سودمند به امری ضروری بدل کرد، پرسشی‌‌ست شایسته – در این‌جا افلاطون با لیوان ِچای ِداغی به‌دست ما را به خواندن ِکتاب ِدهم جمهور دعوت می‌کند: یک شکنجه‌ی تمام‌عیار؛ تبعید ِشاعران، طرد ِهومر... . بی‌تردید، این ایده‌ی پاک‌‌کیشانه و شبه‌مذهبی که فلسفه را پالوده از آلوده‌گی ِواقعیات طلب می‌کند و آن را تا مقام ِیک کیش مقدس می‌سازد، تنها با دورکردن ِآن از عرصه‌ای که باید در آن شکوفا شود( یعنی خود ِزنده‌گی، خود ِزمان و زبان و جهانی که در/با آن‌ها نفس می‌کشیم) به بی‌اثرکردن‌اش کمک می‌کند. با این گفته که فلسفه باید برازنده‌گی ِخود را با برقرارساختن ِپیوند ِارگانیک با حیات ِانضمامی ِانسان‌ها به اثبات رساند، به هیچ روی نمی‌توان مخالفت کرد (و البته انصاف این است که برازش ِدیگر رشته‌ها را نیز در پرتوی چنین دیدگاهی دوباره به ارزیابی نهاد)؛ از طرف ِدیگر اما باید به از بین رفتن ِآن شکل‌هایی از زنده‌گی که فلسفه‌ورزی را ممکن می‌ساختند نیک اندیشید – و نیز به سیطره‌ی نظام ِاجتماعی‌ای که با ممتازساختن ِشکل ِخاصی از فلسفه‌ورزی (اگر بتوان اصلاً از چنین چیزی سخن گفت) که در خدمت ِبازتولید ِآن نظام است، به بهانه‌ی ی‌فایده‌بودن ِاشکال ِدیگر ِفلسفه‌ورزی به فروکوفتن ِآن‌ها دست می‌برَد. به هر روی، صحبت بر سر ِتنزیل ِفلسفه و هنر و ادبیات به ساحت ِعملکرد نیست، اتفاقاً این‌ها همه تنها زمانی می‌توانند بر حقیقت‌مندی و سزاواری ِخود تأکید کنند که توانسته باشند اثر ِاجتماعی ِسازنده‌ی خود را، باواسطه (از طریق ِانگیختن ِذهنیت ِنخبگان به درگیرشدن با مسایل ِاجتماعی) یا مستقیم (به میانجی ِتولید مفاهیم و بصیرت‌های رهایی‌بخش)، محقق کرده باشند. به عبارت ِدیگر، دانش‌های فرهنگی که می‌توان آن‌ها را فرآورنده‌ی سرمایه‌ی فرهنگی (البته نه در معنایی چنان گسترده که بوردیو از آن مُراد می‌کند؛ سرمایه‌ی فرهنگی به منزله‌ی توانش‌های نمادینی که سویه‌‌های ارزشی ِحیات ِاجتماعی‌مان را متأثر می‌سازند: اخلاق، سواد ِتاریخی، قریحه‌ی زیبایی‌شناختی) به شمار آورد، زمانی به‌لحاظ ِاجتماعی ارزمند می‌شوند که سهمی در بهبود ِشکل‌های زنده‌گی داشته باشند. از این نظر، همان‌طور که چای داغ اشاره کرده، در صورتی که بتوان رشته‌های فرهنگی را در مقام ِرشته‌هایی که مولد ِسرمایه‌ی فرهنگی اند در قالب ِدرس‌های عمومی برای همه‌ی رشته‌ها تجویز کرد – و البته هم‌زمان از شدت ِرقیق‌شدن ِآن‌ها در گیرودار ِعمومی‌شدن کاست – آن‌گاه می‌توان به پیامدهای عمومی ِآن که عمدتاً هنجاری اند و در بُعد ِفرهنگ به جریان می‌افتند اندیشید. نکته این جاست که چنین سیاستی باید به گونه‌ای به اجرا گذاشته شود که به اصل ِهدف ِوجودی ِرشته‌های فرهنگی آسیب نرساند؛ چراکه شوربختانه تجویزهای آموزشی عمدتاً بنا به ماهیت ِخود رفته‌رفته به سمت ِجزم‌انگاری ِپروپاگاندایی میل می‌کنند (اتفاقی که برای دروس ِمعارف در سطح ِآموزش ِعالی در ایران رخ داد) و این ازاساس مخالف با آماج ِراستین ِتولید ِسرمایه‌ی فرهنگی (آزاداندیشی، ارتقای ِفهم ِفرهنگی، اعتلای ِدرک ِاخلاقی و جز آن) است. این مسأله به‌خصوص زمانی که سرمایه‌ی فرهنگی زیر ِفشار ِسازوکار ِارزیابی‌ای که با معیارهای ِکمی درصدد ِتعیین ِبهای بازاری ِآن برآمده، قطعه‌قطعه‌ می‌شود و حکم ِکالای ِمصرفی (و گاهی ایدئولوژیک) را به خود می‌گیرد، برجسته‌تر می‌شود. در این حال، گذراندن ِارزش ِاجتماعی از غربال ِارزش ِافزوده‌ی اقتصادی تنها به بهای امحای ِارزش ِذاتی ِفرهنگ (یا به زبان ِدقیق‌تر، ارزش ِتقلیل‌ناپذیر ِکیفیات ِنمادین) ممکن می‌شود.

پیداست که دشواری ِاین دوراهه‌ در این جا به تفکیک میان ِارزش ِذاتی/مصرفی و ارزش ِبازاری/واسطه‌‌ای ِسرمایه‌ی فرهنگی برمی‌گردد. از یک سو، همان‌گونه که چای داغ هم به‌درستی اشاره کرده، اتکای ِصرف به ارزش ِذاتی و توجیه ِضرورت ِاجتماعی ِوجود ِرشته‌ای خاص برمبنای آن راه را برای گونه‌ی ضمنی‌ای از سواری ِمجانی باز می‌گذارد؛ از سوی ِدیگر، تحمیل ِمنطق ِقیمت به جریان ِآموزش‌های فرهنگی به چیره‌گی ِهژمونیک ِشکل ِخاصی از فرهنگ می‌انجامد – و این ازاساس، از آن‌جا که از رُویش ِکثرت‌گرایی و برآمدن ِچندآوایی جلوگیری می‌کند، اقدامی ضدفرهنگی است. به عبارتی می‌توان چنین گفت که مزیت ِنسبی ِهر یک از دانش‌های فرهنگی را باید با توجه به پیامد ِمثبتی که بر کیفیت ِحیات ِفردی و اجتماعی می‌گذارد سنجید و چنین سنجشی اساساً ماهیتی هنجاری دارد و آن را هرگز نمی‌توان به ارزیابی ِشاخص‌های مرتبط با شکل ِمادی ِزنده‌گی هم‌سنجید. راه ِحل ِگذر از این دوراهه چیست؟ فرهنگ‌گرایی؟ اقتصادگرایی؟ توسل به مرجع ِاعظم (عدد)؟ شاید هم میز ِگفت‌و‌گوی هابرماس (جایی که در آن باید ترجیحات ِهنجاری با شفافیت تصریح  و با جدیت ِتمام و به دور ازغایت‌نگری ِمصلحت‌اندیشانه به بحث و نقد گذاشته شوند)...

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۳, دوشنبه

فردیت و فردگرایی روش شناختی



فردیت و فردگرایی روش‌شناختی
یا، وقتی که من در من گرفتار می‌شود


اغراق نیست اگر بگوییم که "فردگرایی روش‌شناختی"، در معنای ِمتعارف ِآن، از جمله بن‌انگاره‌هایی‌ست که بداهت ِآن نزد ِذهن ِاقتصادخوان‌ها و اقتصاددان‌ها، رنگ ِقداست به خود گرفته است؛ به پرسش‌گرفتن ِآن، وحتا درنگ بر سر ِشایسته‌گی‌های کاربردی‌اش، خلاف‌آمد ِعادات ِنیکوی اهل ِفن در سهل‌انگاری‌های معرفت‌شناختی و ساده‌گیری‌های روشی است. فردگرایی ِروش‌شناختی، به منزله‌ی این آموزه‌ی روش‌شناختی که فراگردها و پدیده‌های اجتماعی تنها و تنها برپایه‌ی رفتارها و کردارهای منفرد ِعاملان تبیین می‌شوند، در حکم ِشالوده‌‌ای‌ست که کلیت ِبرنامه‌ی پژوهشی نظریه‌ی اقتصادی بر آن استوار است. تبارشناسی ِاین بن‌انگاره، کنج‌کاوی در فهم ِتاریخ ِشکل‌گیری و فراگرد ِاعتباریابی‌اش، و کاوش در یافتن ِعمل‌گرهای سیاسی-اجتماعی که به زادورود و بالش ِاین بن‌انگاره به‌مثابه آموزه‌ای پارادایم‌ساز یاری می‌رسانند، همه و همه می‌توانند در روشن‌کردن ِجای‌گاه ِنظری ِآن در علم ِاقتصاد (و البته سایر ِعلوم ِاجتماعی که با نشستن بر سر ِتیز ِچنین آموزه‌ای تن ِخود را مسأله‌دار می‌کنند!) و نقش ِتعیین‌گر ِآن در سمت‌یابی‌های ایدئولوژیک ِاین رشته‌ی تعلیمی، به کار آیند {برای چشیدن ِنمونه‌ای از چنین کاوش ِتبارشناسانه‌‌ای، می‌توان فیلم ِ"تله" را آزمود}. با این حال، هدف از این نوشته‌، صرفاً برجسته‌کردن ِتناقض ِموجود میان ِایده‌ی پاس‌داری از فردیت و فردگرایی ِروش‌شناختی است.

بنیان ِفردگرایی ِروش‌شناختی، استقراگرایی‌ست. زمانی که می‌گوییم فراگردها و سازوکارهای جمعی محصول ِرفتارهای منفرد و تصمیم‌گیری‌های فردی‌ست، به‌تلویح می‌پذیریم که تمام ِاستنتاج‌های ما از رفتارها و وضعیت‌های جمعی بر اساس ِمنطق ِاستقرایی استوار است؛ به این معنا که با انبوهش و تجمیع ِوضعیت‌های منفرد می‌توان آن موقعیت ِجمعی که دربرگیرنده‌ی آن انفرادها هستند را فهم کرد. به تعبیر ِعامیانه، می‌توان با توجه به وضعیت‌های جزیی به درک ِوضعیت ِکل رسید؛ چراکه کل، به خودی ِخود، چیزی نیست جز مجموع ِجزء‌ها، و هستی و هویت ِآن بازنمای هستی‌های جزءهاست، همان‌طور که تصویر، چیزی جز تراکم ِنقاط نیست و هستی ِخود را از تجمیع ِآن‌ها می‌گیرد! بلاهت ِگروتسک ِچنین برهانی به‌غایت روشن است! آن نقاط چگونه می‌توانند محتوای ِدیداری ِتصویر را بازنمایی کنند پیش از آن‌که هستی ِتصویر به مثابه‌ی یک کلیت خود را در برابر ِذهن برنهد، در مقام ِامری نو و خودبیان‌گر که ابژه‌‌گی (موضوعیت) ِخود را از ابژه‌گی ِآن نقاط مستقل ساخته و دلالت و معنایی که می‌رساند یکسره ناوابسته از دلالت ِنقاط (اگر بتوان آن‌ها را واجد ِدلالت ِدیداری دانست!) گشته است. تصویر، به مثابه کلیت، واجد ِدلالتی‌ست که نمی‌توان آن را به کیفیت ِنقاط نسبت داد. به عنوان مثال، القای ِبیانی ِتصویر ِیک لبخند (شادمانی) را به هیچ روی نمی‌توان با مراجعه به نقاط ردگیری کرد؛ چراکه تصویر-در-کل پدیده‌ای‌ست اگرچه برساخته از مجموع ِنقطه‌ها اما دربرگیرنده‌ی هستی/معنای مستقل از آن‌ها. پدیده‌های اجتماعی عمدتاً واجد ِچنین کیفیتی هستند. آن‌ها اگرچه، مستقیم یا نامستقیم، برخاسته از تصمیم‌گیری‌های منفرد ِانسانی هستند، اما در مقام ِنهاد، هویتی فرافردی دارند و اساساً کردار ِفردی را متأثر می‌سازند و از آن درمی‌گذرند. به همین دلیل است که نمی‌توان در بررسی ِآن‌ها به تعمیم ِاستقرایی متوسل شد، چراکه هستی ِآن‌ها در کلیتی به ظهور می‌رسد که چیستی ِآن گوهری مستقل از چیستی ِامر ِجزیی دارد؛ به زبان ِساده، کلیت‌ها و دلالت‌های‌شان را نمی‌توان در قالب ِاجزای ِتشکیل‌دهنده‌‌شان تعبیر کرد (معنای ِیک جمله را نمی‌توان سرجمع ِمعنای ِواژه‌ها تعریف کرد!). بلاهت ِچنین برهانی، برخاسته از یاوه‌گی ناگزیر ِآن است، جایی که خردورزی با فرورفتن در منطق ِصوری و قواعد ِفروبسته‌اش، به‌کلی تهی از هستی‌شناسی می‌شود و درنهایت، از فرط ِنزدیک‌بینی، خود را به ورطه‌ی بی‌هوده‌گی می‌اندازد. پی‌گیری ِاین بحث مجال ِطویلی را طلب می‌کند، و ناگزیر خط ِبحث را به ملاحظات ِهرمنوتیکی و مسائل ِزبان‌شناختی می‌کشاند که از آماج ِاین نوشته دور اند. با این حال باید به خاطر داشت که آک‌ها یا نقص‌های درونی/منطقی ِاتمیست که در فردگرایی ِروش‌شناختی طرح شده، این بن‌انگاره‌ را با دشواری‌های منطقی ِبسیاری روبه‌رو می‌سازد: افزون بر دشواری ِهستی‌شناختی ِپیش‌گفته که براساس ِرهیافتی گشتالتی شکل گرفته، می‌توان به "مسأله‌ی استقرا"ی هیوم، و "قضیه‌ی عدم‌امکان" کنث ارو اشاره کرد که برای آن دسته از اقتصادخوانان که مطالعات ِجانبی دارند ناآشنا نیست.

  تضاد ِموجود میان ِفردگرایی ِروش‌شناختی (که تعریف ِفرد در علم ِاقتصاد از آن برمی‌آید) و ایده‌ی فردیت اما در سطحی دیگر برقرار می‌شود؛ در سطح ِبیرونی ِپیکره‌ی ِنظری این بن‌انگاره و هم‌بسته‌های‌اش، جایی که اتفاقاً می‌توان به نقد ِانضمامی ِآن در مقام ِیک سرمشق ِنظری که ایدئولوژی ِخاص ِخود را می‌پروراند، دست زد. کانون ِنقد در این‌جا، روان‌شناسی‌گرایی ِنهفته در پس ِفردگرایی ِروش‌شناختی ِعلم ِاقتصاد ا‌ست، که آن را درنهایت به جزمی نظری بدل می‌کند. اطلاق ِخصوصیات ِروان‌شناختی ِانسان ِاقتصادی (به‌عنوان ِسنخ آرمانی  کنش‌گر اقتصادی)، به همراه ِتز ِوحدت ِدراماتیک ِارسطویی (این پنداره که همه (در هر جا و هر زمانی، در مواجهه با یک مسئله‌ – فرضاً در تعیین ِهدف از تولید –  گزینه‌ی هم‌سانی را برمی‌گزینند)، اساساً به تخریب ِفردیت و ایده‌ی آزادی ِاراده در سطح ِطرح ِگزینه می‌انجامد. به عبارت ِدیگر، این ایده که شکل ِخاصی از عاملیت، نوع ِخاصی از رفتار را به‌منزله‌ی رفتار ِنرمال طرح می‌زند، فارغ از این که تا چه حد با نادیده‌گرفتن ِتأثیر ِنظام‌های نمادین (گفتمان‌ها و نهادها) به ساده‌سازی ِزمینه‌ی کرداری ِعامل ِاقتصادی می‌انجامد، با تعریف ِبخردانه‌گی ِکنش (در قالب ِفروبستن ِآن در عقلانیت ِابزاری) گستره‌ی محدودی از امکانات ِکنشی را در برابر ِفرد قرار می‌دهد. به زبان ِساده‌تر، وجهه‌ی مخرب ِفردگرایی ِروش‌شناختی، چیزی که اتمیسم را در برابر ِایده‌ی آزادی ِفردی می‌نشاند، پذیرش پیشینی ِهمگانی‌بودن یا عمومیت ِشکل ِخاصی از زنده‌گی/بازی است. این که انسان، به‌ذات و به‌فطره، به نحوی پیشاتجربی و درون‌ماندگار، حامل ِانگیزه‌های مشخصاً متعینی‌ست که درنهایت به کنش‌ها و رفتارهای او ساخت می‌دهند. در چنین ایستاری، کنش‌ها باید معرف ِسنخ ِمعینی از عاملیت باشند، به نحوی که فرد تنها در قالب ِرفتاری ِمشخصی (بهینه‌گری) هویت می‌پذیرد، و در غیر ِاین صورت، بی‌درنگ، به خارج از دایره‌ی عقلانیت پرتاب می‌شود؛ چراکه استنتاج ِیک قاعده‌ی رفتاری ِهمه‌شمول مستلزم ِدرنظرگرفتن ِیک هسته‌ی ثابت، عام و فراگیر ِهویتی برای سوژه است، پیداست که در چنین وضعی نمی‌توان حرف ِزیادی از فردیت زد! ایده‌ی فردیت، در مقام ِکانون ِآزادی ِانسانی، اساساً در برابر ِعمومیت و یک‌دستی ِهویتی-رفتاری قرار دارد، به این معنا که فردیت در "امکان‌مندی ِتفاوت" ممکن می‌شود، به همین دلیل فرض‌های روان‌شناختی، از آن جا که به نسخه‌سازی ِهویت ره می‌برند، وجود ِفردیت را نفی می‌کنند.

  غفلت از این مقابله است که گاهی حیرت می‌آورد، و وجدان ِشکنجیده و آگاهی ِمعذب! ایده‌ی فردیت، هم‌دوش با ایده‌ی تفاوت، برای تحقق ِخود ناگزیر باید وجود و حقانیت ِاشکال ِگوناگون ِبازی را به رسمیت شناسد. در چنین رواداری‌ای، بخردانه‌گی را نمی‌توان پالوده از تأثیر ِعامل‌های فرافردی (اخلاقیات، عرف، میثاق‌های اجتماعی و جز آن) معنا کرد. فردیت، اساساً محاط در فضای ِگفتمانی است و پویایی‌اش مستلزم ِدرگیری ِمداوم با استیضاح ِچنین فضایی‌ست. به زبان ِساده، فردیت به‌مثابه جزیی‌ست که با قراریابی در زمینه‌ای که کلیت آن را نقش زده به خویش معنا می‌بخشد. رفتار ِما، حتا در قلمروی ِمحدود ِکنش ِاقتصادی، معنای ِخود را به میانجی ِدلالت‌مندی‌هایی که مرجع‌شان خارج از قلمروی ِذهنیت ِمنفرد هستند، به کف می‌آورند.باری، پرهیز از اسراف کنشی نیت‌مند است، اما شکل‌گیری ِاین نیت در سطحی فراتر از سطح ِمحاسبات ِابزاری صورت می‌گیرد، جایی که در آن می‌توان به تفاوت ِگذرناپذیر ِهویت ِانسانی با هویت ِآدمک اندیشید.